الیگودرز - درود
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به الیگودرز-درود-دریاچه گهر

روز دوم - الیگودرز به سمت دورود

سلام پویان -صبح بلند شدیم صبحونه تو هتل ۱ ستارمون خوردیم و شروع کردیم به گرفتن اطلاعات برای رفتن به در یاچه گهر....اول از همه مسول هتل نظرمون رو زد اساسی! این طور که میگه ۶ ساعت پیاده روی داره!!!!غرغر ها شروع شد.خدا وکیلی کی میتونه ۶ ساعت کوه رو بگیره بره بالا.آقاهه گفت یک راه فرعی هم وجود داره که پیاده رویش ساعته اما باید حتما راهنمای محلی داشته باشید.همه قبول کردیم.بگرد دنبال راهنما اما هیچ کس برای امروز حاضر نبود.بعد از کلی شور و مشورت تصمیم گرفتیم راه بیفتیم به سمت دورود شاید یکیو پیدا کردیم.خدا رو چه دیدی!سر راه به این دشت خوشگل رسیدیم پر از شقایق و گلهای سپید.جات خالی چه کردیم با گلها...به عبارتی پسرها چه کردند با شقایقها!!!!!میفهمی که؟اینجا خیلی زیباست پویان....بر روی بستری از گل دراز میکشی و با گلها به تمام معنا عشق بازی میکنی!!!!

پویان به شهر دورود رسیده ایم و باید تصمیم بگیریم که برویم یا برگردیم.پروژه مال تو بود و میدانیم اگر برگردیم رویمان نمیشود جواب تو را بدهیم.به عبارتی خیت میشویم اساسی....پس راه میفتیم به امید حق تا هر جا که توانمان کشید...

 

هیچ تصوری از رفتن نداریم.اینجا دیگر آخر راه است باید رفت به اسم هدف باید جان کند.ابتدای راهیم و امید بسیار بر به مقصود رسیدن.همین جاست که گوشی علی زنگ میخورد و تو از آن سوی آبها با ما حرف میزنی و این قشنگترین سورریز این سفر است.با شنیدن صدای تو جان تازه میگیریم و مصمم تر گام برمیداریم.

هنوز جان در بدن داریم حدود ۲ ساعت است که راه میرویم.دیگر بچه ها در سکوت گام بر میدارند.بارمان سنگین است و خستگی غلبه کرده.هیچ کس جز ما اینجا نیست.میفهمم معنی آب یعنی چه.هنوز نمیدانیم چقدر راه باقیست.نشسته ایم بر زمین و شور میکنیم.ناگهان از دور سواری با الاغهایش سر میرسد و ما مانند درراه ماندگان به سویش خیز برمیداریم.میگوید تازه در نیمه راهید.اما من میتوانم شما را برسانم و یکی از الاغها را برای بردن بارهایتان به شما کرایه دهم.نگران برگشتنیم به تاریکی میخوریم.پسرک محلی میگوید من در شب راه را به شما نشان میدهم.میپرسیم اینجا حیوان درنده ندارد و پسرک میخندد و میگوید:نه!!!!و ما تصمیم آخر را گرفته و راه میفتیم.به امید حق...

برای اینکه بفهمی ما کجای مسیر هستیم و چه فاجعه عظیمی را درپیش داریم کافیست به عکس زیر نگاهی بیندازی...جاده را در پیش رویمان میبینی؟همان راه باریک رودخانه که تا بینهایت گسترده شده است.مصیبت همان است و ما آنقدر کله مان بوی قرمه سبزی میدهد که نمیفهمیم داریم چه میکنیم.

 

باز جای شکر دارد که آب همه جا هست.چشمه هایی که تو را زنده میکند.آبی که نه سنگین است و نه سنگینت میکند.هوا فوق العاده است و ریه های ما که عادت به این همه اکسیژن ندارد مدام بیتابی میکند.گیاهانی مانند ریواس٬پونه٬لاله های واژگون٬و....همه جا هست و عطری سرمست کننده فضا را گرفته است....باید از رودخانه رد شویم.چاره ای جز به آب زدن نیست.میرویم به امید حق...

یعنی من زنده میمانم تا به دریاچه برسم....دیگر بریده ام. ۶ ساعت است که داریم راه میرویم. بچه ها با خنده میخواهند این مسیر لعنتی را رد کنند.گاهی گریه مان میگیرد.دلم میخواهد همین جا بمانم و بمیرم...باور کن تا به امروز تا این حد برای رسیدن به یک هدف تلاش نکرده ام. پسرک میگوید آخرهای راهیم و ما افتان و خیزان خود را میکشیم.علی کنارم راه میرود و من امید میدهد و از آینده ای روشن حرف میزند.آیا من زنده میمانم تا این آینده روشن را ببینم؟