کرمان(1)
ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

 خوب دیگه وقتشه برم سروقت سفرنامه جدید.سفری که یک ماه پیش رفتم و بنا به دلایل موجه و غیر موجه نوشتن اون تا به امروز عقب افتاد.سفر به کرمان و کلوتهای شهداد.سفری فوق رویایی که باید با من بمانید و ببینید و به من حق بدهید که در وصف آن لغت کم آورده ام.این سفر با برنامه ریزی و تغییرات زیادی روبرو شد تا جاییکه فکر کردیم دیگر امکان برگزاری آن وجود ندارد.مشکلات زیادی سر راهمان پیش آمد.از گرفتاریهای خودمان تا بیحوصلگی و شرایط نسبتا بدی که در این روزگار گرفتار آن بودیم. اما به هرحال همان طور که حتما  تا بحال متوجه شدید سفر جزو لاینفک زندگی ماست.پس بالاخره کوله بار را بستیم و قرار شد ساعت ١٢ ظهر روز ۵شنبه ١٢/٩/٨٨ به سمت کرمان راه بیفتیم.

020 

قرار اینجا بود.کوچه ای در یکی از خیابانهای سعادت آباد ساعت ١٢ ظهر.اما برای یکی از بچه ها یک مساله ای پیش آمد که ١۴ نفری مجبور شدیم ٢ ساعت منتظر او در این کوچه باقی بمانیم.قرار بود یکی از بچه ها که آشپز ماهریست برای طول راه ساندویچ و دسر خوشمزه ای فراهم کند تا نهار را در جایی خارج از تهران بخوریم.اما تاخیر آن دوست و خستگی مفرط شکمها را به قار و قور انداخت تا جاییکه در کمال آرامش وسط کوچه مذکور بساط را گستردیم.

021

هرکس از کوچه رد میشد با تعجب به ما نگاه میکرد.انگار با گروهی دیوانه طرف شده که کوله پشتی بر دوش وسط یکی از کوچه های تهران به پیک نیک رفته اند و دارند ساندویچ و کرم شکلات!!!! نوش جان میکنند.حالا همه زمستان را داشته باشید آن ظهر ۵شنبه را هم همین طور.تنها باریکه در طول امسال ما یک برف نیمه حسابی دیدیم همان روز بود.گید گید از سرما میلرزیدیم و وسط کوچه کنار جوب چای مینوشیدیم تا دوست محترم از راه برسد.

032

بالاخره ٢:٣٠ ظهر راه افتادیم به سمت جاده قم که متاسفانه به ترافیک ظهر ۵شنبه تهران هم خوردیم.خلاصه برایتان بگویم که وقتی از تهران خارج شدیم ساعت ۵ بعداز ظهر بود و غروب دل انگیز خورشید و راهی حدود ١٠٠٠ کیلومتر که باید میرفتیم تا به کرمان برسیم و ما چه سرخوش و بیخیال انگار نه انگار.به قول سعید که هی میگفت :بچه ها بجنبید تا به تاریکی نخوریم!!!!!!!!!!!

033

حدود ساعت ١٠ شب بود که به یزد رسیدیم.گشنه-تشنه-خسته-داغون-له-گیج و هر صفت ناجور دیگر.....تمام این بدبختیها را میشد با یک چیز حلش کرد و آن هم رستوران حاجی آشپز محبوبمان بود.آقا ما بدجور عاشق این رستوران یزد هستیم.هروقت از اینجا رد شویم هرجور شده برنامه نهار یا شاممان را با این رستوران هماهنگ میکنیم.آن شب از شانس گل و بلبل ما ٢ تا عروسی همزمان در این رستوران برپا بود.وقتی ما وارد شدیم با اخم و بداخلاقی مدیر رستوران روبرو شدیم که اصلا و ابدا جا نداریم.از ما اصرار از او انکار.ما پایمان را در یک کفش کردیم که یا ما را راه میدهد و یا ما همینجا تحصن میکنیم.بالاخره کوتاه آمد.در یک سالن خصوصی کوچک را برای ما گشود تا ما برویم آنجا و چشمش به ما نیفتد.خدا عوضش بدهد اینهمه کوبیده بودیم تا اینجا فقط به عشق شام خوشمزه یزدی.حالا دیگر فول انرژی بودیم و از شادی زیر پوستی و روپوستی قر میدادیم.به خصوص اینکه کنار اطاق آهنگهای نافرم قردار هم پخش میشد و مجلس زنانه کنار گوشمان به راه بود و یک عروسی توپ! 

034

رستوران حاجی آشپز و یا تالار یزد(هر دو یکی است) بهترین رستوران شهر است و آس ترین غذایش هم از نظر من فسنجون یزدی آن است که دیگر دل و ایمان آدم را به باد میدهد.اما قول میدهم هر غذایی را آنجا سفارش دهید ضرر نمیکنید یکی از دیگری خوشمزه تر است.

037

خلاصه خوشحال و خندان بعد از صرف غذا راه افتادیم به سمت کرمان.حدود ٢ نیمه شب بود و راننده ها خسته و مسافران در حال چرت زدن که یکهو دیدیم ماشین علی به شدت منحرف شد توی بیابان.خدا رحممان کرد.لاستیک به آن گندگی ناگهان ترکید و تکه تکه شد.اصلا نفهمیدیم چرا و چگونه.تنها نقطه شانس این بود که محمد که پشت فرمان بود متوجه زدن فرمان شد و تا سرعت را پایین آورد ناگهان لاستیک با صدای مهیبی ترکید.همه پیاده شدیم تا کمک کنیم.

038

من تنها یک بار دیگر همچین سرمایی را تجربه کرده بودم.آن هم شبی بود که در گهر بدون هیچ پوشش مناسبی تا صبح لرزیدیم.خدا وکیلی استخوان هم میترکید در سرمای بیابان کرمان.بچه ها مجبور بودند در آن سرما که دستهایشان را کرخت کرده بود همه با هم تلاش کنند تا لاستیک را تعویض نمایند.ماشینهای بزرگ سختیهای زیادی برای تعویض لاستیک دارند.حالا همه آن سختیها را کنار سرمای مرد افکن بیابان-دستهای بی دستکش پسرها-جک خراب ماشین-تاریکی هوا-باریکی جاده بگذارید تا عمق فاجعه دستتان بیاید.

IMG_2415

خلاصه جانم برایتان بگوید که ما ساعت:٣٠ ۴ صبح رسیدیم کرمان و یک راست رفتیم سراغ هتل ٣ ستاره گواشیر که از قبل ان را رزرو کرده بودیم.در بسته بود و همه خواب.وقتی در زدیم رزرواسیون خواب آلوده که کف لابی!!!! جا انداخته و خوابیده بودند با چشمهای متعجب در را رو به ما باز کردند.شما را به خدا به این جماعت نگاه کنید.باورتان میشود که ١۴ ساعت است در جاده اند.و حالا دارند سرخوش و شاد میخندند و مسخره بازی در میاورند.

IMG_2412

خلاصه تا به اطاقها برسیم و سرمان روی بالشت آرام گیرد ۶ صبح بود.فکر میکنید قرار فردایمان برای چه ساعتی است؟ ٩ صبح لابی هتل!!!!(یک نگاه هم به چوب لباسی کمد بیندازید که فوق مدرن است!)

*با من بمانید تا ادامه سفر