| استانبول(9) |
| ساعت ۱۱:٠٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول |
|
١٩/٧/٨٨ - خیابان سلطان احمد از مسجد ایاصوفیا که بیرون اومدیم تقریبا از زور خستگی نایی برای راه رفتن نداشتیم دم غروب بود و پاهای خسته ما که بعد از روزی به این طولانی و پرباری باید میرفت و مترو را پیدا میکرد و خودش را به هتل میرساند. اینجا از در ایاصوفیا که بیرون میایی خیابان سلطان احمد شروع میشود که دورتادورت را سایتهای قدیمی و دیدنی شهر گرفته .ما امروز تنها توانستیم توپکاپی و ایاصوفیا را از این همه بنا ببینیم به علاوه در میدان کوچکی چشممان خورد به این بنای یادبود به نام million که از دوره بیزانس باقی مانده بود و قسمتی از طاق پیروزی رومیها محسوب میشد.سر ستونی سنگی که لابلایش را مرور زمان برگهای سبز و خزه فراگرفته بود. این خیابان سلطان احمد هم یکی از جاهای دیدنی و شلوغ و سرزنده شهر استانبول محسوب میشود تا جاییکه خستگی را از یاد بردیم و شروع کردیم به پیاده روی.اینجا را که در عکس میبینید یکی از رستورانهای خوب این خیابان است که ما نهار را در اینجا خوردیم.(اسکندر کباب معروف ترکیه ای) و بسیار هم به ما چسبید و عالی بود. از نظر خورد و خوراک در اینجا اصلا به شما بدنمیگذرد.هرطرف را بنگرید ایستگاه های شکم را میبینید که نشان میدهد ترکها چه اهمیتی برای غذا قائلند.آبمیوه فروشی در سطح شهر خیلی دیده میشود خصوصا آب انار که مارا یاد شهر خودمان تهران میندازد با ایستگاه های تصفیه خونش!!!!! ترکیه از نظر غذایی خیلی به ما نزدیک است.انواع دلمه های برگ مو-بادمجان-فلفل رنگی با سس خوشمزه فرمز رویش در کنار کبابهای مختلف و کوفته های برنجی و غیره و ذالک دست پختهای مامانهایمان را به یادمان میاورد.مبادا به ترکیه بروید و شکمتان را با فست فود پر کنید که اشتباه بزرگی کرده اید.قیمت غذا هم نجومی نیست.همه جور رستوران با هرنوع سلیقه و جیبی!!! پیدا میکنید.نگران خوردن نباشید. این کافه های خیابانیشان بدجور دلمان را میبرد که کاشکی ما هم از اینها داشتیم بعد یادمان میاید که اگر نیم ساعت کنار خیابان در تهران بنشینیم و کیک بخوریم تبدیل به لوله پاک کن!!!!! میشویم و یا ماهی دودی.... ترکیه هم مثل ما صنایع دستی زیادی دارد من جمله فرش - کوزه های گلی - ظروف میناکاری -چراغهای رنگی و قلیانهایی با لوله های دراز و شیشه های نقاشی شده که آدم را یاد قصه های شهرزاد هزار و یک شب خودمان میندازند.که دود از آنها بلند است و دختری شرقی و زیبا لای حریرهای رنگارنگ و فرشهای ایرانی لمیده است بر متکاهای زربافت.... خلاصه در استانبول درد غربت نمیگیری...اینجا خیلی شبیه وطن است قصه سفر من ادامه دارد با من بمانید تا داستانهای دیگر |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : اینجا خانه دوم من است.از شعر تا قصه - از کتاب تا فیلم واز همه مهمتر از سفر مینویسم. مهمان خانه من شوید.قدمتان بر سر چشم.تنها یک چیز میماند: هرگونه برداشت از نوشته های این وبلاگ فقط با ذکر نام نویسنده و نام وبلاگ و با کسب اجازه امکان پذیر است.ممنونم از شما. پروفایل مدیر : سمیرا منفرد |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


