استانبول(9)
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

١٩/٧/٨٨ - خیابان سلطان احمد

ISTANBUL2 219

از مسجد ایاصوفیا که بیرون اومدیم تقریبا از زور خستگی نایی برای راه رفتن نداشتیم دم غروب بود و پاهای خسته ما که بعد از روزی به این طولانی و پرباری باید میرفت و مترو را پیدا میکرد و خودش را به هتل میرساند.

ISTANBUL2 229

اینجا از در ایاصوفیا که بیرون میایی خیابان سلطان احمد شروع میشود که دورتادورت را سایتهای قدیمی و دیدنی شهر گرفته .ما امروز تنها توانستیم توپکاپی و ایاصوفیا را از این همه بنا ببینیم به علاوه در میدان کوچکی چشممان خورد به این بنای یادبود به نام million که از دوره بیزانس باقی مانده بود و قسمتی از طاق پیروزی رومیها محسوب میشد.سر ستونی سنگی که لابلایش را مرور زمان برگهای سبز و خزه فراگرفته بود.

ISTANBUL2 233

این خیابان سلطان احمد هم یکی از جاهای دیدنی و شلوغ و سرزنده شهر استانبول محسوب میشود تا جاییکه خستگی را از یاد بردیم و شروع کردیم به پیاده روی.اینجا را که در عکس میبینید یکی از رستورانهای خوب این خیابان است که ما نهار را در اینجا خوردیم.(اسکندر کباب معروف ترکیه ای) و بسیار هم به ما چسبید و عالی بود. 

ISTANBUL2 234

از نظر خورد و خوراک در اینجا اصلا به شما بدنمیگذرد.هرطرف را بنگرید ایستگاه های شکم را میبینید که نشان میدهد ترکها چه اهمیتی برای غذا قائلند.آبمیوه فروشی در سطح شهر خیلی دیده میشود خصوصا آب انار که مارا یاد شهر خودمان تهران میندازد با ایستگاه های تصفیه خونش!!!!!

ISTANBUL2 235

ترکیه از نظر غذایی خیلی به ما نزدیک است.انواع دلمه های برگ مو-بادمجان-فلفل رنگی با سس خوشمزه فرمز رویش در کنار کبابهای مختلف و کوفته های برنجی و غیره و ذالک دست پختهای مامانهایمان را به یادمان میاورد.مبادا به ترکیه بروید و شکمتان را با فست فود پر کنید که اشتباه بزرگی کرده اید.قیمت غذا هم نجومی نیست.همه جور رستوران با هرنوع سلیقه و جیبی!!! پیدا میکنید.نگران خوردن نباشید. 

ISTANBUL2 236

این کافه های خیابانیشان بدجور دلمان را میبرد که کاشکی ما هم از اینها داشتیم بعد یادمان میاید که اگر نیم ساعت کنار خیابان در تهران بنشینیم و کیک بخوریم تبدیل به لوله پاک کن!!!!! میشویم و یا ماهی دودی....

ISTANBUL2 239

ترکیه هم مثل ما صنایع دستی زیادی دارد من جمله فرش - کوزه های گلی - ظروف میناکاری -چراغهای رنگی و قلیانهایی با لوله های دراز و شیشه های نقاشی شده که آدم را یاد قصه های شهرزاد هزار و یک شب خودمان میندازند.که دود از آنها بلند است و دختری شرقی و زیبا لای حریرهای رنگارنگ و فرشهای ایرانی لمیده است بر متکاهای زربافت.... خلاصه  در استانبول درد غربت نمیگیری...اینجا خیلی شبیه وطن است

قصه سفر من ادامه دارد با من بمانید تا داستانهای دیگر