دم را دریاب
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

سلام.

حتما تا حالا آدمایی رو دیدید که زندگیهاشون پر از بدبختی و فقره.کسایی که وقتی از بیرون بهشون نگاه میکنیم فکر میکنیم چقدر تو زندگی بدآوردند.دست به هرچی زدند سیاه و بیفایده از آب دراومده....سرنوشت با هاشون چه کرده.

من به سرنوشت تا حدی اعتقاد دارم اما نه اونقدر زیاد که فکر کنم هر بلایی سرمون میاد از بدشانسیه.من زندگی چند تا از این آدمای فلک زده رو خوب زیر نظر گرفتم. واقعیتش اینه که درصد بیشتر بدبختی رو ما با دستهای خودمون درست میکنیم. زندگی که خدا در اختیار ما میذاره یک کلاف کامواست.حالا این ما هستیم که چطور میشینیم و سر فرصت شروع به بافتن این کلاف میکنیم.١٠٠% گاهی هم خطا میریم.گاهی دونه های زندگی از زیر قلاب درمیرن و به خودمون که میایم میبینیم ای دل غافل چند رج رو خراب کردیم.حالا باید برگردیم و اونا رو بشکافیم و از سر نو دوباره ببافیمشون.... هرچقدر دیرتر بفهمیم که چه گندی تو بافتن این کلاف زدیم باید ردیفهای بیشتری رو بشکافیم و این یعنی دردسر بیشتر....

زندگی آدمای بدبخت هم قصه این بافتنهاست و شکافتنهای بیوقت.... اونها وقتی به خودشون میان که میبینن داد بیداد همه دونه ها رو اشتباه بافتن....

من معتقدم خداوند به ما فرصتهای زیادی میده تا جبران خطا کنیم.اما این در جبران همیشه باز نیست.اگه دیر بجنبیم دربسته شده و ما تا ابد پشت دیوار "چه کنم" هایمان مانده ایم.اینجاست که میشویم نمونه یک بدبخت بدشانس.....

قصه "دم را دریاب" نوشته "سال بلو" قصه یکی از همین آدمهاست.کسی که از روز اول دونه هایش را غلط سر انداخت و تا آخر اشتباه بافت و بعد رسید به جایی که دیگر آنچه برایش مانده بود ویرانه ای بود به نام کار و خانواده....

سال بلو این قصه را در ١٩۵۶ نوشت اما وقتی آن را بخوانید تازه تازه است چون قصه این جور آدمها هیچ وقت تمام نمیشود.

خدا نکند که روزی کسی اول شخص این قصه شود.