آینه
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

یک ساعت بود که جلوی آینه نشسته بود.خودش بود توی قاب شیشه ای و یک عکس توی قاب چوبی که اون رو گذاشته بود کنار آینه و هی نگاهش رو تاب میداد بین عکس و تصویر.

در عکس یک جفت ابروی سیاه پیوسته دیده میشد و در آینه یک جفت ابروی سیاه ظریف برداشته شده که سایه بین آنها حکایت داشت از روزهای پیوستگیشان.

نگاه پایین تر آمد و رسید به چشمهای قهوه ای که عین چشمهای توی عکس بودند .مژه های نازک که در بالا بور میشد و فقط توی آفتاب بلندی آنها آشکار میگشت.همیشه این مژه ها مایه عذابش بودند که چرا انقدر بیرنگ و بیحالتند. حالا میدانست که جریان مژه های بور از کجا آب میخوره.

نگاهش عکس رو کاوید و  رسید به بینی با اون قوز روش و جوشای سرسیاهش. یه نگاه تند به آینه کرد و ترجیح داد از این بخش چندش آور صورتش سریع رد بشه و برسه سراغ گونه ها.

اینجا که رسید خودبه خود چشماش درخشید و لبخند زد.دستی به گردی گونه ها زد و هیچ نگاهی به عکس کنار آینه نینداخت.گونه ها مال خودش بودند و نه هیچ کس دیگر. این را ندیده هم میدانست.

باز پایین تر آمد.لبها کوچک و باریک و زنانه  بودند و  در عکس لبها کوچک و باریک و مردانه. نمیشد کاریش کرد کپی برابر اصل بودند.با همان خال کوچک کنار لب که انگار آن را هم مخصوصا برای یک همچین روزی روی باریکه لب بالا کار گذاشته بودند سمت راست صورت و بعد انگار یک آینه جلوی صورتش بود  و عکس آن در قاب چوبی .این بار همان خال کوچک بود و لبهای باریک مردانه و سمت چپ صورت....

آب دهانش را قورت داد و یک نگاه سراسری روی عکس در قاب چوبی و تصویر در قاب شیشه ای انداخت.یادش آمد کسی جایی چیزی گفته بود.در مایه های اینکه مرد را در دستگاه فتوکپی گذاشته اند و دختر از آن سمتش بیرون آمده است.چه کسی گفته بود؟ انگار مامان بود ها در آن روزهای سرخوشی و شادمانی گذشته ها...

صدا در گوشش دوباره طنین انداخت :حرامزاده .....

***

تماس دستهایی بود که او را هل داد به جلو و چشمهای خشمگینی که در صورتش فریاد کشیدند. انگشتهایی به تهدید به سمتش بلند شدند و صدای لرزان و آشفته مردی که نمیتوانست سرپا بایستد و از دختر طلب پول میکرد.آب دهانی که پرت شد سوی دختر وقتی با کلمه حرامزاده آمیخت.. مردی که تلو تلو خوران با دستهای لرزانش و سیگاری که تا انتها رفته بود و خاکسترش در حال سقوط بود بین چرت و خماری دست و پا میزد و در طلب پول دخترک را به دیوار میکوبید...و کلمه.کلمه ای که مثل تکه نجاستی پرت شد سوی دختر و ذهنش را آلود تا ابد.....حرامزه-حرامزاده لعنتی از اول هم میدونستم که تو مال من نیستی.کثافت!

***

...کاشکی راست گفته بودی.کاشکی من مال تو نبودم.کاشکی...

بغضی با صدای بلند شکست.آینه هم ترک برداشت وقتی دستهای دختر قاب چوبی را کوبید به آینه.