قصه من و عروسک و دریا
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

همیشه دریا برای من شگفتیهای خاصی داره که اگه ساعتها هم بشینم کنارش و تماشا کنمش سیر نمیشم.دریا برای من یک  وهم بزرگ و پر رمز ورازه.کششی داره برام که هم عاشقم میکنه و هم میترسوندم.مخصوصا دریا توی شب.همیشه وقتی میرم کنارش غروب تا شب اونجا لم میدم و ساعتها به صداش گوش میدم و به پیچ و خم تنش خیره میشم.شب که میشه دریا میشه یه تکه بزرگ سیاه مثل یک جانور خوابیده در کمین.اون وقت هست که ترس همه وجودم رو میگیره.اما ترسی که با کشش همراهه. مثل قصه اون پری دریایی که صداش وقتی به گوش ملوانها میرسید دیگه نمیتونستن خودشون رو از دامش بکشن بیرون.

یه تیکه از این ترس به بچگیم برمیگرده.۴ سالم بود.یک عروسک داشتم که وقتی پستونکشو درمیاوردم گریه میکرد یا میخندید.لباسش زرد بود و این  دارایی بزرگ سمیرای ۴ ساله تو این دنیا بود.اون وقتا مثل حالا نبود که اسباب بازی زیر دست بچه ها ریخته باشه.جنگ بود و تحریم.پدر و مادر من هم که کارمند بودند و نمیتونستن اسباب بازیهای آن چنانی را با قیمت گرون برام بخرن.خلاصه من ٣ تا عروسک داشتم که از همه مهمتر واسم همین عروسک زرد سخنگو بود.یه بار که لب دریا بودیم عروسکم تو کالسکه اش کنارم بود. غروب بود و دریا طوفانی یکهو یک موج بزرگ اومد و کالسکه و عروسک رو با خودش برد....

سالها بعد یک نوار قدیمی توی کتابخانه پدرم پیدا کردم که صدای ضبط شده کودکیم بود. توی اون نوار یک بچه کوچولو به زبان شکسته بسته درحالیکه بعض شدیدی تو صداش هست میگه:یک موج بزرگ اومد....دیگه موج نیومد....

و این یعنی قصه از دست دادن عروسک زرد سخنگوش!!!

 من ٢ بار تو زندگیم طعم از دست دادن یک کودک رو چشیدم.بار اول وقتی یک مادر ۴ ساله بودم و عروسک زردمو از دست دادم.بار دوم وقتی یک مادر ٣٠ ساله بودم و جنین ٩ هفته و نیمیم رو از دست دادم....

هر دوتاش به یک اندازه تلخ بود.و خاطره هر دو تاش تا روزی که زنده هستم باهام خواهند موند.