رامسر(1)
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رامسر-جواهرده

 تیر ٨٨ - سفر به رامسر

قبل از سفر به همدان من و محمد امین سفری ٣ روزه داشتیم به رامسر که وقت نشد شرح اون رو بنویسم.الان فرصت خوبی گیرم دارم که سفرنامه سه روزه رامسر- جواهر ده رو کامل کنم.

چونکه خونه ما لواسونه واسه همین برای رفتن به چالوس هیچ وقت از جاده کرج استفاده نمیکنیم بلکه از راه دیزین و گاجره به چالوس میرسیم.مگر اینکه زمستون باشه که معمولا جاده دیزین بسته است.این راه دیزین به گاجره یکی از جاده های مورد علاقه منه.پیچ در پیچ و آرام و سربه زیر معمولا ماشینهای کمی از آن عبور میکنند.در همه فصول بسیار طراوت بخش و زیباست.چون به تدریج که از سمت فشم به آن سمت میرویم ارتفاع ما زیاد میشود همیشه اختلاف درجه ای حداقل ١٠ درجه با تهران دارد.فصل درآنجا عقب تر از تهران است به همین دلیل در تابستان انگار هنوز اوایل بهار است.وقتی از کنار کوهستان کم و بیش برفی عبور میکردیم باورمان نمیشد که الان در تهران مردم در چه گرمایی به سر میبرند.

معمولا وقتی من و محمد امین با هم سفر میکنیم نهار و شام روز اول را به صورت ساندویج آماده کرده تا جایی خوش آب و هوا کنار آب پیدا کنیم و دلی از عزا درآوریم. وسواس زیاد محمد امین برای پیدا کردن جای با صفا همیشه باعث شوخی دوستان میشود.انقدر هیچ جا را نمیپسندد تا آخر سر هم سر از یک جای بی آب و علف درمیاوریم.اما این بار چشمهایمان جای بکری را تور کرد تا بساط نهار را آماده کنیم.تا قبل از آن احدی در آنجا نبود تا ما وارد شدیم به قول محمد امین یک هو "اتوبان" شد.

جاده چالوس برای من یک دنیا خاطره ریز ودرشت دارد.خاطره هایی که هرکدام به یک آدم وصل هستند.سر هر پیچ آن یاد روزی و سفری و همسفری زنده است.مخصوصا این تکه جاده که تخته سنگها جلو کشیده اند و انگار داری از زیر سایه بانی از سنگ میگذری.اینجا را خیلی دوست دارم چون عجیب یاد پدربزرگ مرا میندازد.

یادم میاید ۵ سالم بود که در یکی از سفرهای خانوادگی به جایی رسیدیم که تابلویی بر آن نصب شده بود در کنار تخته سنگ بسیار عظیم الجثه.روی تابلو هشدار داده شده بود که از کوه فاصله بگیریم.این سنگ چندی پیش قل خورده آمده و یک راست روی سر خانواده ای که در اینجا بساط گسترده بودند فرود آمده است و خوب قابل حدس بود که خانواده بدبخت را کاملا له کرده بود.

اون روز پدربزرگ این را با صدای بلند برای همه خواند.نچ نچ همه بلند شد و بعد از کمی حرف و حدیث و خدا بیامرزی هرکسی سراغ کار خودش رفت.

تنها یک نفر با دهان باز و کله گیج بر جا ماند.سمیرای ۵ ساله که فکر میکرد آن خانواده الان زیر تکه سنگ هستند.یادم میامد هی دور سنگ میچرخیدم که شاید تکه لباسی حداقل از آنها را پیدا کنم.در تصورم این بود که مثل کارتون "جادوگر شهر آز" که کلبه دخترک روی جادوگر فرود آمد و کفشهای جادوگر بیرون ماند. حتما تکه ای از کفش یا لباس آنها را میتوانم پیدا کنم و حتما حتما هم جسد آنها زیر تخته سنگ هست ..

از آن به بعد تا سالهای سال هروقت از جاده چالوس میگذشتیم نگاه ترسان و جستجوگر من دنبال آن سنگ بود.تا اینکه کم کم آنرا گم کردم . دیگر یادم نیامد تخته سنگ با آدمهای کتاب شده زیرش کجا رفتند.اما یاد آن خانواده و ترس از له شدن زیر سنگهای چالوس تا ابد با من ماند.

ادامه سفر را با من باشید تا بعد.....