پاقدم پاییز
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

لای هر بال- بوسه ای پیچید

دانه دانه بالهایش را به باد داد

و در عریانی- مرد

قاصدک را میگویم!

تنها صدایش ماند

وقتی جان میداد

برگ را میگویم

زیر قدمهای سبک پاییز!

به چشمهایش سرمه کشید

لباسی از حریر صدرنگ به تن کرد

با نم باران غسل طهارت ساخت

عطر خاک باران خورده گرفت

گیسوانش را در باد رها کرد

باکرگیش را به پاییز تقدیم!

باغ را میگویم!

فردای شب زفاف

 "باغ بهاری" زن شده بود

نام باکرگیش را داد

پسوند پاییز را گرفت

و شد

یک  "باغ پاییزی" عاشق!