تریبون
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸  کلمات کلیدی: قصه های سفر حج

هفته آخری بود که در مکه بودیم سفر به انتهای خودش نزدیک شده و حج تمتع ما به اتمام رسیده بود.یک روز مدیر کاروان تعدادی از افراد گروه را فراخواند.آن روز قرار بود از بعثه رهبری برای بازدید از کاروان و نظرسنجی به سراغ ما بیایند.من و محمد امین هم جزو انتخاب شده ها بودیم.وارد اطاق مدیر کاروان شدیم.حدودا ١٠ نفر آنجا جمع شده و منتظر بودیم تا اینکه یک آقای نسبتا جوان وارد شد.

به ترتیب شروع به پرس و جو از افراد کرد تا مشخص شود در این سفر یک ماهه چه کم و کسری هایی داشته ایم.مشکلات کاروان چه بوده است.چه تغییراتی بهتر است داده شود تا زایرین از امکانات رفاهی بهتری استفاده کنند. ضعفهای کاروانمان چه بوده و خلاصه از این جور سوالها...

هر کس از ما بلند میشد و نظرات خودش را بیان میکرد.از جمله مشکلاتی چون بدی غذاها-کوچکی و دور بودن ساختمان محل اقامت-نبود امکانات رفاهی و بهداشتی و غیره و ذالک....خلاصه هرکس سعی میکرد گوشه ای از مشکلات این یک ماهه را بازگو کند.

آن آقای مسوول هم تند تند یاداشت برمیداشت تا انشاالله در سالهای آینده این مشکلات برطرف شود.تا اینکه نوبت رسید به یکی از آقایان زایر در کاروان....

ایشان بلند شدند.سرفه ای کردند و بعد از گفتن بسم الله ....و کلی مخلفات یک دفعه بیمقدمه گفتند:

.....آقا مشکل اصلی ما فلسطینه...ما باید در مقابل اسراییل جنایتکار بایستیم.باید راه کاری پیدا کنیم تا تو دهن اسراییل بزنیم.باید این مردم بیگناه غزه را نجان بدهیم.......

........

ابتدا همه چشمهایمان گرد شد.بعد یواشکی بهم نگاهی انداختیم ....بعد کم کم حس خندیدن طوری بر ما غلبه کرد که نمیتوانستیم سر جایمان بند شویم.فقط در این حد برایتان بگویم که خود مسوول بعثه رهبری هم از این نطق ١۵ دقیقه ای گیج شده بود و فقط سر تکان میداد....

صحبت ایشان که تمام شد برای اینکه از خنده منفجر نشوم تندتند شروع به سرفه کردن کردم.حال بقیه هم دست کمی از ما نداشت.

جلسه به پایان رسید و ما بیرون آمدیم.من و محمد امین با خنده ای ناگهانی وسط راهرو منفجر شدیم.آخه "پاچه خواری" تا چه حد!!!! ما که نفهمیدیم آخرش مشکلات کاروان حج ما چه ارتباطی به مردم غزه داشت .اینجاست که مثل معروف میگوید:.... به شقیقه چکار داره؟!!!!!!