گفتگویی در باغ
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

گل کوچک به گل بزرگ گفت:

گوشهایت را بیاور نزدیک تر

میخواهم رازی را برایت بگویم

گل بزرگتر با نگاهی کنجکاو گلبرگهایش را کشید به سمت گل کوچکتر

گل کوچکتر گفت:چیزی را فهمیده ام

میخواهم تنها به تو بگویم

گل بزرگتر ابرو بهم کشید و گفت:چه چیز؟

گل کوچکتر گفت:آمدن یک مهمان!

گل بزرگتر گفت:چه کسی؟

گل کوچکتر خندید و با زیرکی گفت:پاییز

دیروز لابلای قارقار کلاغ نامش را شنیدم

گل بزرگتر خندید و گفت:

نیازی به قارقار کلاغ نیست

تنها کافیست نگاهی به خودت بیندازی

داری پیر میشوی

و این یعنی

پاییز در راه است

و مرگ من و تو نزدیک

.....

گل کوچک ترسید

و نگاهش پلاسید!