دربندسر-افطاری
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱  کلمات کلیدی: سفرهای یک روزه

٢١/۶/٨٨ - دربندسر

مادربزرگهایمان وقتی از گذشته هایشان حرف میزنند جاییکه دیگر صدا در گلویشان میلرزد بیشر وقتها آنجاییست که از آدمهای رفته میگویند.از روزهایی که با این آدمهای رفته داشته اند.بعد خاطره بازی میکنند و با گوشه  چادرهایشان یواشکی گوشه  چشمهای نمناکشان را پاک میکنند.

آلبومهای قدیمی که دیگر تار و پودشان در حال پاره شدن است را وقتی ورق میزنیم بوی خاطره بازی میدهند.چیزی که در بیشتر عکسها دیده میشود جمع خانوادگی آدمهای شاد است که سفره های ساده و صمیمی خود را در گوشه کنار باغهای پردارودرخت قدیمی گسترده اند و روی زمین در کنار هم نشسته اند.تخمه آفتابگردان بوداده میشکنند و رو به دوربین لبخند میزنند.آن آدمهای باصفا با آنهمه لذت های ساده دورهم بودن ،بیشترشان به خاطره ها پیوسته اند.

حالا اینها را داشته باشید تا بگویم ما این جمعه با فامیل تصمیم گرفتیم سنت قدیم با هم بودنها را در باغ باصفای دربندسر زنده کنیم.قدیمها که فست فود و رستوران فارسی! وجود نداشت آدمها بیتکلف با یک قابلمه زیر بغل به سراغ هم میرفتند تا سفره های رنگارنگ خانگیشان را با یکدیگر تقسیم کنند.هرکس هرچه داشت بی ریا سر سفره میگذاشت.بعد دیگر دستهای دراز شده بود و خنده های از ته دل و زنان کدبانویی که با افتخار کاردستیهای خوش مزه شان را ارایه میکردند و مردانی که به به و چه چه کنان زنانشان را به عرش میرساندند.

میگویم ماه رمضان است و افطارهای باصفایش! کدام وعده غذایی است در سال که به اندازه یک استکان چای شیرین و نان و پنیر افطاری به تن بچسبد!؟حالا در میان دنیای ماشینی امروز که آدمها دیگر وقتی برای سرزدن به هم ندارند این برکت رمضان است که آدمها را هرشب به بهانه افطار دور هم جمع میکند.تا بخورند و بگویند و بخندند و دمی یادشان برود دوروبرشان چه دنیای ظالمانه ای است.

خلاصه اینکه ما این جمعه بند و بساط را برداشتیم و زدیم به دل طبیعت خنک دربندسر. با یک بغل دیگ و قابلمه و غذا که جواب شکم یک لشکر گرسنه را هم میداد.هرکس چیزی آورده بود.یکی میوه دیگری شیرینی.یکی یک پاتیل آش رشته-کس دیگر کشک بادمجان و آن یکی سالا الویه...لوبیا پلو و قیمه بادمجان و.....هوووو همه چی بود و جای همتان خالی.

چیزی هم اگر نداشتیم درختی بود و چهارپایه ای و دایی جان! باحالی که با شکم گرسنه بالا برود و برای ما میوه بچیند.و چقدر میچسبد اینکه دست دراز کنی و گوجه ترش صورتی را بچینی و ببویی و بعد با حسرت به آن بنگری به امید ساعتی دیگر که خورشید غروب کند تا آن را در دهانت بگذاری.اینجاست که دیگر دهان پرآب میشود و حواس تحریک...

ما آدمها داریم از طبیعت دور و دورتر میشویم با این زندگیهای صنعتی امروز...وقتی به دل طبیعت میرویم تازه انگار خود واقعیمان را پیدا میکنیم.

اینجا زمینهای لوبیا سبز و نخودفرنگی است و این کسی که اینطور لابلای بوته ها دل به کار داده و حواسش به عکاس کنجکاو نیست خودم هستم که دارم با بوی لوبیاها صفا میکنم.دست به خاک میکشم و دانه دانه لوبیا میچینم . انقدر کیف میکنم که اصلا فراموشم میشود ساعتی است آمده ام و تنهایی دارم باغ فامیل را لخت! میکنم.فکر کنم من به تنهایی از حمله ملخها هم آسیب زننده ترم....

ساعتی به افطار مانده و من دوربین به بغل با شکمی که دارد بدجور قارو قور میکند لابلای درختان و میوه ها سرگرم مکاشفه ام.آدمی با شکم گرسنه بخواهد از این همه میوه عکس بگیرد و دست درازی نکند مثل قضیه حوا و سیب و بهشت میماند...خودمانیم ها وسوسه رهایمان نمیکند!

حالا هی داریم با دوربینمان به باغ یک حالی میدهیم اما کسی نبود ناز شستی به ما نشان دهد.بالاخره سوژه را یافتیم و گفتیم یک عکس هنری هم از ما بگیرند تا سندی داشته باشیم که اینجا بودیم.

فرآیند چیدن گوجه های وسوسه انگیز صورتی به پایان رسید و نوبت به چیدن خیارهای چاق و کوتوله و سبز باغ رسید که آنها را هم سه سوته ترتیبشان را همان ملخ معروف!!! داد.جالب بود پوست خیارها تیغ داشت.یادم افتاد سالها پیش که میوه ها طعم و بویی داشتند و هنوز آبکی و بیمزه نشده بودند خیارهای بوته ای همین طور  ترد و خوش بو و تیغ دار بودند....دیگر مزه واقعی میوه ها را هم داریم مثل بقیه چیزها از دست میدهیم. این هم به نوستالوژیهایمان پیوسته است!

آخ آخ از سرما برایتان بگویم که تا مغز استخوانمان نفوذ کرده بود.باورتان میشود هفته سوم شهریور باشیم آن وقت همین بغل گوشمان نزدیک دیزین در دربندسر هوا به قدری سرد باشد که کت و کلاه هم جواب ندهد تا جاییکه آتش بزرگی بیفروزیم و در کنارش خود را گرم کنیم. و البته محمد امین بهترین جا را گرفته بود و به روی خودش هم نمیاورد که همسر گرامی دارد بیدبید میلرزد!

یادتان میاید در فیلمهای قدیمی ایرانی همیشه یک جوی آب بود و هندوانه های غلطان در آب؟ این دیگر بخشی از خاطره های خانه های قدیمی ایرانیهاست.قناتهایی که در شمرون میجوشید و به صورت جویهای آبی به داخل حیاط خانه ها میرفت و بعد در حوض های آبی رنگ جمع میشد.وقتهای مهمانی پدربزرگها میوه ها را داخل آب میریختند تا خنک شده و جگر را حال بیاورند.هنوز هم در بعضی از کوچه های قیمی تهران میشود صدای پای آب را شنید که در جوبهای پله ای تالاپ تالاپ پایین میریزد و دلمان را به تالاپ تولوپ درمیاورد.

خدا مادربزرگها و پدربزرگها را برایمان تا ١٢٠ سال زنده نگدارد که سرقفلی زندگی امروزیند.آنها گنجهای عشقند که تا ناکجاآباد مهرشان را برای ما میگسترانند.دستهای پیر و چروکیده شان آنقدر زیبا و ارزشمند است که نمیتوان برایشان قیمتی قایل شد. دستهایی که انگار پناه ما در لحظه های غم و ناامیدیند.لابلای چروکهای دست آنهاست که باید نماز گذاشت.

و بالاخره سفره ما و همدلی ما و افطار ما و لحظه های پر خاطره ما و عشق.... و خدا که همین دوروبر مهمان ویژه سفره عاشقانه ماست. 

عکسهای دربندسر