نماز شب
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸  کلمات کلیدی: قصه های سفر حج

 

٩ ماه میشه که از اون سفر عجیب و پر خاطره میگذره.نه ماه میشه که از سفر معنوی یک ماهه تمتع برگشتم.نه ماه میشه که عنوان "حاجیه" رو به دوش میکشم.خیلی وقتا میشه که پاک یادم میره کجا رفته ام و چه کرده ام.بعد به خودم که میام انگار یکی با پتک میزنه تو سرم که :ای ای سمیرا حواست هست ؟نکنه داری دور میشی از اون روزا...نکه یادت بره که یک ماه کجاها بودی و چه ها کردی....

آخ که چقدر آدم مستعد فراموشیه////

وقتی از حج تمتع برگشتم سفرنامه کاملم رو براتون نوشتم.سعی کردم گوشه ای از آنچه بر ما رفته بود رو براتون بگم.اما قصه هامو نگفتم.نمیدونم وقت نداشتم.جاش نبود.یا اصلا حال نمیکردم که لابلای شور عارفانه مراسم از قصه های حج براتون بگم.از اتفاقای ریز و درشتش.اولش که سفر نامه رو شروع کردم قصد کرده بودم براتون خاطره هامو تعریف کنم.قصه روزهامو...روزهامونوو...اما نشد.همش شد سفرنامه خانه خدا...

امشب دلم ترکید یهو...نمیدونم چرا حال عجیبی منو گرفت و با خودش برد به همون روزا و شبای روشن مکه.دلم پرپر زدوبغض کرد.گریه کرد.تنگ شد.غصه خورد.همه چی همه چی...دلم در یک کلام پرزد واسه دوباره دیدن اون روزها....

یادمه تو صحرای عرفات بودیم.شب خاصی بود.خیلی گرم و معنوی.هنوز خیلی تو حال و هوای مراسم فرو نرفته بودیم.اولش بود.شب اول.قدم اول.صحرای عرفات....توی اون چادر محقر حصیری روی زمین خاکی بدون هیچ رختخوابی هرکس گوشه ای افتاده بود.یکی اشک میریخت.دیگری ناله....یکی خواب بود دیگری بیدار....یکی زده بود ببیرون و تو دل سیاهی صحرا راه میرفت...دیگری گوشه ای رو پیدا کرده بود و زیرلب نجوا میکرد.یکی سر به خاک گذاشته بود و به سجده طولانی رفته بود.و من گیج میخوردم.....

خانومی با ما بود به نام "خانم سرپرنده" که بعدها باز هم از او خواهم نوشت.این زن ساده و صمیمی یک اقیانوس عشق بود در کالبدی انسانی.ساده بود عین تکه ای نان.. و گرم بود عین آتش عشق...و مهربان بود عین مادر برای ما....

آن شب بعضی ها نماز شب میخواندند و من گیج میزدم.خانم سرپرنده به کنارم آمد.انگار در چشمهایم میخواند که گیج شده ام و درمانده.به من گفت نماز بخوان...نمار عشق بخوان...نماز شب بخوان....گفتم تا به امروز یک رکعت هم نماز شب نخوانده ام.اصلا نمیدانم چه شکلی است....به من یاد داد....١١ رکعت نماز  و من که تا آن روز همیشه اسم نماز شب که میشنیدم رم میکردم آن شب در صحرای عرفات اولین نماز شبم را به جا آوردم......

١٠ رکعت نماز به علاوه یک رکعت دیگر که در آن رکعت آخر ایستاده بودم.تسبیح در دست داشتم و رو به خدای سبحان میخواندم....

١٠٠ بار گفتم:آمرزش میطلبم از پروردگارم و به سویش باز میگردم....٧ بار گفتم:این مقام کسی است که از آتش به سوی تو پناه آورده است....٣٠٠ بار گفتم:بخشش....بخشش. بخشش....

یادم میاید در کنار من در دل آن سیاهی" خانم ادب خواه" هم ایستاد و یواشکی گفت:من هم تابحال نماز شب نخوانده ام...میشود با هم بخوانیم؟تو بلند بگو من هم تکرار میکنم...

و ما هردو با هم اولین نماز شب عمرمان را در صحرای عرفات در دل آن بیابان لم یزرع زیر نور ماه و با دلهایی تپنده خواندیم و آن شد برای من خاطره بزرگی از یک نماز با تمامیت وجود...و چقدر چسبید آن نماز.....

٩ ماه گذشت و من سمیرای فراموشکار یادم رفت که خدا نعمت چشیدن چه لذتی را در دل آن کویر به من داده بود..امشب دلم یکهو شکست و ریخت بیرون و گنداب ٩ ماه فراموشیم را حل کرد در سپیدی شب قدر...انقدر که یکهو تنم لرزید برای یک نماز شب دیگر....و چقدر چسبید به من!