زن خسته است
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

مرد شب بخیر نگفت و رفت.زن زیر لب آوازش را میخواند و گوشهایش را تیز کرده بود.

شب بخیری نشنید.دندان قروچه ای کرد و آرام به سروقت کاناپه آمد.جایی نشست که هنوز فرم تن مرد و گرمایش را داشت.کانالها را عوض کرد و بی حوصله خیره شد به مردی که از فواید سیر و لیمو ترش حرف میزد.چشمها روی هم میرفت اما میخواست خواب را از رو ببرد.کاردستی دخترک روی میز بود به امید مادر.....به جرخوردگی شلوار پسرک خیره شد.زیر دفتر مشق دخترک را امضا کرد.جای دستهای شکلاتی پسرک را از روی میز پاک کرد.

یادش آمد غذای مرد را در قابلمه نگذاشته است.دوباره بلند شد و به آشپزخانه رفت. سبزی خوردن را در کیسه ای پیچید و در کیسه غذای مرد گذاشت.بعد سراغ دخترک رفت.پتو از رویش به کناری رفته بود.صافش کرد و به سراغ پسرک رفت.پایش گرفت به چیزی و سکندری رفت توی دیوار.پسرک با دهان باز نفس میکشید.زن به آرامی ماشین کوکی را به کناری نهاد.صدایی گفت:"مامان بوسم نکردی؟"بوسه ای برای مرد کوچک فرستاد و به سراغ مرد بزرگتر رفت.

 پاورچین پاورچین وارد اطاق شد.به آرامی روی تخت رفت.نیم بدنش هنوز بیرون از ملافه بود که صدایی طلبکارانه گفت :

من شب بخیر نگفته بودم ها.....

زن خود رابا خستگی روی تخت ولو کرد!