من & آفریقا (۹)
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آفریقای جنوبی

۳/۱/۸۶-باکوبانگ

۱۰ دقیقه بعد از حرکت از سان سیتی به پارک جنگلی باکوبانگ رسیدیم.هتلی ۴ ستاره مشتمل از کلبه هایی با بافتی جنگلی از چوب سیاه و سقفی پوشالی که به جرقه ای ما را به اتمام میرساند...سلف سرویسی آماده خدمت در تمامی شبانه روز در فضای مرطوب و سبز جنگل و در سکوت خیره کننده طبیعت .آرامش ما را بیتاب میکند نمیدانیم از این سرمستی به کجا پناه ببریم.اینجا خود طبیعت است نزدیک نفس نفس زدنهای یک گوزن و بوی تن اساطیری یک آهو .هم بستر با بوی چوب باران خورده و خاک خیس-گم شده در چهچهه قناری و ضربه های شانه به سر بر درخت بالای سرت-اینجا باکوبانگ است...

دور تا دور این فضا با سیم های شوک دهنده برق حفاظت شده است زیرا حیوانات تا کنار کلبه ات پیش میایند و تو در شب میتوانی برق نگاه یک کفتار را از پشت پنجره اطاقت ببینی و یا صبح دم با زوزه شغالی در روبروی دیدگانت بیدار شوی.ونمیتوانی در چشمهای آهو بنگری و کباب آهو بخوری...شرم بر ما باد اگر چنین کنیم گرچه چرخیدن آهو بر روی شعله های آتش وسوسه ات میکند.

اینجا حیوانات غریبه نیستند میزبان تواند و میهمان تو.تکه نانی در دست گرفته و پشت پنجره اطاقت مینشینی و در سکوت به جنجال بازیگوشانه انواع پرندگان برای تصاحب لقمه ای از نانت مینگری.سنجابکی از قاب پنجره ات بالا میاید و به تو سلام میکند(محمد میگوید این بنر! است).

یک پیاده روی ناب در این فضای زیبا تو را به وجد میاورد خصوصا وقتی پا به پایت بچه میمونها از سرو کول هم بالا روند دیگر عیش تو تکمیل است.

>