همدان(1)
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به همدان

مرداد 88 - سفر به همدان

بارها پیش اومده که بعد از نوشتن سفرنامه هام خیلی ها بهم میگن که من یه آدم بیکارم که مدام این ورو اون ور میچرخم و یا اینکه "یک مرفه بیدردم"!

همه این حرفا رو شنیدم بارها و بارها.همه اهانتها بی احترامیها اما هیچ کدوم باعث نمیشه دست از هدفم که نوشتن سفرنامه هام هست بکشم.سفر برای من و همسرم مثل غذا خوردن و خوابیدن یک بخش جدانشدنی از زندگی هست.البته تا جاییکه خدا بخواد و توانش رو بهمون بده.

یه چیز دیگه اینکه لازم نیست آدم حتما به سفرای گرون و آنچنانی بره.هرکس میتونه بنا به وسع مالی و وقت آزادی که داره برای سفرهاش برنامه ریزی کنه.میشه سفر رو با حداقل قیمت و در کمترین زمان ممکن برنامه ریزی کرد.

سفرنامه همدان یک برنامه 2 روزه با حداقل خرج و مخارجه.باهام همراه بشین و در لذت سفر شریکم باشید.

برای سفر به همدان ما مثل همیشه با خیلی ها تماس گرفتیم اما برنامه بچه ها جور نمیشد تا اینکه این هفته آخر قبل از ماه رمضان بالاخره یا علی گفتیم و راه افتادیم .من -محمد امین- کیوان و مریم گروه 4 نفره مان را تشکیل دادیم و قصد سفر کردیم.برای رسیدن به همدان یک راهش رفتن از جاده ساوه بود که چون از نظر جاذبه طبیعی خیلی جالب نیست تصمیم گرفتیم راه رفتنمان را به جای اتوبان از مسیر قزوین انتخاب کنیم تا سبزی و طراوت جاده را هم با خود همراه سازیم.

شب قبل وسایل صبحانه مان را تهیه کردیم و ساعت 6 صبح پنجشنبه راه افتادیم.سر راه از کنار مزرعه های گلهای آفتاب گردان- ذرت و سویا .... گذشتیم.حدود ساعت 8 جای خوش آب و هوای سبزی را در کنار جاده انتخاب کردیم و بساط صبحانه را گشودیم. نان و کره و مربایی که چپه شده بود در ساک در کنار گوجه قرمز و پنیر تبریز و ....دیگر عیشمان تکمیل بود.

 

نزدیکیهای ظهر بود که رسیدیم به شهر همدان.شهر شلوغ و پر از مسافر بود.انگار همه از این هفته آخری استفاده کرده و به این شهر خنک ییلاقی سرازیر شده بودند.خوب میدانید که آدم پایش به همدان که میرسد دلش به دیدن شیخ اجل بال میزند.وارد میدان گاهی که بشویم مجسمه بوعلی خود را نمایان میکند در کنار پارک بزرگ و قشنگی که در کنار مقبره حکیم بزرگوار ساخته شده است.اینجا شلوغترین جای شهر بود.انگار همه با هم اول به دست بوسی شیخ آمده بودند.

نگاهی به دستار سر شیخ بیندازید.میگویند لباس فارغ التحصیلی که کلاهی بند دار با منگوله ای در کنارش است را اروپاییان با الهام گرفتن از دستار سر بوعلی ساخته اند که امروزه به عنوان نمادی از یادگیری دانش شناخته میشود.

بچه که بودم  یادم میاید که شبها با خانواده مینشستیم و سریال تاریخی بوعلی را با بازی زیبای امین تارخ نگاه میکردیم و من با همه بچگی عاشق دلخسته بوعلی !!! بودم که جلوی تلویزیون خیره تمام فیلم را میبلعیدم حالا خدا میداند که من فیلم را میبلعیدم یا بوعلی را!!!!

به هرحال اینجا آرامگاه مردی است که ایران به او میبالد.کسی که قانون را نوشت و تا قرنها در تمام دانشگاه های پزشکی اروپا تدریس شد.مردی از جنس فلسفه و حکمت از جنس دانش و تدبیر مردی از جنس ایران.بوعلی سینا و یا همان پورسینای فارسی 370 تا 428 قمری زندگی کرد.در هجده سالگی بود که همه فهمیدند او کسی فراتر از زمان خویش است.فرزانه ای که بسیار سفر کرد و تمام علوم زمان خود را فرا گزفت.

در سال 1324 مسابقه ای برای ساخت مقبره بوعلی برگزار شد.طرح استاد هوشنگ سیحون که یکی از معماران برجسته ایرانی است برنده آن مسابقه گردید.در آن زمان استاد برای تکمیل تحصیلات خود در فرانسه زندگی میکرد.4 سال بعد که ساخت بنا شروع شد استاد به ایران بازگشت و نظاره گر مراحل ساخت مقبره شد.

پس از گذشتن از یک دهلیز وارد محوطه اصلی مقبره که فضایی نیمه تاریک است میشویم.دور تا دور مقبره 12 ستون سنگی بلند قرار دارد که مقبره را در میان گرفته اند. تمام ساختمان آرامگاه بوعلی سینا بر روی یک صخره طبیعی کوهستانی ساخته شده است که بنایی محکم و با شالوده به نظر میاید.میگویند این 12 ستون به نوعی با حرکت نور خورشید بر روی آنها و تابیدن سایه شان روی زمین همان عقربه های ساعت را حکایت میکنند.

سنگ قبر قدیمی بوعلی هم اکنون زیر شیشه و در محفظه ای جداگانه محافظت میشود.این سنگ دو طبقه ای و حجاری شده است که به دوران مغولها برمیگردد و بر روی آن با حروف ابجد یک بیت شعر در وصف بوعلی و سال تولد و مرگش حکاکی شده. بعدها این سنگ برداشته شد و سنگی دیگر روی قبر قرار گرفت تا سنگ قدیمی از گزند هوا و خاک به دور بماند.

حیاط مقبره فضایی دلچسب و خوش منظره است که در میانش حوض سنگی قدیمی دیده میشود.از همان حوضهای خانه های مادربزرگها که فواره های ریزی در میانشان آب را به هوا بلند میکنند.در کنار این حوض مقبره عارف قزوینی قرار دارد.بد نیست یک کوچک هم از عارف بگوییم.که در 1316 به دنیا آمد.

او در جوانی به اصرار پدر نوحه خوان بود و عمامه بر سر داشت.بعد از مرگ پدر عمامه را برداشت و به تصنیف سرایی و خوانندگی رو آورد و اولین کنسرت ایران را او به روی صحنه آورد.در عین حال مشروطه خواه بود و به مبارزات سیاسی هم میپرداخت.

17 سالش بود که عاشق "خانم بالا" دختر زیبا روی رشتی شد و پنهانی با هم فرار کرده و ازدواج کردند.عارف تصنیف "دیدم صنمی...." را برای او سرود.بعدها با اصرار و مخالفتهای خانواده دختر به رشت بازگشتند و مجبور به طلاق "خانم بالا" شد و تا آخر عمرش در عشق او تنها زیست و تنها مرد......

بگذریم. مقبره بوعلی را با همه قصه ها و رازهایش پشت سر گذاشتیم و به سراغ باباطاهر همدانی رفتیم.

شب تاریک و راه باریک و من مست                 قدح از دست ما افتاد و نشکست
• نگه دارنده اش نیکو نگه داشت                    و گرنه صد قدح نفتاده بشکست

باباطاهر از زندگیش خیلی چیز زیادی در دست نمانده است.انقدر میدانیم که دوبیتی سرای قرن 4 و 5 و هم عصر شاه سلجوقی طغرل بیک بوده است.اشعار بابا طاهر بیشتر دوبیتی و به زبان لری سروده شده اند."بابا" لقبی بوده که در آن دوران به پیران وارسته میداده اند و "عریان" هم لقبی است که به علت بریدن از تعلقات مادی زمینی و زیستن بیتکلف چون دراویش به نامش افزوده اند.

باباطاهر عارفی بود که 85 سال زندگی سالکانه کرد و در مقام درویشی با ظلم و ستم جنگید.در طول زندگی ساده اش همواره عشق به معبود و کمک به نیازمند سرلوحه زندگش قرار داشت تا جاییکه از مادیات هیچ چیز نیندوخت و عریان به دنیا آمد و عریان هم مرد.

بنای آرامگاه بابا طاهر که امروزه زیارتگاه رندان و عارفان جهان است چندین بار تاکنون بازسازی شده است.در قرن 6 این بنا آجری و 6 ضلعی بود که در زمان رضاشاه بنای آجری دیگری به جای آن ساخته شد .در سال 1344 توسط مهندس محسن فروغی تجدید بنا شد و با کاشی فیروزه ای زینت یافت.

یاد پدربزرگ به خیر که این شعر را برایم همیشه میخواند.شعری از باباطاهر عریان:

 اگر دستم رسد بر چرخ گردون               از او پرسم که این چونست و آن چون

 یکی را داده ای صد گونه نعمت              یکی را نان جو آغشته در خون

"پدر بزرگ حکایت این شعر را اینگونه بیان میکرد که:روزی باباطاهر از بیابانی میگذشت مرد فقیری را دید که قرص خشکیده نان جو در دست داشت که آن را بر خون تنش میزد تا نرم شود و قابل خوردن...."

خدایش بیامورزد باباطاهر عریان و بابا بزرگ عزیزم را!