جای خالی یک ستون
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

مش رحیم در زد و وارد شد.سینی چای تو دستای پیرش میلرزید.نگاهی به دور و بر کرد و دماغشو چین انداخت.

-آقا  تمام اطاق بوی سیگار گرفته والاه بلاه ضرر داره ها.میگن سلاطون میگیرید.تازه ممکنه بدخین! باشه اون وقت کاری از دست هیچ بنی بشری برنمیاد.

سردبیر چشمای خستشو بالا گرفت و نگاه عاقل اندر سفیهی به مش رحیم کرد.پک عمیقی به سیگارش زد و دودش و با ولع تو صورت مش رحیم فوت کرد و گفت:

جسدم را بر دوش میکشم ....دربدر به دنبال تابوتی خالی....تو سراغ نداری؟؟؟

مش رحیم با چشمهای وق زده برو بر به سردبیر خیره شد و گفت:استغفرالله.آقا ما که نفهمیدیم.

سردبیر اشاره ای به کاغذهای درهم و برهم روی میزش کرد و گفت:تو میگی با این ستونهای خالی باید چکار کنم.

مش رحیم گفت:ستون....؟

سردبیر برگه ای که روش با خودکار قرمز علامت زده بود رو کشید بیرون و گفت: گوش   کن

"...آه ای عشق .مرا در مسلخ رختخواب ...به صلیب بازوانش بسپار" .--اینکه مشکل ناموسی داره باید بره تو سطل آشغال.

سردبیر کاغذ رو مچاله کرد و پرتش کرد زیر پا.کاغذ ضربدر خورده دیگه ای رو کشید بیرون: ".....در مناظره های مذهبیون آنچه در تمام کلمات مییدرخشد نظر اسلام درباره.... " پوف.مردک میخواد راستی راستی ما رو از نون خوردن بندازه ها.نشسته پشت میزش زیر باد کولر اون وقت به من میگه لنگش کن...!برو بمیر..." کاغذ رو پاره پاره کرد و ریخت زیر میز..

دوباره از اون زیر میرا یه کاغذ ضربدرخورده دیگه رو کشید بیرون و گفت: اینو ببین.نه تورو خدا اینو ببین آخه.ورداشته با جوهر سبز همه کاغذو خط خطی کرده که چی بشه؟ که مارو حتما محکوم کنن به انقلاب پسته ای.تف به روی هرچی آدم زبون نفهمه بیاد .آخه نمیگه من با این تیکه کاغذ پاره باید چیکار کنم؟ این یکی رو که دیگه باید آتیشش زد.

مش رحیم با چشمای متعجب سینی به دست و بلاتکلیف وسط اطاق ایستاده بود و هیچی نمیگفت.سردبیر دستی به میان موهایش کشید و آه بلندی سر داد.کبریت کشید و سیگار دیگری را آتش زدو به ستون خالی مجله اش خیره ماند.

مش رحیم یواش در رو باز کرد که بیرون برود.سردبیر سرش رو بالا گرفت و رو به او گفت: ببینم مش رحیم نوه ات که تازه به دنیا اومده چطوره؟اسمش چی بود؟ مارال!

گل از گل مش رحیم شکفت و دهانش تا بناگوش به خنده باز شد." آقا شده یه تیکه ماه اجازه بدین یه روز میگم صبیه بیاردش دست بوسی شما"

سردبیر آهی کشید و گفت:روی ماهشو میبوسم. بیارش یه بار.ببینم پوشک میبنده یا کهنه داره؟

"...والله آقا نمیدونم چطور؟"

...از صبیه بپرس این پوشکای جدید "مریم گلی" رو میشناسه؟میخوام آگهی تبلیغیشو بندازن تو جای خالی این ستون!

*الهام این قصه به دنبال خواندن یکی از داستانهای "ایزاک بابل" به نام "9" به ذهنم آمد که توسط خانم مژده دقیقی ترجمه و نشر نیلوفر چاپ شده است.