باز هم سقوطی دیگر
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

نمیدانم چند تا چند سال پیش بود.من تازه استخدام شده بودم و زیاد کسی را در آن شرکت نمیشناختم.هنوز اضطراب محیط جدید و یادگیری کار در من بود که آن اتفاق افتاد.

صبحی بود مثل همه صبحهای دیگر و من که سر در کار فرو برده و درگیر چانه زدن با ذهنم بودم که گریه ای در راهرو پیچید و یک دفعه همه جارا سکوت گرفت.سرها یکی یکی از بالای پارتیشنها نمودار شد به همراه سووال اینکه گریه از آن کیست...

خیلی نگذشت که انگار بمبی در شرکت ترکید.اشکها به یک فرمان جاری شدند و چشمها نگران و بهت زده.

کسی داد میزد هواپیمای تقی سقوط کرد.سقوووووووووط..............

و من که در هراس ناخودآگاه جمع قرار گرفته بودم سردرگم روبه شهلا میگفتم...چی شده؟ کی؟ تقی کیه؟........

و شهلا با همه ایستادگیش و پایداریش با چشمهای خیس و لبهای لرزان میگفت: تقی...تقی میرزاخانی...امروز ماموریت رفته بود به خرم آباد..وای وای وای سمییییییییییرا!

چیزی شکست با صدای مهیب و فرو ریخت و تکه پاره هایش در چشمهای همه ما پهن شد حتی در چشم منی که تقی را انگار فقط یک بار دیده بودم و انگار سالها میشناختمش. مرگ عجیب آشنا میکند آدمها را با هم.

***

چد روز بعد بود که شرکت تعطیل شد تا هرکه تقی را دوست دارد و دلش برایش تگ شده است به تشییع جنازه اش بیاید.من هم دلم تنگ شده بود برای مردی که تنها یک بار دیده بودمش و آرام سایه وار از کنارم گذشته بود اما نگاهش انگار رهایم نمیکرد.

یادم میاید که رفتیم خیابانی در آن پایینها با کوچه هایی باریک که از میانشان جوب آبی آرام میگذشت و یادها را با خود میبرد.همه کنار در خانه ای کوچک و قدیمی به انتظار نشسته بودیم.به انتظار آمدن آدمی که میگفتند جز تکه هایی سوخته از او هیچ چیز باقی نمانده است.و من میلرزیدم تمام مدت و نمیتوانستم لرزش صورتم را کنترل کنم.

وقتی آمبولانس ایستاد یک تابوت دربسته که تمام جاهایش را با میخ سفت کرده بودند تا کسی درش را نتواند بگشاید روی دست آدمها آمد.لرزشم بیشتر شد حالا دیگر با صدای بلند لابلای فریادهای مردم اشک میریختم و رو به شهلا هی میگفتم: توی اون تابوت مگه چیزی هم باقی مونده؟

انقدر این جمله رو تکرار کردم تا سرانجام شهلا با تکان دادن پی در پی من توانست مرا از آن شوک وحشتناک بیرون بیاورد.در خانه گشوده شد تابوت به خانه رفت.حالا همه سرگردان در کوچه مانده بودند و کسی را یارای رفتن به داخل نبود.آخر تقی در اطاق بود با همسر نازنینش که سر را روی تابوت گذاشته بود و با او رازو نیاز میکرد و دو طفل دوقلوی یک ساله ای که از پدر دیگر هیچ چیز نداشتند حتی تک خاطره ای کوچک...

صدای الله اکبر که بلند شد تقی روی دستهای مردم پا از خانه بیرون گذاشت.خانه ای که تازه خریده بود و هنوز به سالی نشده از آن پر کشیده بود.

***

قطعه ای نو بود جایگاه ابدی تقی.وقتی تابوت روی زمین قرار گرفت باد خاکها را بلند کرد و به سرورویمان ریخت.در آن گیرودار که همه دور تقی حلقه زده بودند همسرش گم شده بود.چشمها لابلای جمعیت او را میکاوید.دقیقه ای گذشت تا من جاودانه ترین صحنه عاشقانه زندگیم را به نظاره نشستم.

هوا ابر شده بود .زنی چادرش روی شانه هایش افتاده بود.با دست و صدایی که به نرمی پرپرنده ها بود مردم را پس زد.روی دو زانو روی جنازه افتاد.با دستهای گشوده انگار تقی را برای آخرین بار در آغوش گرفت.سر را روی بالینش نهاد و هیچ چیز نگفت.و یا گفت ما نشنیدیم آخر فراتر از ذهن ما بود.سکوتی جمع را در برگفت انگار هیچ کس را طاقت شکستن سکوت زن جوان نبود که داشت با معشوق خداحافظی میکرد...زنی که از این ساعت به بعد در اوج جوانی بیوه شده بود با دو کودک خردسال و یک دنیا بار بر دوش.......

***

سالها گذشت.من از آن شرکت درآمدم.شهلا درآمد.سپیده درآمد.سالویا...هاله....همه و همه...اما هیچ کس دیگر نفهمید دردانه های تقی کجا رفتند و آن زن جوان چگونه از پس باری به این سنگینی برآمد.اما یاد تقی با ما همیشه ماند.

هربار که داستان جدید یک سقوط را میشنوم به یاد تقی و همه تقی هایی میفتم که دور شدند و رفتند.و به یاد همه زنها و کودکانی که به جا ماندند تک و تنها و بی یاور.

دیروز تصمیم گرفتم داستان تقی را لابلای غم بزرگ سقوط هفته پیش بیان کنم اما ناگهان دیشب غم جدید سقوطی دیگر به جانم نشست.امروز وقتی داشتم هر دو غم را مرور میکردم بار غم سوم برخورد دو قطار نیز بر دلم اضافه شد.

به خدا دیگر دلهایمان طاقت ندارد.

پروردگارم خودت به داد دل این مردم بیگناه برس.الهی آمین!