رنگها
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

--این داستان واقعی است.

دستاش میلرزید وقتی که گوشی رو برداشت.شماره که گرفت عرق شره کرد از مچ دستش به طرف آرنج.صدای یک بوق -دو بوق-سه بوق. یکی گفت:بله!

*سلام

**سلام

*منم

**من کیه؟

*لیلا؟

**آقا مزاحم نشید.

*لیلا تورو به فاطمه زهرا صبر کن.بذار حرف بزنم.انقدر یه طرفه نبر و ندوز

**فکر میکنی حرفی هم بین ما مونده.بعد از این همه جنجال چند دفعه بگم که این رابطه دیگه نمیتونه ادامه پیدا کنه.

*لیلا! من چه گناهی کردم.چه بدی در حقت مرتکب شدم که داری این طوری رو بر میگردونی.آخه بی انصاف من دو....

صدای جیغی بلند از اون طرف خط مکالمه رو پاره کرد.

**چه گناهی؟ عجب رویی دارید شما ها.پس کی بود دیروز چماقو بلند کرد زد تو سر مرضیه.من بودم؟بابام بود؟یا اون داداش بدبخت از همه جا بیخبرم؟

*لیلا جان....لیلا من اصلا نمیدونم داری از چی حرف میزنی.به اون خدا من دیروز اصلا تو پایگاه نبودم.من نمیدونم از کی و از چه چماقی داری حرف میزنی.

**سر همین کوچه مرضیه رو زدن از تو همین پایگاه.تو که همشونو خوب میشناسی مگه همیشه نمیگی رفیق فابریکای تواند.

*لیلا.لیلا جان.قرآن به کمرم بزنه اگه بچه ها دس رو کسی بلند کرده باشن.من اصلا تو جریان هیچ کدوم از این چیزایی که تعریف میکنی نیستم.به ولله به مرگ مادرم نمیدونم. نمیدونم.

**بسه دیگه.تو نه...یکی مثل تو .چه فرقی میکنه.همتون سرتاپا یه کرباسید.از همتون متنفرم.از همتون.اصلا میدونی چیه.راه ما از همون ٢-٣ هفته قبل جداشد.از همون وقتی که پرچم ایران رو گرفتی رو سرت و نشستی ترک موتور.از همون وقتی که گفتی روسری سبز بهم نمیاد.از همون وقت فهمیدم که راه ما دیگه از هم جدا شده .جدای جدا

*لیلا جان.لیلا گوش کن داری اشتباه میکنی.همه رو داری به یک چوب میبندی.وقتی بهت گفتم روسری سبز سرت نکن به والله واسه این بود که خیلی خوشگل شده بودی و میترسیدم تو خیابون نگاه هرزه بیفته به روت.به والله راست میگم.زندگی ما چه دخلی داره به موسوی و احمدی و غیره و ذالک...

**نداشت.قبلا ها نداشت ولی از حالا به بعد داره.دیگه اینجا زنگ نزن.

تق

صدای قطع کردن گوشی تلفن مثل یک چماق خورد تو سرش و گیجش کرد.نگاش خیره موند روی دیوار روبرو.بعد چرخید روی سفیدی سقف،سبزی گلدون و قرمزی سیب گاز زده کنار تخت.چشماشو بست و حس کرد از تمام رنگای دنیا متنفره.