مرگ وجدان
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

با غمی جانکاه و اندوهی فراوان فوت "وجدان" را به اطلاع همگان میرسانیم.

سه هفته پیش-بیمارستان دولتی فلان!

آمبولانس نیمه شب به بیمارستان میرسد.درها گشوده شده و مریضی بسار بدحال به اورژانس برده میشود.دکتر تشخیص سکته مغزی به همراه تشنج میدهد.بیمار باید به آی سی یو منتقل شود.تخت خالی وجود ندارد.بیمار در وسط راهرو به امان خدا رها میشود. در حالیکه با تشنجهای بسیار زیاد در مبارزه است.

٣ ساعت بعد-بیمارستان دولتی فلان!

 زنی سراسیمه به اورژانس میرسد.بیمار وسط راهرو رها شده است.در حالیکه به شدت دچار تشنج است.زن به دنبال دکتر میدود.دکتر تنها میگوید به بیمارستان دیگری منتقلش کنند.زن با دستهای لرزان و صورت اشک آلود شروع به گرفتن تلفن بیمارستانهای مختلف میکند.هیچ بیمارستانی پذیرش نمیدهد.بعد از دو ساعت تلاش یک آشنا در بیمارستان خصوصی بهمان! پیدامیکند.او یک تخت خالی در آی سی یو میدهد.دختر آمبولانس میگیرد و به سرعت روانه میشود.

ساعتی بعد-بیمارستان خصوصی بهمان!

آمبولانس کنار در ورودی اورژآنس ایستاده و کسی نیست که بیمار را با برانکارد به داخل ببرد.راننده آمبولانس با نگهبان در حال جرو بحث است که چه کسی مسوول بردن بیمار به داخل بیمارستان است.مریض در حال تشنج شدید است و دختر التماس کنان به داخل میدود.مسوولین میگویند اول ۵٠٠٠٠٠ تومان باید به حساب بریزید و آنگاه اجازه ورود داده میشود.دختر پول کافی به همراه ندارد.سرانجام بعد از نیم ساعت همسر او میرسد و پول را واریز میکند.بیمار به درون برده میشود.دکتر بالای سر بیمار میاید و وضعش را بسیار بد تشخیص میدهد.غرغری میکند که چرا این بیمار را پذیرش کرده اند.زیرا اینجوری آمار مرگ و میر بیمارستان بالا میرود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!١

ساعتی بعد-بیمارستان خصوصی بهمان!

سرانجام بیمار در آی سی یو بستری میشود.و دختر گریه کنان به همراه همسرش به خانه فرستاده میشود.

هفته بعد-بیمارستان خصوصی بهمان!

دختر به همراه همسرش پشت سر دکتر در حال دویدن است تا بلکه بتواند چند کلمه با ایشان صحبت کند.

دختر:آقای دکتر وضع پدرم چطوریه؟

دکتر:خراب

دختر:تا کی باید این طوری بمونه

دکتر:نمیدونم

دختر:آیا امکان....

دکتر به وسط حرف او میپرد:بیبنم مشکل تو چیه؟مشکلتو بگو.حرفتو بزن ببینم دردت چیه. انقدر من من نکن.

دختر بهت زده میگوید:آقای دکتر من مشکلی ندارم.

دکتر به میان حرف او میپیرد:من که نمیتونم آدم زنده رو تو گور کنم.میدونم خرجش زیاده اما کاری نمیشه کرد.میخوای برو امضا بده ببرش خونه.

دختر دست پاچه با لکنت زبان میگوید:آقای دکتر نه..من که ....

دکتر به میان حرف او میپرد:ببین منکه خدا نیستم.باید صبر کرد ببینیم چی میشه

تا دختر میاد حرف بزنه ، دکتر سوار ماشینش شده و گاز داده و رفته.زن و مرد بهت زده و حیران وسط حیاط ایستاده اند.

سه روز بعد-بیمارستان خصوصی بهمان!

دختر به همراه همسرش پشت سر دکتر در حال دویدن است تا بلکه بتواند چند کلمه با ایشان صحبت کند.

دختر:آقای دکتر شنیدم پدرم رو no code اعلام کردید.این یعنی چی؟

دکتر:یعنی اگه قلبش وایستاد کاری برای احیای اون نکنن تا خرجتون بالا نره

دختر میزنه زیر گریه:نه تو رو خدا آقای دکتر.هرکاری میتونید انجام بدید.ما نگران خرج نیستیم.

دکتر وسط سالن می ایستد:آهان خوب همین و بگو زودتر.باشه چون شما میخواید از حالت no code درش میارم.اما دعا کنید زنده نمونه وگرنه بد دردسری میشه واستون!!!

زن و مرد بهت زده وسط سالن می ایستند و دکتر سوار آسانسور میشه و پایین میره.

٣ هفته بعد-منزل بیمار

پدر از بیمارستان مرخص شده است.دختر به همراه همسرش بالای سر پدر ایستاده و دستهایش را در دست گرفته است. پدر آرام دستهای دختر را فشار میدهد.دختر خم میشود و دستهای پدر را میبوسد.پدر به زحمت لبهایش را بالا میاورد و بوسه ای گذرا روی دست دخترک مینشاند.بهیار پاچه شلوار پدر را بالا میزند و پاهای زخمی او را به آنها نشان میدهد که در این مدت معلوم نیست چه بلایی سر آنها آمده است .گوشت و پوست پاها کنده شده است .سپس دستهای کبود و زخمی او را نشان میدهد که جای ناخنهای بلند پرستاران دلسوز!!!! روی آن نشسته است.دهان زخمیش را نشان میدهد که در این مدت هیچ مراقبتی از آن نشده است. انگار پدر از شکنجه گاه به خانه آورده شده است.بهیار آرام گریه میکند.

دخترک در لبخند آرام اشک میریزد.پدر بسیار ضعیف و درمانده به نظر میرسد.اما خدا دوباره او را به خانه آورده است.همین کافیست...