حرفهای آخر
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

دکتر میگوید دیگر امیدی نیست.میگوید تو را آرام بگذاریم و بگذریم.اما دل نمیتواند.دارد از جا کنده میشود.کسی مدام در گوشم ناله میکند که :دیدی رفت و تو را ندید....دیدی دیدار شد به قیامت.............

و من دلم آتش میگیرد.آتش میگیرد برای همه آن لحظه های رفته عمر بی من...بی تو ....بی مادر....دلم آتش میگیرد که چشمهایت نیمه باز است و انگشتانت گره در انگشتانم و فشار کوچکی بر دست...اما نمیدانم میدانی که من اینجا هستم پیش تو؟؟ و یا دوری فرسنگها دورتر از من و قلبم....

نمیدانم چرا هذیان میگویم.نمیدانم چرا انقدر دلم برایت آتش میگیرد.به خاطر ۴ سال خوابیدن بر بستر بیماری؟به خاطر تنهایی هایت....به خاطر احساسات فراموش شده ات ...به خاطر خاطره های مشترک که به اندازه ٣٠ سال عمر من نمیشود.به خاطر همه لحظه های تلخ عمرت...

تو چه فهمیدی آخر از این ۵٩ سال زندگی؟ چه فهمیدی جز تنهایی و حسرت؟ چه فهمیدی جز غروب آرزوهایت...

آهای ای شاعر شوریده!!! که من رمز شعر را از تو آموختم.کتابهای شعرم اینجاست. و دست خط تو بر تن آنها که آرزو کرده ای سمیرا فراموشت نکند....

و سمیرا تا آخر عمر فراموشت نخواهد کرد.شاعر شوریده من...

فقط یک چیز به من بگو که مرا بخشیده ای؟