کارون
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

 از اونجاییکه ما استعداد شگرفی داریم تا در ایکی ثانیه حال و هوامونو عوض کنیم وقتی با دماغ آویزون و چشمای اشکی و قلب گرفته از موزه خرمشهر بیرون اومدیم رفتیم سراغ کارون همیشه زنده ایران....

 ها! ولک بزن دست قشنگه رو.....حالا--- لب کارون....چه گلبارون....

جونم براتون بگه دوباره شدیم همونایی که بودیم.پر سروصدا و شلوغ زدیم به قلب کارون.دو تا قایق گرفتیم و رفتیم تو سیاهی شب قایق سواری.نسیم خنک جنوب که رو پوستمون نشست حالمونو جا آورد.

 اگه بدونید رقص نور ده ها چراغ روی آبهای زیبای کارون چه منظره قشنگی ایجاد میکنه.آدم دلش میخواد زمان وایسه و ساعتها هی نگاه کنه و هی نگاه کنه و هز کنه. مخصوصا کشتی های لنگر گرفته ای که در کناره رود انگار تنی به استراحت داده باشند و به خواب عمیقی فرو رفتند یه حس مرموز ماجراجویانه تو تنت میریزه.

این حس ماجراجویی نمیدونم چرا یهو تو تن قایق ران جوان ما هم رخنه کرد و اونو سر شوق آورده بود.شاید واسه کف زدن و سوت زدنای ما بود که لابلای جیغ ودادمون هی میگفتیم:دخترای آبادانی......چه !!!!!

خلاصه قایق ران قصه ما یهویی ویرش گرفت و شروع کرد مارپیچ رفتن لابلای کشتیهای گنده و جونم واستون بگه که قایق در یک عملیات انتحاری نزدیک بود چپه شه.عکس بالا شاهکارهنری من دقیقا تو همون لحظه است که داشتم شاتر رو میزدم و بعد کله پا شدم وسط قایق و خدایی بود که دوربین نازنینم تو آب نیفتاد.عوضش بین زمین و هوا این عکس رو گرفتم.

بعدش گشنه و تشنه راه افتادیم سمت آبادان.شنیده بودیم یه بازار "ته لنجی" تو آبادان هست که جای شلوغ پلوغ و دیدنی هست.از اونجاییکه شب جمعه هم بود مردم بیشتری تو بازار بودن و کلا فضای شادی داشت.ما هم که حسابی گشنه شده بودیم دربدر یک فلافل فروشی بودیم.خلاصه این ور و اون ور پرسیدیم و فهمیدیم تو همین بازار یک فلافل فروشی توپ!!! هست به اسم....وقتی رسیدیم اونجا دیگه نفهمیدیم چی شد به خود که اومدیم دیدیم یه تنه هرکدوممون چند تا ساندویج زدیم تو رگ.والا آبادانیها کم آورده بودن جلوی ما و با چشمای گرد صحنه حمله ما به فلافلها و سمبوسه ها رو نگاه میکردند.واقعا چسبید یکی از بهترین غذاهای عمرم بود شام اون شب.

بعد گفتیم تا اینجا اومدیم حیفه سری به بازار ماهی فروشای آبادان نزنیم.جای بسیار جالبیه.یه بازار نسبتا بزرگ که انواع ماهیهای جنوب با شکل و شمایلای عجیب و غریب توش دیده میشه.میگو بود به چه گندگی.عمرا ما پایتخت نشینای فست فود خور از این چیزا گیرمون بیاد.بعد تصمیم گرفتیم ماهی شیر بگیریم و شبانه پاکش کنیم و مزه دارش کنیم.بذاریم تو جا یخی یخچال تا صبح تو راه برگشت به تهران بزنیم به سیخ و ماهی کبابی رو آتیش زغال بخوریم.

همین کار رو هم کردیم.آی چسبید.آی چسبید...

این سفر هم به پایان رسید.و ما دوباره سر از خونه زندگیمون درآوردیم.

عکسهای کارون