بازنویسی خرمشهر-موزه جنگ
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

خواهش میکنم یک بار دیگر وقت بگذارید و تا آخر این نوشته را بخوانید

روزی که این پست رو اینجا گذاشتم فکر میکردم تنها با گذاشتن عکسها میتونم حس و حالم و حرفام رو بزنم.اما وقتی از سفر برگشتم و کامنتها رو خوندم احساس کردم شاید بهتر باشه بنویسم.اونچه بر ما گذشت اونچه دیدیم اونچه حس کردیم و اونچه دلمون رو بد لرزوند.با من همراه بشید تا با هم در موزه جنگ خرمشهر گام برداریم.

از این موزه زیاد شنیده بودم.وقتی در بخش آخرین سفر پا گذاشتیم به خرمشهر هدفمان دیدن اینجا بود.نزدیکهای غروب بود که به اینجا رسیدیم.موزه تقریبا خالی از بازدید کننده بود و این برای ما حسن بزرگی بود تا درآرامش و دقت به دوروبرمون نگاه کنیم.

ساختمان موزه یکی از همان ساختمانهای موشک خورده و ویران زمان جنگ است که بخش داخلی آن را بازسازی کرده اند و به موزه اختصاص داده اند.اما بخشهایی از نمای ساختمان و پنجره ها را همان طور کج و شکسته و گلوله خورده باقی گذاشته اند برای من و تویی که در آن زمان خون و آتش یا کودک بودیم و یا اصلا نبودیم تا ببینیم و گوشه ای از درد مردم این دیار را درک کنیم.(آیا درک میکنیم یا جنگ و سرباز را به سخره میگیریم؟)

وارد موزه که میشوم همان سرود قدیمی خرمشهر پخش میشود." ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته ...خون پاک تو پرثمر گشته"...شعری که به یاد تمام شجاعتها و مردانگیهای "محمد جهان آرا " فرمانده شهید دفاع از خرمشهر گفته شد.پا که به درون میگذارم اشک امانم نمیدهد.نفس به سختی بالا میاید دور تا دورم را تار میبینم.انگار لابلای دود آتش دشمن گیر افتاده ام.روی دیوار تندیس مردمان شهر دیده میشود.به یاد تمام از جان گذشتنی که این مردم ساده دل مردانه انجام دادند.تندیس زن و مرد و کودک که پابه پای هم زجر کشیدند وآواره شدند و در مقابل چشمان بیگناهشان عزیزان پرپرشان را به نظاره نشستند.اشک امانم نمیدهد...

در بخشی از موزه ویرانیهای جنگ را شبیه سازی کرده اند با همان اسباب و وسایل واقعی مردم که از زیر آوار بیرون کشیده اند.همه چیز انقدر طبیعی ساخته شده که تو را با خود میکشاند به ده ۶٠ و ظلمی که بر این مردم ستمدیده رفت و اجساد بیگناهانی که دسته دسته در گورهای بی نام و نشان دفن شدند.آنهایی که رفتند و هیچ وقت پیدا نشدند انگار از روز اول وجود نداشتند و هیچ کس نپرسید آنها که بودند از کجا آمده بودند و به کجا شتابان رفتند! 

انقدر عکس شهید میبینی که نمیدانی بر کدامشان دل بسوزانی و بگریی.انقدر جوان پرپر میبینی که نمیدانی چه بگویی و که را نفرین کنی.لباسهایشان-تسبیحشان-عکسهایشان-سجاده هایشان-نامه هایشان-کارتهای شناساییشان-پلاکهای گردنشان همه و همه اینجا است و خودشان که خدا میداند کجا هستند...قسمی از دیوار با عکس صدها شهید پر شده.قدم میزنم و جلو میروم ناگهان در روبرو عکس خودم را لابلای عکس شهیدان در تکه آینه ای میبینم که لابلای عکس آنها به دیوار آویخته است.انگار کسی تکانم میدهد....به خود فرو میروم!!!!!

اینجا حتی آخرین اسلحه هایی که در دست گرفته اند هم دیده میشود.کلاه خودهای سوراخ سوراخی که هنوز دلمه خون خشک شده روی آنهاست.وخاک که همه جا را گرفته و از جمله چشمهای ما امروزیها را....یادمان رفته است این کلاه ها روی سر چه کسانی بود و چرا سوراخ شد.یادمان رفته که اگر امروز زنده هستیم و نفس میکشیم چه کسانی به جای ما روی مین رفته اند و مرده اند و ناپدید شده اند.خاک روی قلبهایمان نشسته است.

مسجد جامع شهر بود و گنبدهایش با کاشیهای آبی فیروزه ای روی تن خاکی دیوارها.وقتی بمب روی گنبد فرود آمد خانه خدا فرو ریخت حالا از آن مسجد زیبای ساده پوش تنها تکه شکسته های کاشی باقی مانده که به یادگار روی تن خاکی دیوار مصلوب مانده اند.

وقتی عراقیها اینجا را گرفتند و مردم را قتل عام کردند شکی نداشتند که ماندگارند.برای خرمشهر نام جدید برگزیدند و دیوارها را با یادگاریهایشان پر کردند.اما غافل بودند که جوانهای ما هنوز نفس میکشند.حالا آن دیوارها با همان دست نوشته های عربی بر دیوارهای موزه نشسته است.

جنگ که تمام شد سنگرها هنوز بودند با گونیهای خاکی و پرچمهای الله اکبر و یا زهرا... اما بچه ها دیگر نبودند.پس به یاد همه آن بچه ها سنگرها را به اینجا منتقل کردند تا امروز من و تویی که در جنگ کودک بودیم و یا اصلا نبودیم بیاییم.وضو بگیریم و دو رکعت نماز عشق اینجا روی همین خاک روی خرمشهر دل گرفته روی تکه زمین سرزمین مقدسمان به یاد همه آن عشقها بخوانیم و شاید با قطره اشکی روی کویری این سنگرها بباریم.

اینجا هنوز پوتینهای خاک گرفته آن بچه ها وجود دارد.پاهایی که روی مین جا ماند و دلهایی که به عشق شهر در خاک رفت.فانوس ها به سقف آویزان است و ما دل گرفته کفشها را به پاس حرمت آن پاهای روی مین رفته در میاوریم و چهارزانو مینشینیم و سکوت میکنیم.قمقمه های لبهای تشنه شان اینجاست و لبهایشان شاید حالا دارد با خدا گپ میزند.دلم گرفته است خداااااااااااااااا

بیرون که میاییم هیچ کداممان هیچ چیز نمیگوییم.فقط میندیشیم.بعد چشممان میفتند به تابلویی که در ورودی شهر نصب بوده است و حالا به اینجت منتقل شده است . حالا زنگ زده و گلوله خورده است.به نوشته روی آن دقت میکنیم.نوشته جمعیت شهر ٣۶ ملیون نفر!!!!!

آن زمان جمعیت ایران ٣۶ ملیون نفر بود.یعنی همه مردم ایران با هم جنگیدند تا این شهر را آزاد کردند.همه آن ٣۶ ملیون نفر....

 عکسهای موزه جنگ