آبادان دیروز-آبادان امروز
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

 مگر میشود تا آنسوی جنوب ایران رفت و سری نزد به آبادان ایران.شهری که روزی نگین گردشگران خارجی و مهد صنعت نفت ایران بود.شهری که روزگاری پولدارهای پایتخت نشین را برای گردش و خرید به سمت خود جذب میکرد.شهری که تو را یاد رمان زویا پیرزاد میندازد."چراغها را من خاموش میکنم" با همه دلبستگیها و محله ها و مهندسان شرکت نفتش و آبادان سبزش در یاد من باقیست حتی اگرآن آبادان سبز دیگر نباشد.

 یادم بود در کتاب پیرزاد صحبت از شرکت نفت بود و محله های درست و حسابی بریم محله مهندسان رده بالای شرکت نفت و بوارده محله کارمندان شرکت نفت .در زمان شاه سابق این محله ها معروفیتی زیادی بین مردم داشت و از نظر ساختار شهری هم در قالب زیبایی ساخته شده بودند.در آن دوران آبادان یکی از مهمترین مراکز نفتی جهان به شمار میامد و  خارجیهای زیادی در این شهر سکونت داشتند.به همین خاطر هم این شهر چهره مدرن و آمریکایی داشت.

آنچه هنوز هم باقیست خانه های ویلایی زیبایی است که با وجود رنگ کهنگی درودیوارشان هنوز اصالت سالهای اوج را حفظ کرده اند.حیاطهایی نقلی اما پر دار و درخت که با شمشادهایی کم و بیش انبوه از هم جدا شده اند.از نوک دیوارها گلهای کاغذی سرخ بالا رفته اند و تک و توک داخل حیاطها تابهای رنگارنگی به درختها بسته شده است که مرا یاد آن دو دختر قصه پیرزاد میندازد.سر به توی حیاط ها میکنم و انگار در جستجوی آن زن قصه گو میگردم.......و نمیابم.دلم میگیرد.دلم عجیب میگیرد.

و چقدر دلگیرم میکند وقتی در یکی از کوچه ها چشمم به خانه ای میخورد که بر پیکره اش جای ده ها گلوله هنوز باقیست و تنها خدا میداند  که ساکنان این خانه حالا کجایند و چطور با خاطره های خانه ویرانشان کنار میایند.

اینجا حتی هنوز آن رستوران و سوپرمارکت خارجی قصه پیرزاد وجود دارند که کودکان از آنجا شکلات خارجی میخریدند و فیش اند چیپس میخوردند!!!اینجا همه چیز هنوز هست اما......آبادان دیروز کجا رفت.اصلا چه کسی آبادان دیروز را برد.افسوس.دلم میگیرد.دلم عجیب میگیرد.

آبادان مثل یک جزیره میماند مه بین کارون و اروند قرار گرفته است.آن طرف این آبها مرز عراق قرار دارد.میشود دیدش . چقدر نزدیک است.روزگاری مردم این سوی رود با مردم آن سوی رود دست دوستی میدادند.با هم قوم و خویش بودند.برادر بودند.عروس و داماد برای هم میفرستادند و به فاصله یک رود زیبا-تنها...با هم دوست بودند.این طرف ایران بود و پالایشگاه بزرگ نفتش و آن سو عراق بود و لنچهایش.تا روزی که ناگهان از دل همین رود به سمت پالایشگاه تیرها شلیک شد.مردم در همین ساحل دستهای هم را میگرفتند و مقابل پالایشگاه سپر انسانی تشکیل میدادند تا از شهرشان- آبرو و ناموسشان دفاع کنند و بعد یکی یکی مثل برگ درخت بر زمین میفتادند.دلم میگیرد.دلم عجیب میگیرد.

آبادان شهید زیاد داد.این شهر به خاک و خون کشیده شد اما مقاومت کرد تا به دست دشمن نیفتد.وجب به وجب این شهر بوی مردانگی میدهد.دیوارهایش با عکس صدها جوان پرپر آذین بسته است دلم میگیرد.دلم عجیب میگیرد.

اینجا موزه آبادان بود که ما ساعتی از وقت خود را برای دیدن آن اختصاص دادیم.موزه ای کوچک و جمع و جور که گوشه ای از آثار بدست آمده ار دل این خاک را به نمایش گذاشته است.در زمان جنگ اشیا موزه را به جای امنی منتقل کردند تا از گزند بمبارانهای هوایی در امان بماند.بعد از جنگ این موزه مجددا کار خود را آغاز کرد.نوع معماری موزه سنتی شکل و بنا به معماری جنوبی گنبدی است که از شکل مقبره دانیال نبی الهام گرفته شده است.

این جا ساختمان جدیدی است که بعد از جنگ ساخته شد و در واقع سینمای آبادان است.ساختمان زیبایی که لابلای مردگی شهر مثل یک نفس تازه میماند اما همان هم ذهن مارا با خود میکشاند به ٣٧٧ نفری که در سینما رکس آبادان زنده زنده در آتش سوختند و در گورهای دسته جمعی دفن شدند.دلم میگیرد....عجیب هم میگیرد.

اینجا کلیسای ارامنهء گریگوری  شهر آبادان است.یک بنای زیبا از روزهای درخشش این شهر و یادگار روزهایی که خارجیهای زیادی ساکن این شهر بودند و هر یکشنبه صدای ناقوس این کلیسا را میشنیدند و به سویش میشتافتند.حالا تعداد مسیحیان شهر بسیار اندک شده است همگی در دوران جنگ از اینجا رفتند.اکنون جنب این کلیسا مدرسه پسرانه ای قرار دارد که تنها هیاهوی بچه هاست که کمی از تنهایی کلیسا میکاهد.دلم میگیرد.دلم عجیب میگیرد.