مفیدآقا
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

دانشجو بودم که برای اولین بار"سمفونی مردگان عباس معروفی" رو خوندم.یادمه بین آدماش غرق شدم.توی اون بدی و خوبی آمیخته بهمش اون عشق و نفرتهاش اون شهرش با مردماش...سمفونی مردگان توی اون دوران جوونی برایم شده بود مثل نفس کشیدن که باهاش زندگی میکردم.اون وقتا خیلی پول نداشتم که تند وتند کتاب بخرم و بخونم.توی کتابخونه کوچیکم کتابهام محدود بود واسه همین گاه میشد که یه کتاب رو دهها بار میخوندم انقدر که سطر به سطرشو حفظ میشدم بعد انگار داشتم با اون کتاب زندگی میکردم و سمفونی مردگان برام یکی از همون ها بود و حتی بهترینشون.

وقتی دادمش به بابابزرگ تا اونم بخوندش همه وجودم پر غرور بود انگار که دارم بهترین کادوی دنیا رو بهش میدم.وقتی بابا بزرگ هم شروع کرد به خوندش شبا میشستیم به حرف زدن با هم و نقد آدماش نقد قصه هاش نقد دریاچه نمکش و همه خاطره ها...

یادمه اون وقتا کتابای خوب رو به راحتی نمیشد پیدا کرد.دانشجو بودم که پاتوقم زیرزمینای نمور مغازه های میدون انقلاب بود و همه کتاب فروشیهای دست دومی.... دنبال پیدا کردن این کتاب که اون وقتا ممنوع چاپ بود همه اون مغازه ها رو زیر و رو کردم.بالاخره هم تو ده ماسوله تو یک کتابفروشی قدیمی اونو پیداش کردم و بعد هی خوندمش و هی خوندم....

سالها گذشت من دیگه اون دانشجوی کوچولوی بی پول نبودم.حالا دیگه انقدر داشتم که هروقت میخواستم برم تو کتابفروشیها و راه برم و با خیال راحت هرچی دلم میخواد کتاب بخرم و بزنم زیر بغل و بیام خونه.حالا یک کتابخونه گنده داشتم پر کتاب اما دیگه اون قدر وقت نداشتم که هر کتابی رو ده ها بار بخونم.سمفونی مردگانم لای کتابام مونده بود.سالها میشد که بهش دست نزده بودم.اما هنوز ته ذهنم این کتاب با همه شخصیتاش وجود داشت.میدرخشید و برام هنوز هم یکی از عزیزترینام بود....مثل بابابزرگ که دیگه نبود!

این همه سال یه عالمه کتاب خوندم اما هیچ کدوم برام نشد سمفونی مردگان.حالا دیگه این کتاب ممنوع چاپ نبود.بقیه داستانای عباس معروفی هم منتشر میشد و من هنوز ته ذهنم سمفونی مردگان میدرخشید. و کتاب لای بقیه کتابها توی کتابخانه خاک میخورد...

هفته پیش کاملا اتفاقی 3 تا کتاب جدید خریدم و اومدم خونه و سر فرصت شب اول اولی و شب دوم دومی رو تموم کردم.بعد رسیدم به سومی...

سومی رو دست گرفتم و جلو رفتم.با هر خطی انگار کشیده شدم به همون سالها و همه خاطرات و همه عشقها...بعد بابابزرگ بود و سمفونی مردگان.بعد از این همه سال کتابی رو پیدا کردم که منو به یاد اون کتاب انداخت.نمیدونم چرا و اصلا چی باعث شد که حس کنم حال و هوای این کتاب عین سمفونی مردگانه...نمیدونم....هرچی که هست برای من شده یکی از بهترینهایی که در همه این سالها میگشتم و نمیافتم.

حالا چند روزه که این کتاب دستمه.شده ام مثل کودکی که آب نبات خوشمزه ای داره و از ترس تموم شدن اون رو یواش یواش لیس میزنه.میدونه که اون آب نبات بالاخره تموم میشه اما میخواد انقدر طول بده که مزه هر یه لیسش تا ابد تو دهنش بمونه!

*"مفید آقا" نوشته "مرتضی کربلایی لو" برای من همون آب نباته.این کتاب سال 87 رمان برگزیده سال شد.شما هم بخونیدش و تجربه اش رو با من سهیم شوید.منتظرم.