مثل یک تکه شکلات
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

-الو سلام.چطوری؟ببین...پول رو حواله کردم به حساب....آره گفت همین الان واریز شده میتونی برداشت کنی....باشه باشه.شب زود بیا خونه ....فعلا خداحافظ.....

با خستگی گوشی رو انداخت رو صندلی کنار دستش و استارت زد.گیر کرده بود تو ترافیک شب عید. از همه طرف صدای بوق و داد و ماشین و آدم میومد.شیشه رو داد بالا .باز این سردرد لعنتی گرفت.یه چیزی کنار گوشش داشت سوت میزد و انعکاس صدا تا توی دالونهای مغزش هم رخنه کرده بود.موتوری پیچید از سمت راستش و محکم برخورد کرد با آینه بغل ماشین."هوووووووووووووووی"....

دنده عوض کرد و فرمونو محکم داد به راست و زد تو کوچه پس کوچه ها که شاید این طوری بتونه از شر ترافیک خلاص شه.کوچه ها گیجش کرده بودند.از هر طرف که میرفت یا ورود ممنوع بود یا خیابون یک طرفه.یکهو زد رو ترمز تا به مرد گدایی که وسط کوچه وایساده بود برخورد نکنه."آخه مردک ناحسابی گدایی هم جا میخواد " مرد عصای تهدید آمیزشو به سمتش بلند کرد و او گاز داد و نفهمید که پشت فریادهای گدا چه فحشهایی به دنبالش کشیده شد. 

کوچه بعدی  رو رفت داخل و رسید به بنبست.چی شد؟پس چرا سر کوچه تابلو نداشت؟ دور زد.روسریش افتاد رو شونه هاش.دو تا پسر کنار ماشینش خندیدند و تو صورتش سوت زدند.احساس دل بهم خوردگی بهش دست داد.

دوباره راه رفته رو برگشت و سر از یک خیابان با شیب تند درآورد.چیزی آشنا تو پس ذهنش موج زد.گره به ابروها انداخت و به خیابان خیره شد.طعم شیرین یک تکه کاکایو دهانش را آب انداخت.چیزی به یادش آمد.دستی که دراز شد و تکه شکلاتی به او داد. پرایدی سرخ و نوای آرام یک ترانه که از ضبط ماشین شنیده میشد و آرامشی که در آنجا وجود داشت......کلاج گرفت و شیب تند را آرام پایین آمد. 

سر کوچه روبرو هنوز همان میوه فروشی قدیمی بود.و رنگهای سبز و نارنجی و سرخ میوه ها که یاد پاییز آن سال را در این شب عیدی برایش تداعی کرد.ترمز زد و کنار کوچه ایستاد.انگار حس آرام آن سالها هنوز در این کوچه جریان داشت.چیزی نامریی که ضربان قلبش را آرام میکرد.پیاده شد و به سمت میوه فروشی رفت.آرام و آهسته کیسه ای برداشت و سیبهای سرخ را درون آن ریخت.انگار فیلم را آهسته کرده بودند.هیچ چیز از دوروبرش نمیشنید. فقط یک خاطره گرم او را احاطه کرده بود.سیبی را میچرخاند.نگاه میکرد و اگر لکی داشت آرام سر جای قبلی میگذاشتش و یکی دیگر و دوباره میچرخاند نگاه میکرد و دوباره....

سرانجام نگاه عجیب میوه فروش او را به خود آورد.کیسه را  به همراه یک پنج هزارتومانی به او داد و راهش را کشید و رفت.میوه فروش داد کشید:آهای خانوم....حواستون کجاست؟ کیسه میوه تون!!! بقیه پولتون!....

با تعجب به سیبهای سرخ درون کیسه نگاه کرد. آرام دست دراز کرد -کیسه را گرفتو به سمت ماشین راه افتاد. هرگامش انگار هزار سال نوری طول میکشید.یا طولش میداد تا زمان را گول بزند و برگردد به همان سالها - کوچه قدیمی -خانه طبقه دوم -پراید سرخ و دستی که با مهربانی شکلات تعارف میکرد و آرامش میداد. زمان را کش میداد تا شاید همان چهره قدیمی را در کنارش ببیند.ماشین را راه انداخت و با سرعتی نزدیک صفر به کنار خانه رسید. جهت سرش تا دوردستهای شانه اش کشیده شده بود و  چشمهایش که پنجره طبقه دوم را کاوید. ماشین عبور کرد و تکه های آخر پرده زرشکی هم از دیدرسش خارج شد.

نفس را بیرون داد.قلبش آرام گرفته بود.خاطره ها نوازشش کردند.طعم  آن شکلات از گذشته به حال کشیده شد و دوباره دهانش را شیرین کرد.گره ابروانش را گشود و خندید.شیشه را پایین داد و باد بهاری را به سینه اش کشید.دست دراز کرد و پسرک دایره زن را صدا زد . باقیمانده پول سیبها را به او بخشید.دنده عوض کرد و با سرخوشی تو اتوبان کردستان پیچید.