یک شب آتش در نیستانی فتاد
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: متفرقه ، دل نوشته

 یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربون تو این زمین و آسمون هیشکی نبود.یه آسمون بود و یک دریاچه قشنگ با یه بغل نیزارهای بلند و تودرتو که لابلاش لاک پشتهای کوچولو میرفتند و میامدند و بازی میکردند.تابستونا که میشد پرنده ها از سرو کول درختچه هاش بالا میرفنتد.لک لکها تو آسمونش اوج میگرفتند و ماهیها زبر و زرنگ شیرجه میزدن تو آب. هزار هزار تا تخم لاک پشت لای گل و لاش مخفی بود تا موقعش که رسید کوچولوهای ریزه میزه از توش وول بزنن بیرون.مارهاشم یواشکی وقتی چشم مامان لاک پشتا رو دور میدیدن دلی از عزا درمیاوردن و فیس فیس کنان میخزیدن لای نیهای بلند.خلاصه جونم برات بگه دنیای قشنگی داشت دریاچه قصه ما کنار دوستای ریز و درشتش.دریاچه واسه همه اون جک و جونورای بی آزار مثل یک مامان بزرگ بود که بچه هاشو تو دامنش تروخشک میکرد.زیر سینه اش میگرفت و غذاشون میداد.شبها پابه پای غوکها واسشون لالایی میخوند و مهتاب رو تو بغلش تاب میداد.

یه شب آخرای بهمن بود.هوا یه نمه سوز داشت.مامان لاک پشتا نی نی های قشنگشون رو زیر خاک کاشته بودن تا به موقع از دل خاک بیرون بزنن.خودشون هم داشتن حوالی نیزارهای بلند چرت سر شبشون رو میزدند.

پرنده های جورواجور جوجه های نازنازیشون و زیر بال و پر گرفته بودند و در گوششون لالایی میخوندن تا یواش یواش چشای معصوم جوجه ها روهم بره.

قورباغه ها به رهبری غوک بزرگ زده بودن زیر آواز اونم چه جورش....مارها هم گاهی یک هم نوایی و زمزمه فیس فیس کنانی میومدن تا بگن ما هم صدامون بد نیست ها...

و مامان بزرگ قصه ما که همون دریاچمون باشه از ذوق بچه هاش خواب به چشمش نمیومد.گاهی سر به سر ماه میذاشت که خودشو انداخته بود تو بغلش.گاهی تن نیهای بلند رو غلغلک میداد و اونا رو به پیچ و تاب مینداخت.گاهی هم با باد دمی میگرفت و میزد زیر آواز...

یهو یه صدایی شنید.انگاری کسانی داشتن رو تن علفها راه میرفتند.بعدش یه بوی مشکوکی پیچید تو فضا و جرقه ای زد تو تن نیزار....جیغ بلند اولین غوک آتش گرفته که بلند شد همه از خواب پریدند.دیر شده بود.آتش لعنتی چون افسون ساحره ها راهشو با نحسی باز میکرد تو تن دریاچه و نیزار ها و علفها...

آسمون شب آتیش گرفت.از هر طرف صدای ناله های آخر موجودی بیگناه به گوش میرسید.بوی گوشت سوخته لاک پشتها و مارها و پرنده ها فضا را پرکرده بود.دریاچه ما دیوانه گشت با دیدن بچه هاش که زنده زنده داشتن تو آتیش زغال میشدند.کاری از دستش بر نیومد....بچه ها سوختند!

صبح تنها لاک سنگی لاک پشتها باقی مانده بود و چند تکه استخوان سفید پرنده ها... و جنازه های سوخته نی های بیتاب....و دریاچه ما که موهایش یک شبه از غصه سفید شد و دلش پریشان............!!!!

 

لاک پشتهای سوخته

پیکره سوخته یک مار

استخوان باقیمانده یک پرنده لای نیهای سوخته

 

هزاران لاک پشت و پرنده در تالاب پریشان زنده زنده سوختند
هزاران لاک پشت و پرنده مهاجر در یکماه گذشته به شکل تکان دهنده ای در آتش نیزارهای دریاچه پریشان که برای راهسازی از بین رفته زنده زنده سوخته اند.

به گزارش خبرنگار مهر، آتش زدن چندین هکتار از نیزارهای اطراف تالاب پریشان در دو ماه اخیر، باعث بروز یک فاجعه زیست محیطی شده که بر اثر آن هزاران پرنده مهاجر و لاک پشتهای بومی و همین طور دیگر جانوران دریاچه پریشان در آن  سوخته اند.

با این حال و به نقل از شاهدان عینی، در زمان تخمگذاری پرندگان مهاجر و بومی در تالاب پریشان تخم این پرندگان نیمروی نیمروز کارگران و راهسازان شده بود.

اصل خبر را در اینجا میتوانید مشاهده فرمایید.