منا----حاجی شدن
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

 برای نوشتن آخرین بخش حاجی شدنم خیلی دست دست کردم.میدانم.به قول محمد امین با این کار شاید برای خواننده آتشش را خاموش کردم .اما واقعا نمیدانستم چه بنویسم.وسواس عجیبی مرا گرفته بود.حالا که رسیده بودم به مرحله آخر حس عجیبی مرا از نوشتن باز میداشت.چه بگویم؟چه بنویسم که حق مطلب را ادا کرده باشم.؟اصلا من کجا و نوشتن از خدا کجا؟

امروز دیگر آستینم را بالا زدم.حیف نیست که نگویم درآخرین لحظه ها چه بر من گذشت؟؟؟شما بگذارید پای تنبلی که تا امروز کش دادمش....الان میخواهم  قصه حاجی شدنم را تمام کنم حتی اگر "کلاغه به خونش نرسد!"

منا طولانی ترین وقوف ما هست.حال که از مشعر راه افتادیم باید به سوی جنگ با دشمن برویم.کجا؟در تنگه منا!کی ؟ وقتی خورشید بدمد با لشگر صبح بر لشگر شب پیروز میشویم.سیل جمعیت تکبیر گویان به سمت منا در حرکت است.خستگی امانمان را بریده اما شوق چیرگی بر دشمن به تو قدرت میدهد.قدرت رفتن و نایستادن.مشتها گره شده ابروها گره شده دستها مصمم سنگها در مشت.به هر طرف که مینگری انسانهای خسته و خاک آلود اما مصمم را میبینی که هیچ چیز در ذهشان نیست جز پیروزی بر شیطان بزرگ.اینجا امتی را میبینی که حکومت صبح را پذیرفته اند و با قدرت نور به جنگ با سیاهی درحرکتند.خروش جمعیت آنقدر عظیم است که دل هر سیاهدلی را میلرزاند.

به جمرات میرسی.جایی که نمادی از سه شیطان درآنجا قرار دارد.جایی که قرآن میگوید ابراهیم برای قربانی کردن اسماعیل به آنجا رفت اما در 3 جا شیطان به شکل پیرمردی بر او ظاهر شد تا اورا از این کار باز دارد و هر بار ابراهیم 7 سنگ به سوی او پرتاب کرد تا او را از پا درآورد.اینجا مبارزه با شیطان بزرگ است.نفس اماره..... 

دلم بدجور میلرزد.نمیدانم چرا انقدر ترسیده ام.از چه و از که نمیدانم.حس مبارزه است با دستهایی عرق کرده و لرزان.انگار یکهو فهمیده ام آنچه مقابل من است قوی است و برای شکستش باید از او قویتر شد.به محمد امین چسبیده ام و مدام میگویم : با من باش با من باش من میترسم من میترسم....دست خودم نیست هول کرده ام تازه فهمیده ام مبارزه کوچکی نیست.درمیان سیل جمعیت خشمگین ترسیده ام....نفس میگیرم یکهو خشمی عظیم مرا در بر میگیرد .محمد امین را رها میکنم و به میان سیل جمعیت خروشان میروم و او را گم میکنم.مهم نیست من مسلحم  و مصمم.اولین سنگ را که به سویش میزنم به هدف نمیخورد.یکهو میفهمم که سمیرا محکم باش برای جنگ با بزرگترین دشمن وجودت لرزش جایز نیست.به خدای بزرگ سوگند میخورم خشمی مرا میگیرد که تا آن روز سابقه نداشت فریاد زنان به سویش میدوم و سنگهایم را با نفرت به نفس اماره ام میکوبم و هر بار الله اکبر میگویم.آخرین سنگ را که میزنم میبینم از سرخوشی دیوانه شده ام دارم جیغ میزنم فریاد پیروزی سر میدهم و قلبم انگار میخواهد از سینه بیرون زند.محمد را میابم و با چشمهایی که از سرخوشی میبارند به سوی چادرهای منا برمیگردیم.

خسته اما قوی...شاد و مصمم به چادرهایمان میرسیم.روی زمین میفتیم و میخندیم.... کسی داد میزند:آهای جماعت گوسفندهایتان قربانی شد....حاجی شدییییییییییید

و اشک روان میشود.روان روان....و زندگی یک بار دیگر بر ما لبخند میزند.حس نوزادی را دارم که از نو از شکم مادر متولد شدم.دستی شیرینی پخش میکند و من از میان پرده اشک دوستهایم را درآغوش میگیرم و نمیدانم باید چه بگویم و از خدا چه بخواهم... خدیا تو بزرگی خیلی بزرگ......

حالا باید "تقصیر" کنیم.یعنی رشته  تمایلات انسانی را قیچی میکنیم.کوزه امیال و ارزوهای انسانی را میشکنیم.اصلاح میکنیم.آزاد میشویم.زنها بخشی از موی سر خود را قیچی میکنند اما مردها باید کل سر خود را بتراشند.منظره جالبی است.با موبایلم به میان آنها میروم و تند و تند از آنها عکس میگیرم.آنها هم شاد و خوشحال و کمی خجالتی سرهای برهنه خود را از من قایم میکنند.از همه جالبتر کمک کردن به یکدیگر است برای تراشیدن سرهایشان...یکی آب میاورد.دیگری تیغ یک بار مصرف میدهد.یکی پیش بند را میگیرد تا موها بر زمین نریزند.دیگری با خنده سر خم کرده و کچل میشود!!! آن یکی با پنبه روی زخمهای سر رفیقش را میپوشاند...یکی پیشانیش خونین است ....اما همه میخندند...شور و حال عجیبی است.

شام نان و ماست و خیار میخوریم.انقدر میچسبد که انگار بزرگترین خوان برکت را برایمان گسترده اند.همه با هم دوستند و میخندند.شب شده است.باید راه بیفتیم تا به مکه برویم و دوباره 7 عمل حج اصغر را به جا آوریم تا به همسرانمان حلال شویم.هنوز به همدیگر نامحرمیم...منتظر ماشین میایستیم اما در آن شلوغی هیچ اتوبوسی پیدا نمیشود پس باید دوباره پیاده به راه بیفتیم.این بار عده مان محدود میشود.هرکسی توان راه رفتن ندارد.از 90 نفر تنها 20 نفر کیفهایمان را روی دوش میندازیم و به سوی مکه با پای پیاده راه میفتیم.....

وقتی به مکه میرسیم راه بندان عجیبی است.ماشینها در هم گره خورده اند.پلیس راه ها را بسته است.حاجیان با پای پیاده به سمت مسجدالحرام در حرکتند.زانوهایم از شدت خستگی میلرزند.تصمیم میگیریم به هتل برویم استراحتی بکنیم و صبح به سراغ اعمالمان برویم.ساعت1 شب بعد از دو ساعت راه پیمایی بالاخره به هتل میرسیم و بیهوش روی تخت خواب میفتیم.

صبح ساعت 5 به سراغ اطاق محمد امین میروم تا بیدارش کنم.در آن اطاق 3 مرد دیگر هم خواب بودند.آرام وارد اطاقش میشوم و به کنار تختش میرسم.اما یک هو میبینم که اشتباهی وارد اطاق شده ام.از ترس بدو بدو بیرون میایم....وسط سالن که میرسم یادم میفتد که محمد امین کچل شده است و آن سر سفید زیر لحاف متعلق به شوهر خودم بوده...از شدت خنده کف زمین ولو میشوم.دوباره به سراغش میروم تا بیدارش کنم.محمد بدون لباس خوابیده است چون هنوز لباسهای احرام تنمان است.وقتی چشمهایش را میگشاید انگار یک زن نا محرم دیده است سریع پتو را روی تنش میکشد باز هم خنده امانم را میبرد....

دوش میگیریم.لباسهای تمیز تنمان میکنیم و به سمت حرمش راه میفتیم.مسجد واقعا شلوغ است.جای سوزن انداخت نیست.باید هرچه سریع تر کارهایمان را انجام دهیم.هرجه زمان بگذرد بر ازدحام افزوده شده و کار سخت تر میشود.جمعیت به دور کعبه انقدر زیاد است که تا دیواره آخر رسیده اند و جایی برای نماز نمانده.شروع به 7 دور طواف میکنیم.آفتاب درآمده و هوا گرم شده است.فشار جمعیت بر گرما میفزاید اما باید رفت.طواف که تمام میشود دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم میخوانیم.سپس به سراغ 7 دور سعی صفا و مروه میرویم.جمعیت بیشتر شده راه نفس کشیدن بسته شده شلوغی به حدی رسیده که در وسط سعی گاهی می ایستیم....7 دور تمام میشود به سراغ طواف نسا میرویم.این بار دیگر اوج جمعیت است.آفتاب به وسط آسمان رسیده.راه نفس کشیدن بسته شده.عرق از سرو روی ما میریزد.نفسم بسته میشود.با صدای بلند داد میزنم خدایا راه را برایم باز کن...الان میمیرم.محمد نگران نگاهم میکند.باز داد میزنم:خدایا نفس نمیتوانم بکشم راه را برای من باز کن راه را باز کن راه را باز کن....تمام 7 دور همین را میگویم تا سرانجام تمام میشود.دوباره پشت مقام ابراهیم نماز طواف نسا میخوانیم و زن و مرد به هم محرم میشویم.دست محمد امین را میفشارم .به هم لبخند میزنیم و انگار یک بار دیگر ازدواج میکنیم....

دوباره با پای پیاده مسیر آمده را به سوی منا برمیگردیم.دیگر نایی بر ایمان نمانده است.تمام تنم خیس عرق است.به چادر که میرسم همراهانم به کمکم میایند.مرا به درون میکشند و آبی به من میدهند.تبریک میگویند.آخر آنها این مدت را در چادر بوده اند.چون توان این پیاده رویها را نداشتند.با حسرت نگاه میکنند که کارهایمان را انجام داده ایم.اما واقعا خسته و مریض احوال شده ام.از بوی تنم حالم بهم میخورد.لباسهای خیس از عرق و کثیفی و سیاه شده از گرد و غبار....جا برای دراز کشیدن نیست.با حالتی مچاله گوشه دیوار روی زمین میخوابم.گرمم شده طاقتم تمام شده بلند میشوم... به دستشویی میروم.صف طویلی از آدمهای گرما زده و خسته پشت درهای دست شویی ایستاده اند.نیم ساعت در صف میمانم.درون هر دست شویی بالای سرمان دوش هم وجود دارد که اگر میخواهیم همانجا حمام کنیم.نمیتوانم چندشم میشود.اما عرق از سرو رویم میچکد و سر درد امانم را بریده...در همان توالت لباس درمیاورم و با شلنگ آن تنم را آب میزنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاری که اگر قبلا کسی به من میگفت باورم نمیشد اما انجام دادم و فهمیدم در لحظه های سختی هر کاری از عهده ما بر میاید...دوباره همان لباسهای کثیف را بر تن میکنم و به چادر برمیگردم.شب عجیبی است همه گرد هم توی چادر نشسته ایم.چند نفر چند نفر با هم سرگرم گفتگوییم.از تجربه این سفر میگوییم از احساساتمان و حال و احوالاتمان.من هم با چند نفر ساعتها از دکتر شریعتی حرف میزنیم.از کتابش که چقدر در این سفر به ما کمک کرد.دوستانم از من سن و سال ترند.از روزهایی میگویند که در حسینیه ارشاد پای سخنان دکتر مینشستند و از اسلام روشن فکرانه میشنیدند....شب خاصی بود با همه خستگیها دلمان نمی آمد بخوابیم.....تا نماز صبح حرف زدیم ....

 صبح دوباره به سمت جمرات(سه شیطان) راه افتادیم باید یک بار دیگر به جنگ با آنها میرفتیم و این بار هر 3 را هدف میگرفتیم.بعد از رمی جمرات(سنگ زدن به شیطانها) کار به پایان رسید.شیعیان میتوانستند بعد از اذان ظهر به سمت مکه برگردند اما سنیها بعد از اذان تازه به سراغ رمی جمرات میرفتند...همه در کنار تونل ملک خالد که مرز منا و مکه بود قرار گرفتیم در انتظار اولین الله اکبر اذان....سپس همه با هم پیاده به سمت مکه و اقامتگاه هایمان روان شدیم.....کار به پایان رسید!