لحظه رفتن
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

ترنم باران

در هوای سحر

و آواز رفتن

در هوای دلتنگی زن

غوغایی بود در سکوت...

مردی چتر به دست

زنی با کاسه آب

و رد نگاه در گرگ و میش سحر

صدای پرپر دل میامد

گذری آرام

از زیر کتاب

و نجوای دعا

و شره آب زیر پای مسافر ...

کوچه با بوی خداحافظی پر شد

ناپدید گشت سر پیچ کوچه صورت مرد

دعایی دمیده شد به هوا

چشمان مرد سر پیچ چرخید

و خودش هم

چتر رها شد روی زمین

و چادر گلدار زن کنار در

صورت زن به خنده گشود

و آغوشش به عشق

و آیت الکرسی در صورت مرد

بوسه ای شکفت!