مونولوگ
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

مونولوگ

سلام آقا

دیدی ما امسال هم به موقع رسیدیم خدمتتان.نه جان شما نمیشود اول نوبت بوسیدن دست شماست بعد اگر دلتان هوسی کرد روی ما هم در خدمت شما....

آقا.. دلمان بدفرم برایت گرفته بود.گفتیم این سر سالی سفره هفت سینمان را بیاوریم خدمتتان تا با هم "حول ولا قوه الا" بکنبم؟بد گفتیم؟ نگو که باز دلت گواهیمان را داد ها؟!!!!این بار خواستیم غافلگیرت کنیم شبیخون زدیم غروب شنبه  را...دم این باغبان پیررا هم دیدیم که به ما رخصت دیدار دهد.

دیروز تنگ ماهی قرمزی خریدم جان خودت فقط برای تو...مادر اخمی کرد و گفت کراهت دارد و شب نشده گربه همسایه ترتیب کراهت ماهی را داد!مادر دوباره اخم کردواین بار گفت شگون ندارد. هزار تومانی گذاشت لای قرآن سبزمان...همان قرآنی که جلدش مخملی بود و تو هی میگفتی مال مادرت هست و مادر هی نقشه میکشید برای قاپ زدنش..حالا قرآن مادرت روی طاقچه قدیمی شده صندوق صدفات مادر...خلاصه با همان هزار تومانی سروته هرچه کراهت و بدشگونی و سیاهدلی است درآوردیم...اما ماهی هم رفت!

آقا ساکت شده ای؟قرارمان مکالمه یک طرفه نبود.چیزی بگو تا بفهمیم دل تو هم هوای ما را کرده بود.گرچه مادر بزرگ با حسادت میگوید جای تو بهتر از ماست اما من که باور نمیکنم.کجا بهتر از اینجا .ور دل ما.کنار باغچه سبزمان و آن نیمکت سنگیت که تن خسته ات را رویش لم میدادی.میدانم الان "آهت" به هوا بلند است که من باز هم فیل تورا یاد هندوستان انداخته ام.اما گاهی بد نیست که یاد گذشته ات هم بیفتی. و بعد یاد مادربزرگ...مادر....من....من ....باز هم من....

میدانم من برای تو کس دیگری هستم.برای همین است که حالا شش دانگ حواست فقط به من است و نه آنها که هیچی بلد نیستند بگویند جز آه و ناله و زاری انقدر که باز صدایی صاف کنی و بگویی این زجه موره زنان تمامی ندارد.

آقا گوشت را بیاور نردیکتر حرفی دارم خودمانی... جمعه پیش برایم خواستگار آمد.گفتم باید از آقا اجازه بگیرم.همه طوری نگاهم کردند انگار با دیوانه ای طرفند.پسرک چایش را خورده نخورده تمام کرد و پا به فرار گذاشت.مادر را کارد میزدی خونش درنمیامد.من تنها گفتم :به جهنم!....خوشت آمد؟بر پدر هرچه مرد است صلوات تا وقتی تو را دارم...تو را دارم؟؟؟یک کم گیج شدم!

دیگر این نگاه سنگیت را تمام کن.یک کم نرمتر باش.هروقت به سراغت آمدم همین کت و شلوار طوسی تنت بود واخمهایت در هم و نگاهت  به سمت چپ.بعد من هی جا عوض میکنم تا نگاهت به من بیفتد نمیشود.مادر میگوید کمتر بجنبم برای خانمی جوان زشت است انقدر وول خوردن.نمیفهمد که من دارم خودم را با زاویه نگاه تو تنظیم میکنم.فایده ای هم ندارد باز میگوید عقلم کم است بی خیال.تو این بار نگاهت را بچرخان!

خانم عسگری را که یادت هست؟نمیدانم چرا همش یک خط در میان خواب تو را میبیند.انگار استغفرالله خودش شوهر ندارد که هی مردهای غریبه پا توی خوابش میگذارند.چند روز پیش به مادربزرگ گفت خواب دیده تو داری تند و تند به لقمه نانی گاز میزنی.بعد هم چیزهایی گفت انگار که تو گشنه ات هست و یا چیزی در همین مایه ها .ما که نفهمیدیم.مادربزرگ رفت سراغ آقای دریانی و یک جعبه خرما خرید برای تو...این دیگر آخرش بود...کی با خرما سیر شده که تو بشوی.من داد و قالی راه انداختم بیاو ببین..گفتم آقا سبزی پلو ماهی دوست دارد.برای شب عید درست کنیم و برویم به دیدنش.اما همه مسخره ام کردند.مادر گفت میترسد تیغ توی گلویت برود...مادر بزرگ چشم غره ای رفت و گفت همین خرما انشاالله به لب و دهن آقا خواهد رسید.مادر باز هم خندید و گفت:لب و دهان؟؟؟؟.....چشمهای مادربزرگ پر اشک شد.

ببخش آقا.انگار وقت رفتنمان شده.هوا هم سوز سر شب را گرفته است.باید بلند شوم.مادر گلاب میپاشد بپا یک وقت خیس نشوی ! خدا وکیلی نمیگذارند یک لحظه اعصابت آرام گیرد .یا باید مدام صدای فین و فین آنها را تحمل کنی یا صدای گوش خراش کوبیدن سنگهایشان را که انگار میخواهند تو را از خواب زمستانی بیدار کنند.پناه بر خدا!!!.خبر ندارند که تو همین بالای سر ما ایستاده ای و بر و بر نگاهمان میکنی.بیخیال! این راز بین من و توست  آقا....

***

دیدی نزدیک بود در جیبم جا بماند.لقمه نان و ماهی را میگویم که یواشکی آخر سر برایت گرفتم.میدانستم با خرما سیر نمیشوی.بفرما برای شب عیدت دیگر سورو ساتت تکمیل شد.میگذارمش همین جا تا ما که رفتیم دلی از عزا درآوری.خوب من بروم مادر هی دست تکان میدهد و صدایم میزند...

یک چیز دیگر....یک بوس میدهی؟آخر خیلی دوستت دارم بابا!