آمد!
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

جارچی فریاد کشید:آمد.درهای خانه ها باز شدند.پرنده ها به اوج رفتند و خواندند. قناری نوک بر نوک جفتش گذاشت.پرستو مست عشقبازی شد.درختان سری بالا دادند و شاخ و برگ تکاندند.نسیم دور درختان رقصید.شکوفه ای شیطنت کرد و بیرون جهید. گل سرخ بیتاب شد و خندید گیسو پریشان کرد و گلبرگی برای قاصدک فرستاد.قاصدک به سراغ خدا رفت و سلام رساند. ابرها شروع به اختلاط کردند سرو صدا بالا گرفت یکی داد کشید دیگری سرفه کرد و صدا صاف کرد یکی دیگر زد زیر آواز و باران شروع به نواختن کرد.موسیقی اوج گرفت.باران روی پنجره ها ضرب زد پنجره ها برای دیدنش سرودست شکستند.شاخه ها با هرصدای تق و تق سماع کردند.جوی آب لبریز شد و سنگها به قل خوردن افتادند و از سرو کول هم بالا رفتند و سرشوخی با جوی برداشتند.خاک خمیازه ای کشید و بیدار شد. بچه سنگها قلقلکش دادند و جیغ کشان فرار کردند.خاک خط و نشانی کشید و دنبالشان راه افتاد.زمین پیربا عشق به فرزندانش نگریست.مادرانه دستی به سرورویشان کشید .کمر صاف کرد و قلنج خستگی اش را شکست.  کوه از دور برای همه دست تکان داد و خورشیدکش را بیرون کشید.زمین و زمان نو شد.و بهار چارقد گلگلیش را زمین انداخت جرخید و شلیته اش بر دشت گل پاشید.طنازی کرد و عاشق کشی...و آمد!

...

(پیشاپیش فرارسیدن بهار و نو شدن طبیعت را تبریک میگویم.)