عرفات
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

حج دو مرحله دارد.یکی عمره بود که با میقات شروع شد و با تقصیر در کعبه به پایان رسید.که همان حج اصغر است.حالا 10 روز گذشت و اینک زمان حج اکبر فرا رسید.اینک باید بلند شد.از خود بیرون آمد.از کعبه بدور شد و رفت...تا کجا؟باید رفت تا فهمید معنی حج اکبر چیست.حالا معلوم میشود که حج رسیدن به کعبه نبود.حج ترک کعبه است. ترک خانه و کاشانه و خویشتن.حالا رسیدن به عرفان است و رفتن تا ناکجاآباد دور...

شب هشتم ذیحجه فرا رسیده است و دلشوره ای بزرگ تمام مارا گرفته.جوان و پیر ترسانند و بی تاب.چشمها نگران رفتن.پاها بی تاب برای گام برداشتن.راه درازی در پیش است.کوچی معنوی برای رسیدن به عرفات(شناخت).حج اکبر 3 مرحله است.عرفات-مشعر-منا...باید رفت تا مفاهیم را فهمید.فقط میدانیم که باید رفت و رفت تا رسید به بینهایت اعلی...به خدا...داریم میرویم تا بمیریم و دگرباره زنده شویم...محرم میشویم و راه میفتیم .با من همراه شو!

اتوبوس سوار میشویم و به سمت شرق مکه پیش میرویم.تا به جلگه ای خشک مواج از ماسه برسیم.خاکی نرم و سفید.اینجا سرزمین عرفات است.عرفات در معنی یعنی شناخت.این راهی که تا روز 13 ذیحجه باید رفت میخواهد مارا به چه برساند؟این رفتنها و ماندنها به ما چه میاموزد؟گام اول:عرفات...شناخت خود-شناخت خدا-شناخت فلسفه زیستن و مردن...اینجا درعرفات کسی با کسی نیست.خودتی تنها و بی یاور باید بیابی...باید شناخت پیدا کنی...هرگونه که خودت میدانی کسی به  تو کمکی نمیکند.اگر شناخت یافتی بردی!وگرنه فردا که عرفات را ترک کنی دستهاین خالی خواهد ماند و  بازنده این میدان خواهی شد.

شب به نیمه رسیده و ما به چادرهایمان.زمینی خاکی که تنها گلیمی آنرا پوشانده.باید همین جا سر به بالین نهیم و بخوابیم.زیرمان خاک نرم...کنارمان سوسکهای صحرایی که چون محرمی نمیتوانی آزاری به آنها برسانی...مسالمت آمیز در کنار مخلوقات خدا سایبانت چادری پاره...زیراندازت خاک نرم...بالشت دستهایت....و روحت بیتاب...

ساعت 1 شب بود که بلند شدم.از چادر بیرون آمدم.آدمها سفید پوش گوشه و کنار روی خاک سجده میکردند.زیر نور شمعهایشان قرآن میخواندند.دست به خاک عرفات میکشیدند و آرزوهایشان را روی خاک با سرانگشتهایشان مینوشتند تا برآورده شود.روی این خاک مقدس.هیچ کس به هیچ کس نبود.پارچه سفیدی زیرم پهن کردم و روی زمین سرد بیابان ولو شدم.قرآن خواندم و گریستم.تا به آنشب انقدر نزدیک به خدا نبودم.خدایا چه شناختی به من دادی در عرفات...تسبیح در دستانم میچرخید و من "العفو" میگفتم و گریه میکردم.

آدمها میرفتند و میامدند و نماز میخواندند و کسی با تو کاری نداشت.سکوت در بیابان بود.هرکس نیایشش در دلش بود.برای اولین بار نماز شب خواندم.فهمیدم راز بزرگ بیداری در شب و خواندن نماز درچیست!لذت بخش ترین نماز عمرم را در عاشقیت خواندم خدای من!سپاس که نمردم و عرفاتت را دیدم.سپاس

عرفات سرزمینی است که آدم و حوا پس از رانده شدن روی زمین در این نقطه همدیگر را یافتند و عشق به عشق رسید.اینجا سرزمین شروع عاشقی است.سرزمین آغاز زندگی بشری.در روی این خاک پدر و مادر دینی ما با یکدیگر عشق ورزیدند  و تنهایی بعد از هبوطشان را در کنار هم با یاد خدا پر کردند.پس با شناخت در عرفات میتوان به آغاز آفرینش رسید و راه را از سر نو آغاز کرد.

کوچه پس کوچه های خاکی لابلای چادرهای محقر تو را به یاد زمانهای کهن میندازد. از چادرت که بیرون میایی باید حواست جمع باشد تا راه برگشت را گم نکنی.تمام دالانها مثل هم است.باید برای خودت علامت بگذاری تا دوباره بتوانی به مبدا برگردی.به چادرت و در کنار دوستانت که دیگر بعد از 10 روز همه باهم رفیق شده اید.درد و دلها میکنید با هم و مناجاتها با هم...هریک برای دیگری دعایی میخواند و هریک برای غصه های دیگری اشک میریزد و نفسها به اسم حق جلا یافته اند.شاید از بین این همه نفس گرم کسی دعایش برایت بگیرد...

محرمیم باز هم...جامه های سفید بر تنمان.نباید لباس دربیاوریم.در پاکی محض ابتدای خلقتیم.مواظبیم سخن زشت به زبان نرانیم.گیاهی را نکنیم.موجودی را آزار ندهیم. خلاصه تمرین انسان بودن میکنیم و چه زیباست برای حتی روزی یک انسان باشیم... ظهر بعد از نماز دعای عرفات حسین را زمزمه میکنیم.معنی فارسیش را هم بخوانی قبول است.قبول حق که تازه خواهی فهمید حسین چقدر زیبا در این دعای عرفانی در این سرزمین عاشقی خدا را به نیایش نشسته است.سپس بار و بنه را میبندیم و پیاده راه میفتیم به سمت سرزمین مشعر!