زندگی در مکه
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

و زندگی آغاز میشود.یک ماه با هم بودن در شهر مکه...

کاروان ما یک جمع 93 نفره بود که تقریبا رقم خوبی برای همسفر بودن نسبت به کاروانهای 200 نفره محسوب میشد.قبل از آمدن به اینجا توصیفات زیاد دلچسبی از محلهای اقامت زایرین نشنیده بودم.در تصورم این بود که قرار است با جمعی دیگر در اطاقی محقر شریک شویم که باید روی زمین بخوابیم.وقتی به هتل آپارتمان "ضیافه العربیه" وارد شدیم و در طبقه نهم ساکن گشتیم اوضاع را روبراهتر از آنچه فکر میکردم یافتم.در طبقه 9 راهرویی وجود داشت که دو طرف آن شقه(بخش) های اقامتی قرار گرفته بود.

درون هر شقه 3 اطاق وجود داشت با یک حمام و دستشویی و آشپزخانه مشترک.هر اطاق نیز بنا به وسعتش 4 الی 6 نفر را در خود جای داده بود.البته باید گفت اطاقها ظرفیت کمتری داشتند اما بنا به ضرورت هر اطاق 2 تخته را تبدیل به 4 تخته و هر اطاق 3 تخته را تبدیل به 6 تخته کرده بودند.از شانس خوب من اطاق ما 4 نفره شد.

قبل از رفتن به مکه ما گروه بندی شدیم گروه هایی 10 نفره شامل 5 زن و 5 مرد.4 زن گروه ما که من هم جزو آنها بودم در یک اطاق قرار گرفتیم.من سمیرای 30 ساله-ف 42 ساله-م 52 ساله و ش 58 ساله.تصور بودن یک ماهه با افرادی که اصلا آنها را نمیشناسی و در گروه یکسان سنی با آنها قرار نداری و حتی از نظر تفکر بسیار دور از هم هستید در وهله اول چیز ترسناکی به نظر میاید اما این هم جزیی از درسهای حج محسوب میشود.خیلی ها فکر میکنند حج تنها این است که بروی طواف کنی بچرخی نماز بخوانی قرآن تلاوت کنی چند روز در بیابانها سرگردان شوی و دست آخر به خانه ات برگردی.اما نظر من اصلا این نیست.حج هر روزش تجربه جدیدی از زندگی است.هرروز شما درسهای جدیدی فرا میگیرید که عین زندگی هستند.هرروز با تجربه ها و مسایل جدیدی روبرو میشوید.هرروز سر دو راهیهای امتحان الهی قرار میگیرید.هرروز خود را در آینه دیگران تماشا میکنید و هرروز با معجزه های تازه ای آشنا میشوید.اگر قدم به قدم در این سفرنامه با من باشید تمام آنها را تا جاییکه در توان دارم برایتان شرح خواهم داد.

یکی از قسمتهای جالب ماجرا این است که شما از هر طبقه و قشری باشید باید کارهایی یکسان انجام دهید.صبح به صبح سر ساعت 7 شما را بیدار میکنند و برایتان ظرفهای صبحانه را میاورند.باید یکی از ساکنین اطاق بیدار شود.ظرفها را بگیرد.میز را بچیند.چای را آماده کند و بقیه هم اطاقیها را از خواب بیدار سازد.حالا نوبت رفتن دستشویی و حمام است.یاد میگیری در کمترین زمان ممکن کارت را تمام کنی وگرنه 15 نفر دیگر را معطل خواهی کرد.در آنجا آب گوهر گرانبهایی است که نباید آن را به هدر بدهی.پس زیر دوش آب با کمترین جریان آن و در سریعترین زمان ممکن خود را شستشو میدهی.فقط این نیست.این 16 نفر باید به نوبت دستشویی و حمام را بشویند.دیگر ابایی نداری که خم میشوی و کاسه توالت را تمیز میکنی.کاری که شاید در خانه خودت هم کارگرت آن را انجام دهد.سپس جارو برمیداری و زمین را تمیز میکنی.دستمالی برمیداری و کف اطاق را تی میکشی.کسی تو را مجبور نمیکند بلکه این خودت هستی که احساس مسوولیت میکنی.کارها تقسیم میشود بدون اینکه کسی بگوید حالا نوبت کیست.در حج همه با هم خواهر و برادر وار میزیند.

یکی از قسمتهای جالب ماجرا رخت شستنهای ما بود.در مکه زیاد عرق میکنی به خاطر نوع آب و هوا و شرجی بودن آن هروقت که بیرون بروی و برگردی از تمام لباسهایت آب چکه خواهد کرد.بار هم زیاد نباید با خود بیاوری.حداکثر 3 دست لباس.پس چاره ای نیست جز اینکه هرروز رختها را به زیر بغل بزنی و به آشپزخانه بروی.آنجا ماشین رختشویی وجود داشت که تنها رختها را میشست اما آب نمیکشید.حالا تو باید تمام رختها را بیرون میاوردی و در یک سینک یک ذره ای آنها را چنگ میزدی و آب میکشیدی. اینجا دیگر اگر مرض وسواس داشته باشی چاره ای نیست جز اینکه خودت را معالجه کنی.اینجا جای لوس بازی نیست.جای بچه بازی و نمیتوانم و نمیخواهم و برای من سخت است نیست.

حالا مثل زمان مادربزرگهایمان رختهای شسته شده را در یک تشت روی سرت میگذاری و چادر گل گلیت را به سر میکنی.تا پشت بام باید بروی.آنجا هرکس برای خود طناب رختی آویخته است.با گیره های لباسی که از تهران با خود آورده ایم.بگذریم از دست بردهایی که به گیره های هم میزدیم که همینش هم خاطره ای به یاد ماندنیست.

اینجا مردها هم یاد میگیرند که چگونه باید روی پای خود بایستند و کارهای شخصی خود را انجام بدهند.زیرا مردها جدا از زنها ساکنند.آنها هم باید اطاق جارو کنند.ظرف بشورند. رخت آویزان کنند و یک ماه تجربه کنند که خانه داری یعنی چه؟

من و محمد امین در شقه های جدا حداکثر روزی 3 بار همدیگر را میدیدیم.برای رفتن به حرم و شرکت در نمازهای جماعت.و تنها دلمان به این ساعات خوش بود که با همیم و حرف میزنیم.گاهی که دلتنگ میشدیم یواشکی به کنار اطاقهای هم میرفتیم و همدیگر را صدا میکردیم.بعد به روی پشت بام میرفتیم و دمی خلوتی داشتیم برای دردو دل کردن و با هم بودن.و شیرین بود همین لحظه ها که مثل پسر و دخترهای نوجوان روی پشت بام قرار ملاقات میگذاشتیم.

و یکی دیگر از قشنگترین لحظه هایمان شبها بود که دیر وقت خسته و تشنه از گرما از حرم برمیگشتیم و از مغازه فسقلی کنار هتل با اشتیاق بستنی میخریدیم و یادمان میرفت که داریم حاج آقا و حاج خانوم میشویم.یادش بخیر!