چهرشنبه سوری
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

چهارشنبه سوری هم گذشت و ما آتیش سوزوندیم.جای همتون خالی ۳۹ تامهمون داشتم.خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!بگو زلزله بگو آتش فشان فوجی .اما خدا وکیلی یکی از بهترین چهارشنبه سوریهای عمرم بود.اصلا من عاشق سنتهام.قشنگن و دلچسب به شرطیکه از جاده عفاف!!!! خارج نشن.شوخی کردم اما معتقدم امسال مردم خیلی قشنگتر و با فرهنگ تر مراسم رو به پا کردن.خبری از اون سروصداهای وحشتناک و خطرناک نبود.حداقل ما که بچه های خوبی بودیم.رفتیم تو لواسون یه زمین خاکی دنج پیدا کردیم و تا تونستیم زدیم و رقصیدیم و آتیش بازی کردیم و از رو آتیش پریدیم و آتیش سوزوندیم .کلی جوون خوش ذوق که عاشق فرهنگ و کشورشون بودند و به تمام معنی شادی کردند.جاتون خالی یه آش رشته ای پخته بودم که یه وجب روش روغن بود تو اون سرمای لواسون زیر آسمون شب دور آتیش پیاله پیاله مهمونامو به آش رشته مهمون کردم.بعدشم اومدیم خونه و بساط کباب و جوجه کباب رو تو حیاط راه انداختیم. وقتی بچه ها مثل قحطی زده ها دیوارای خونمون رو هم گاز زدن نشستیم دور هم و یه چایی داغ زدیم تو رگ و عاشقونه زدیم زیر آواز....

یادش به خیر بچه که بودیم عشقمون بود و یک سه شنبه شب آخر سال که از شانسمون هرسال بارون میگرفت و آخرای کار آتیشمون رو بی شعله میکرد.همسایه ها تو کوچه بته میسوزوندن و یه رادیو ضبط کوچیک ژاپنی میاوردن تو کوچه و همه از پیر و جوون دست همو میگرفتن و دور آتیش میرقصیدن و باصدای هایده که میگفت : که امشب شب عشقه ؛ مستیشونو دوا میکردن.بعد تازه نوبت قاشق زنی میرسید که چادر کهنه مادربزرگ رو سرمون میکردیم و راه میفتادیم در خونه ها قاشق زنی.صدای هره و کرمون که از زیر چادر بلند میشد همسایه ها یواشکی چادرمون رو میکشیدن و کاسه هامونو پر از آجیل مشگل گشا و سکه های یک تومنی و دو تومنی میکردن. بعد تازه نوبت فال گوش میرسید.که یه آرزو میکردیم و میرفتیم سر اولین چهارراه وای میستادیم و تو تاپ تاپ دلمون اولین حرفی که از اولین عابر میشنیدیم جواب خواستمونو از خدا میگرفتیم.یادش به خیر که گاهی چه جمله های خنده داری میشنیدیم.بعد دیگه سلانه سلانه میرفتیم خونه حالا نوبت مادربزرگا بود که با آش رشته یا با رشته پلو رشته عمرمونو توی سال جدید محکم و بلند کنند.یادش به خیر ...آخر شب هم قبل از خواب یه تیکه دستمال دور یک قاشق چوبی آب نخورده میپیچیدییم و یه آرزو میکردیم.صبح که از خواب پا میشدیم اگه دستماله باز شده بود حتما تو سال جدید به مراد دلمون میرسیدیم....

تورو به خدا بیاین سنتهامونو زنده نگه داریم به پاس همه مهربونیهای مادربزرگا و پدربزرگا...