عمره تمتع
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

اینک حرکت آغاز شده است.تو محرمی و 24 چیز بر تو حرام.هیچ حیوانی را نمیتوانی بکشی و یا آزار دهی.از شهوت باید به دور شوی.بوی خوشی نباید استشمام کنی و از بوی بد حق نداری کناره بکشی تو اینک تمامیت وجودت باید در راه معبود باشد بی هیچ توجهی به خود و به ظاهرت.نباید در آیینه بنگری و آرایش کنی.حتی شانه بر سر نمیتوانی بزنی زیرا اگر مویی کنده شود به بدنت آزار رسانده ای.اینک تو متعلق به بدنت و بدنت متعلق به تو نیست.تو یک جسم خاکی هستی که میروی و میروی تنها برای دیدن یار برای او نفس میکشی.جدل نمیتوانی بکنی.دروغ نباید بگویی.بر پوستت روغن نمیتوانی بزنی.زیور بر خود نمیاویزی زیرا تو اینک با لباس سفید عروس اویی و نه هیچ کس دیگر.حتی حق نداری روی خود را با چادر بپوشانی چون تو بر او حلالی.حلال دیدن و در او حل شدن.حلال عشق بازی با یار.تو فقط مال او هستی.ناخن نمیتوانی بگیری زیرا آنها مال تو نیستند.هیچ جزیی از بدنت اینک متعلق به تو نیست.همه جمع شده اند تا تورا یاری دهند برای وصال با معبود.

به حرم نزدیک میشوم.اتوبوس در خیابانی کنار مسجدالحرام میایستد و ما پیاده میشویم.قلبم در سینه میکوبد تا صدایش را هم بشنوم که دارد از شور فریاد میزند. ناگهان سنگهای خاکستری حرم دیده میشود.رسیدم به تو ای یار....

اشکها طوری جاری میشود که توان کنترل را ندارم و نه میخواهم که کنترلش  کنم. میخواهم اینجا در این لحظه از ته دل زار بزنم.دستهایم به سوی مسجدش دراز است و من از ته دل گریه میکنم.میگویند در لحظه اول هرچه دعا کنی برآورده میشود.اما کجاست جای دعا اینجا؟؟؟اینجا انقدر از خود بیخودی که نه یاد خودت هستی و نه یاد هیچ کس دیگر.اینک اینجا مانند آخرالزمان است.تو کفن پوش مقابل درگاهش ایستاده ای و لابه میکنی.اشک  امانم نمیدهد.نفس به سختی بالا و پایین میاید.کم کم صدای بغض آلودم اوج میگیرد و من بی هیچ شرمی فغان میکنم.داد میزنم.اشک میریزم.نفس بالا نمیاید و من به هن و هن میفتم.انگار قلب دیگر طاقت ندارد.میخواهد بایستد و من میخواهم بمیرم.همین جا در همین لحظه...

از باب صفا و مروه وارد میشویم.آدمها را با دست کنار میزنم و داد میکشم و اصلا دست خودم نیست که چه میکنم.فقط میدانم میخواهم از عشقش بمیرم همین...ناگهان سیاهی دیده میشود.سیاهی کبیر...سیاهی عظیم...سیاهی سفید....سیاهی کعبه!! من به روی سنگهای کف زمین میفتم و سرم را به سنگ میکوبم.انقدر میکوبم تا مغزم متلاشی شود.محمد امین ناباور من و نگران من شده است.گرچه صورتش خیس خیس است ونفسش به سنگینی بالا میاید.داد میکشم :ای خدااااااااااااا.....مرا همین جا ببر مرا همین جا ثبت کن.این زیباترین لحظه زندگی من است.تازه میفهمم مردن عاشق در پای معشوق یعنی چه؟؟؟سجده میکنیم....سجده ای طولانی.سجده شکر همه باهم...روی زمین افتاده ایم و سنگها را میبوسیم .شکر میکنیم که اینجاییم.همین و نه هیچ چیز دیگر...

طواف آغاز میشود.از سنگ حجرالاسود میگوییم الله اکبر و به راه میفتیم تا 7 بار به دور این مکعب سیاه ساده عجیب پر نیرو بگردیم.باید همه به یک جهت راه برویم.شانه چپ به سمت دیواره کعبه و طواف را همه با هم از یک نقطه آغاز کنیم.سنگ حجرالاسود و دوباره به همان نقطه برگردیم.7 بار به دور یک مکعب سیاه جادوویی بگردیم.زمینی که عجیب انرژی دارد و عجیب تو را به محوریت مرکزش میکشاند.تو در دریایی سفید مانند قطره آبی حل شده ای دستها بالا به سویش و هر کس زیر لب در نجوا...تو نیز در ذکر.چه بگویمت که در زیر آسمان سیاه مکه و در کنار دیواره آن خانه بهشتی تو دیوانه وار میچرخی و سما میکنی... سمای واقعی اینجاست.مرکز انرژی جهان اینجاست.اینجا جایی است که ابراهیم ایستاد و بر دنیا سلام فرستاد.تو راه میروی و حق نداری شانه چپ را بچرخانی.زیرا قلبت باید به سمت کعبه باشد تا انرژی بگیری.به پشت سر نباید برگردی زیرا برگشت به گذشته وجود ندارد.تو پشت سر گذاشته ای و حالا اینجا در حرکتی رو به آینده.و زندگی یعنی همین.تلاش برای رفتن به جلو...حرکت....پویایی...حق نداری بایستی زیرا در زندگی حق درجا زدن نداری...طواف خود زندگی است و معبود در کنار ماست دور از ما نیست.اینجاست.همین جا نزدیک به قلوبمان.هربار که میچرخی و به نقطه آغازین خط میرسی دست بلند میکنی و رو به سنگ حجرالاسود فریاد میزنی:الله اکبر... یعنی ای سنگ در آخرالزمان شهادت بده من روزی از کنارت رد شدم و فریاد کشیدم:خدا بزرگتر است

7 دور به پایان رسیده است.اینجا ضلعی از این مکعب است که مقام ابراهیم قرار دارد.محلی که ابراهیم در آنجا ایستاد و آخرین سنگ بنای کعبه را قرار داد و سپس رو به جهان فریاد توحید سرداد.در آنجا میایستی و 2 رکعت نماز طواف میخوانی.2 رکعت نماز عشق سر میدهی...

 حالا به سعی صفا و مروه میروی.حدفاصل بین دو کوه.کوه صفا و کوه مروه و این فاصله را 7 بار طی میکنی.به یاد هاجر که در طلب آب این فاصله را پیمود تا برای طفلش اسماعیل آب بجوید.تو نیز راه میروی.پاها خسته است.لبها تشنه .فشار جمعیت تو را احاطه کرده است.تمام بدنت خیس اب است.اما نمیتوانی نیمه کاره رها کنی.باید راه بروی.راه بروی به یاد زنی تنها در بیابانی خشک در پی یافتن آب...و این آب چیست؟چیست جز هدف ما در زندگی که به خاطرش باید هرچه در توان داریم به کار بریم.اینجا دیگر صحبت آخرین رمقهای بدن توست.باور نداری که بتوانی این همه پیاده روی کنی.در شرایطی که 30 ساعت است نخوابیدی.طواف کعبه کرده ای و اینک خسته و گرسنه و تشنه و بیحال هستی...اما به خود که میایی میبینی راه را رفتی...پس ببین چقدر ظرفیت ما آدمها زیاد است اما از آن قدرت خدادادی چقدر کم استفاده میکنیم.ما اگر اراده کنیم فرسنگها راه خواهیم رفت تا به هدف برسیم.من میتوانم تو نیز میتوانی...چون دست خدا با ماست.

تمام شد...مرحله اول از مناسک حج را به پایان رساندی.مانند کودکی که آخرین امتحان خود را میدهد خسته ولی شادمانی.به هتل میروی.به اطاقی کوچک و محقر که در این لحظه چون بهشت تو را در برمیگیرد و به یکی از عمیق ترین و شیرین ترین خوابهای تمام زندگیت فرو میروی....