میقات مسجد جحفه
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

روزها انتظارش را کشیده بودم.صفحات تقویمم ورق میخورد و من مثل زندانی در 4 دیواری محبس روزها را خط میزدم تا به روز آزادیم نزدیکتر شوم.برای من این سفر با همه رفتنها و آمدنها تفاوتی عظیم داشت.تفاوتی نه در مسیر نه در شکل رفتن و نه حتی کیفیت بودن و ماندن.تفاوت در میزبانی بود که دعوتم کرده بود تا یک ماه در خانه اش اقامت کنم.و من سرخوش و مضطرب دعوت دوست را پذیرفتم.

3 آذر 87 لحظه پر کشیدن بود به سوی خانه دوست.دل مارا به کجاها که نمیبرد.امان از عاشقی امان از طپشهای دل برای رسیدن به معشوق-امان از لحظه دیدار...

هواپیما که بلند شد انگار روحم کنده شد و بالا رفت.من...سمیرا...با شماره شناسنامه فلان....و صادره از فلان شهر.....من کجا و رفتن به خانه معبودم کجا....؟من بنده سراپا تقصیر را داری به کجاها میکشانی ای خود عشق!؟ ای عین عاشقی-شین عاشقی-قاف عاشقی...مرا به کجاها میبری ای یار....

سه ساعت در آسمان با یار چها کردیم بماند برای ما و دلمان که عشق بازیمان کامل بود!

به فرودگاه جده رسیدیم.زیر چترهای سفید آن روی فرشهای قرمز از خستگی بیحال افتادیم.شب بود اما به سحر بسیار نزدیک بودیم و باید سریعتر راه میفتادیم تا قبل از طلوع خورشید به حرمش برسیم.اینجا دیگر دستور-دستور بود و باید بی چون و چرا میپذیرفتیمش.برای رسیدن به یار قوانینی وجود داشت که باید سر تسلیم فرود میاوردیم.مردان با طلوع خورشید نمیتوانستند زیر سایه بانی قرار گیرند.سر باید بدون محافظ در ره دوست  زیر سوزانی آفتابش قرار میگرفت.اینجا دیگر نمیتوانم و نمیشود وجود نداشت.شبانه اتوبوسهای سربازی کرایه کردیم.اتوبوسهایی که سقف نداشتند تا اگر قبل از طلوع به حرم نرسیدیم خللی در آداب ضیافتمان وارد نیاید.ماه در قیر سیاه میدرخشید و به ما امید میداد هنوز فرصت هست برای میقات...

میقات در لغت یعنی مکان و زمان ملاقات-ملاقات با چه کسی؟ با یار با معبود در این مسجد پیمان میبندی که در راهش گام برداری و تا آخر خط به دنبالش بروی. و این لحظه شروع نمایش عظیم است.اولین گام برای رسیدن به او.مسجد جحفه مکان میقات است.مسجدی دور از حرم که فاصله ای 5 ساعته با شهر مکه دارد.

اینجا آمده ایم تا چه کنیم.؟چگونه میخواهیم در این مکان یار را ملاقات کنیم؟این مسجد ساده در بیابانی دور از شهر در دل شب قرار است با ما چه کند؟میخواهد ما را به چه وادی بکشاند؟

اینجا جحفه است.مسجد ساده و سفیدرنگی که از هرگوشه آن صداهای الله اکبر به گوش میرسد.نجواهای انسانهای دردمند و از خود بی خود.اینجا به هر طرف که روکنی لبیک میشنوی و جامه های سفید رنگ میبینی....

اینجا که رسیدی باید دست به کار شوی.اول وضو میگیری به نشانه پاکی.پاکی روزی که از مادر زاده شدی.روزی که هنوز روحت سفید بود و خالص ...میخواهی خودت را برایش دوباره خالص کنی این بار او ایستاده و دستانت را به نشانه یاری میگیرد تا تو را بالا برد.

لباس درمیاوری.از اینجا به بعد دیگر منیت به درد تو نمیخورد.لباس به کارت نمیاید.فقیر باشی یا غنی زیبا باشی یا زشت فرقی نمیکند.دو تکه پارچه سفید باید بر تن کنی.باید مثل روز ازل ساده و بیپیرایه به دیدنش بروی.شاید هم مانند روز آخر با کفن باید باشی...این لباس آدمیت توست که بر تن میکنی.به قول استاد سخن دکتر شریعتی:

در میقات بریز

کفن بپوش

رنگها را همه بشوی

اینجا میمیری قبل از آنکه مرده باشی.

 لابلای سیل جمعیت گم میشوی.دیگر تو و منی وجود ندارد.همه ما ذره هایی سفید شده ایم در دریایی پاک که گام برمیداریم و لبیک میگوییم...چه میگوییم:

بله خداوندا بله....ستایش برای توست...قلمروی فرمانروایی همه متعلق به توست.... و شریکی برای تو نیست...بله خداوندا بله.....

چشمها همه نمناک است و دستها در دل شب رو به آسمان نیاز دراز.و فریادهای لبیک بلند.هزاران نقطه سفید راه افتاده اند تا به حرمت برسند.مارا یاری کن خدایا!