تمام مادران من
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

مشهد-مهر 87

مادربزرگ

نشسته بر صندلی آبی پیری

رو به آقا

لبهای چروکیده اش میجنبد

نماز میخواند

دیگر گذشته است از او

که به رکوع برود و سجود کند

معبودش او را به حرمت موهای سپیدش میبخشد

مادربزرگ

بر صندلی آبی پیری

گاهی خم و راست میشود

در مشتهای عرق کرده اش 

مهرش را میفشارد و به پیشانی میبرد

مهر بوی خاک میدهد

و بوی تمام عاشقیها را

مادربزرگ برای معبودش نماز میگذارد

و به آقایش سلام میکند

نماز به آخر میرسد

سر که بالا میکند چشمهایش تر است

و گونه هایش داغ

آقا گونه هایش را نوازش میکند

خدا به مادربزرگ لبخند میزند

دستهایش را که در دست میگیرم

تا بلند شود

حجمی داغ به دستهایم منتقل میشود

خدا دستهایش را به مادربزرگ بخشیده است.

مادر

دم اذان غروب

لای نسیم اوایل پاییز

دلش را به باد میبخشد

و چشمهایش گاهی برق میزنند

و در پی آن نم نمی...

گونه های زجر کشیده اش

مرطوب میشوند

و چشمهایش

آخ چه بگویم از چشمهایش!

که تمام ابرهای دنیا را

به مبارزه میطلبند

مادر

رو به آقایش

نشسته است

و درد و دل میکند

به آقایش!

از تمام نامردیهای زمانه شکایت میکند

خدا از بالای سر آقا به مادر مینگرد

بادی میوزد

موهای سفید و سیاه مادر از زیر روسری بال درمیاورند

آقا سر دردمند مادر را نوازش میکند

و خدا به مادر لبخند میزند

چیزی ته چشمهای مادر روشن میشود

خدا چشمهایش را به مادر بخشیده است