اسالم به خلخال
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(خلخال - اسالم - نئور )

ادامه سفر(بخش دوم)

حول وحوش ساعت ۱۰ صبح بود که به انزلی رسیدیم.هوا آفتابی و بسیار ملس بود و از سرمای سر صبح هیچ خبری نبود.سراغ دوستان را که گرفتیم متوجه شدیم دیشب توانسته اند ویلایی رابرای اقامت اجاره کنند.در کنار ساحل شهرکهایی ساخته شده که میتوان در انجا ویلاهایی برای اجاره یافت.ویلای ما در دهکده ساحلی و رو به دریا قرار داشت.ویلایی بسیار تمیز و شیک با شبی ۲۰۰۰۰۰ تومان که وقتی بین بچه ها سرشکن میشد نفری ۱۳۰۰۰ تومان میفتاد که برای این چنین ویلای تمیز و مجهزی واقعا منصفانه بود.از آنجایی که قرار بود به سوی خلخال حرکت کنیم من و محمد امین با سرعت خود را به بچه ها رساندیم تا در برنامه آنها خللی وارد نشود غافل از اینکه این جماعت تنبل تا بلند شده و حاضر شوند حول و حوش ظهر میشود.خلاصه یکی از ماشینها را در ویلا گذاشتیم و راه افتادیم به سمت جاده بسیار زیبای اسالم به خلخال.

جاده 70 کیلومتری خلخال به اسالم با داشتن ارتفاع سه هزار و 300 متری از سطح دریا یکی از محورهای سخت گذر به شمار می‌رود. 18 کیلومتر این محور تا گردنه الماس در حوزه استحفاضی استان اردبیل و بقیه در حوزه استان گیلان قرار دارد. شهرستان خلخال استان اردبیل را به استان‌های گیلان و زنجان متصل می‌کند.

در بیشتر مواقع از سال این جاده در معرض خطر ریزش کوه و جاری شدن سیل قرار دارد.شاید بتوان گفت در فصول پاییز و زمستان کار عاقلانه ای نیست که برای رسیدن به اردبیل این جاده را انتخاب کنید.اما هرچقدر که این جاده خطرناک است به همان نسبت به مانند بهشت زیباست.کسانی که از این مسیر عبور کرده اند همگی اذعان دارند که یکی از زیباترین مناظر طبیعی ایران در اینجا گردآمده است.اسالم به خلخال یک راه پیچ در پیچ در دامنه های سبز کوهستان است.جایی بکر و سبز که بیشتر نقاطش از مه سفیدپوش گشته است.به مرور٬ بالاتر که میروید برگها زردتر شده اند.انگار پاییز به آنجا زودتر سرک کشیده است.هوا خنک تر میشود و مه رفته رفته غلیظتر.ارتفاع کوهستان زیاد است و شما در کنار خود با پرتگاه بسیار عمیقی روبرو هستید.جاده نیز باریک اما اسفالت شده است که هرسال نیاز به تعمیر دارد چون اینجا بسیار سیل خیز است.در زمستان یکی از محورهایی که به وفور میشنوید براثر برف بسته شده٬ همین مسیر اسالم به خلخال است و تصادفهای مرگباری هم در این نقطه متاسفانه اتفاق میفتد...

و اما گروه ما که سرخوش و شاد بدون در نظر گرفتن هیچ کدام از این مسایل و بدون پرس و جو از اداره هواشناسی و راهداری ٬راه این جاده را در پیش گرفت.هوا نیمه ابری بود و تک و توک نم نم باران میزد.مه دور ما میچرخید و ما شاد و شنگول شیطنت میکردیم٬آواز میخواندیم٬میخندیدیم و از باده جوانی مست میشدیم.تا چشم کار میکرد درختان سبز بود که کم کم رو به هزار رنگی پاییز گذاشته بودند.تمام جاده از برگهای خزان زده پر بود و بوی خاک خیس و کنده چوب سوخته تمام فضا را گرفته بود.جا به جا کلبه های روستایی در دل جنگل دیده میشد با گله های گوسفند که چون نقطه های سفید بر پیراهن سبز کوه آرام آرام میخرامیدند.دود از دودکشهای کلبه های چوبی به هوا میرفت و هوس خوردن یک چای دودی را در دلها مینداخت.

وارد استان اردبیل که شدیم ارتفاع کم کردیم.چهره طبیعت کمی دگرگون تر شد و پاییز به ما خوشآمد گفت.هوا سردتر و جنگل تنک تر شد.کلبه ها نزدیکتر به هم شدند با شیروانیهای رنگی و حصارهای چوبی مرزهای خانه ها.در کنار جاده کبابی ها شروع شدند و بوی خوش گوشت تازه با دنبه فراوان در آن هوای سرد و مه گرفته لای بوی چوب سوخته گشنه مان کرد اساسی...

به خلخال که نزدیک میشوید رسم خوردن کباب تازه در کنار جاده شروع میشود.اینجا هر طرف را که بنگری کلبه های چوبی کبابی دیده میشود که در کنارشان گوشت تازه گوسفندان را آویزان کرده اند.اینجا همه چیز بوی کباب مبدهد و دنبه چرب و خوش مزه. نمیشود که از اینجا بگذری و هوس خوردن یک نهار حسابی به سرت نزند.اینجا در کمال سادگی مینشینی پشت یک میز دربداغان تا پسرکی نیمه ترک نیمه شمالی با صورتی گلگون و لبخندی زیبا ٬با چالی بر گونه از تو دعوت کند برای صرف نهار در کلبه کوچکش.

باورتان نمیشود!ما ۱۶ نفر ۹۰ سیخ کباب چنجه خوردیم!!! اما نمردیم!!! البته ناگفته نماند که سیخها کوچکند و تکه های کباب هم کوچک.اما باز هم ما بسیار زیاد خوردیم.از دل و جگر به سیخ کشیده شروع شد تا کار رسید به کبابهای چنجه با دنبه و کته دودی. و در کنارش ماست وز کرده محلی بود و لذت....جای همه شما خالی حالی کردیم اساسی که تا عمر داریم مزه این غذا را فراموش نخواهیم کرد.بچه ها انقدر گوشت خورده بودند که میگفتند حتی میکروبهای بدنمان هم نقرس گرفته است!!! اینجا غذا ارزان است هر سیخ ۷۵۰ تومان میشود که واقعا میرزد.کجا میتوان گوشتی به این تازگی پیدا کرد؟

موقع رفتن دچار عذاب وجدان شدیم٬وقتی سربریدن گوسفندهای معصوم را همانجا دیدیم. اما شکم است دیگر.کاریش نمیشود کرد.حیوانهای بیگناه همانجا پشت کلبه در آغل خود بوند منتظر نوبت ٬تا مرگ به سراغشان بیاید و ما با خوردن این ۹۰ سیخ کباب مرگ آنها را تسریع کرده بودیم.به قول علی:ما نسل گوسفند ها را در این منطقه برانداختیم!!!....بعد از خوردن نهار راه افتادیم به سوی دریاچه نئور!

***برای خواندن ادامه سفر باز هم با من همراه باشید.هنوز قسمت خطرناک ماجرا مانده است.