منجیل - رودبار
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(خلخال - اسالم - نئور )

سلام.جونم واستون بگه خدا یک بار دیگه ما رو نجات داد! انگار برای ما درس عبرت نمیشه که احتیاط شرط عقله.نتیجه گیری کارهای ما اینو نشون میده که ما اصلا عقل نداریم.حالا گفتن این حرفا واسه چیه! باید در طول این سفر پر ماجرا با من بمانید و شرح سفرم رو مو به مو دنبال کنید تا متوجه بی کله بودن گروه ما بشوید از اون جهااااااااات!

راستش از یکی دوهفته پیش تو فکر این بودم که با محمد امین یه سر بریم خلخال و اسالم.از ((دفعه پیش)) که طی سفر به ماسوله در شبی مه گرفته به اون جاده اسرارآمیز رسیده بودیم مدام تو سرم بود که یک بار دیگه مسیر اسالم به خلخال رو طی کنیم اما این بار در روز.تا ببینیم این جاده ای که میگن از زیبایی نفس رو بند میاره چجور جاییه. واسه همین با محمد امین برنامه ریزی کردیم ۳ روز عید فطر رو بریم رشت-اسالم-ساحل گیسوم-خلخال و دریاچه نئور.تو این میون به هر هتل و مسافرخونه ای زنگ زدم تا جا رزرو کنم اما هیچ کجا اطاق خالی نداشت.واسه همین تصمیم گرفتیم با چادر و کیسه خواب بزنیم به دشت و جنگل و حسابی کمپینگ راه بندازیم.

یه شب ماه رمضون که همه دوستامون دور هم بودن من این طرح رو اعلام کردم و یهو ۱۴ نفر دیگه هم پا! شدن اساسی واسه این سفر کمپی.البته قرار شد اگه در حین راه تو یکی از شهرها اطاقی تونستیم کرایه کنیم و اونجا اقامت کنیم وگرنه همه با موندن تو چادر و کیسه خواب موافقت کردند. 

 همه چی آماده بود که یهو خواهرزاده محترمه محمد امین (فاطمه گله) در اقدامی کم نظیر ۲ روز مانده به سفر اعلام کرد بله برونشه و صد البته که دایی گرامی هم باید در آن مجلس حضور بهم میرسانید.

پس قرار شد بچه ها چهارشنبه راه بیفتن به سمت انزلی و اگه تونستن اونجا اطاق کرایه کنند و ما هم صبح خیلی زود ۵شنبه راه بیفتیم و به آنها ملحق بشیم.

۵شنبه ساعت یک ربع به ۵ صبح من و محمد امین سوار ماشین شدیم و زدیم به دل جاده رشت.هوا تو مه صبحگاه بینظیر بود . جاده از سرما ؛ها؛ میکرد.انقدر هوا سرد بود که شیشه های ماشین یه جورایی یخ زده بودند.در اوج ناباوری بخاری رو روشن کردیم.البته ما مجهز به لباس گرم بودیم.و من پتو هم علاوه بر کیسه خوابهامون آورده بودم که اگه جا پیدا نکردیم از سرما خشک  نشیم.هردومون هم کاپشنهای پاییزه با خود داشتیم.حول و حوش ساعت ۷:۳۰ به رودباررسیدیم.سرمای هوا کمرش با تابش خورشید شکسته بود و مردم در کنار رود سفید رود فرش انداخته بودند و سرگرم خوردن ناشتایی بودند.ما هم پیاده شدیم و در کنار دیگران روی یک نیمکت چوبی نشستیم و کیک و نسکافه رو زدیم به رگ!!!!!!آی چسبید.

حتما همتون میدونید که شهر رودبار از دیرباز محل پرورش درختان زیتون بوده است که در زمان شاه عباس کبیر در ۶۰۰ سال پیش به اینجا آورده و کاشته شد و از آن به بعد عمده محصول این شهر را زیتون و فرآورده های آن تشکیل میدهد که سهم عظیمی در اقتصاد مردم این منطقه دارد.زیتون میوه ای است که خواص بسیار زیادی دارد و از روغن و میوه آن استفاده های گوناگونی میشود.امروزه ثابت شده که این میوه برای امراض مختلف حکم دارو را داشته و اثرات زیادی در سلامتی انسان دارد(خدا در قران به این میوه سوگند یاد کرده است).در تنها خیابان شهر تا چشم کار میکند مغازه های زیتون فروشی است که حتما پیشنهاد میکنم در کنار یکی از آنها یک نیش ترمز بزنید و یک لیوان زیتون پرورده بخرید و نوش جان کنید که حسابی بهتان میچسبد.

 

رودبار شهر زیبایی است در کنار درختان زیتون با برگهای سبز کمرنگشان.اما  آنچه آنرا دیدنی تر میکند منظره زیبای آسیاب بادیهای منجیل است.منجیل شهری در جوار رودبار است که به علت نزدیکی با دره سفیدرود بسیار بادخیز میباشد.امروزه با ساختن نیروگاه های بادی در این شهر از این نیروی عظیم باد برای تولید جریان برق استفاده کرده اند. شدت باد در تمام فصول در این شهر بسیار زیاد است طوری که انگار آدم را از جا میکند. چرخش ناهماهنگ پره های آسیابها در نوای باد منظره دل انگیزی به این شهر <رقصان در باد> میدهند که چشم هر بیننده ای را برای دقایقی به سوی خود میکشد.

خانه ها عموما نوسازند و این شما را یاد آن ۳۰۰۰۰ کشته زلزله گیلان میندازد.تنها خدا میداند که چند هزارنفر از زیر این خاکها  بیرون آورده نشدند و برای همیشه خوابیدند.انگار ارواح سرگردان آنها تا ابد درآغوش باد خوابیدند .شما هنوز میتوانید زمزمه آنها را از لابلای آوای باد بشنوید..

****از این پره‌های زمین‌گیر شده
                  بوی دریا می‌گذرد
و صدای زنی که با آخرین آوازش
                                 بر زمین می‌افتد

پابند زیتون‌زارها نشدی
مرد،
دست‌های سفیدت را
از عسل و بهارنارنج پر کرد
و سوار باد
         به کوه‌ها برگشتی
تا دن‌کیشوت هیچ‌وقت نفهمد
آسیاب‌های بادی
         برای این به آسمان نرفتند
که دل‌شان به موهای دختری بند بود
که آوازش
بوی زیتون و نارنج می‌داد

******

*شعر برگرفته از سایت http://manjil-gilan.persianblog.ir/ است.