هفت سینی سر خاک!
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام بابایی... امروز سر مزارت اسفند را به اخر نشستیم آمدیم و گفتیم در هر جا که باشی در قلب مایی و ما هنوز عیدانه ها را با تو جشن میگیریم.سرور - سیمین - سهیلا - سمیرا آمدند و دور مزارت نشستند شقایق کوچکمان سنبل آورد تا دمی سعادت با تو بودن را جشن بگیریم و بگوییم سرافرازیم که از تو و از عشقت زندگی را آموخته ایم. هفت سینمان کامل بود با تو ای برکت سفره هرساله مان.بودن باتو شراب کهنه عمراست که ما را تا دیدار بعدی مست زنده بودن میکند.بودن باتو شراب کهنه عمراست که ما را تا دیدار بعدی مست زنده بودن میکند. 

وقتی داشتیم میرفتیم اتفاق جالبی افتاد.سهیلا گفت شما برین من سلانه سلانه میام.من گفتم نه شما برین من میرم دستشویی میام.سهیلا به من نگاه کرد و من به او وهردو زدیم زیر خنده .میدونی چرا؟چون هردومون میخواستیم بقیه رو دک کنیم تا باهات خلوت کنیم...خلاصه قرار شد من برم اونطرف ۵ دقیقه به سهیلا وقت بدم بعد اون بره اونطرف و ۵ دقیقه به من وقت بده

...

دستهایم را روی سنگ مزارت میکشم.بیا کمی جلوتر ..آهان حالا صورتت رو بذار رو دستام.دستهاتو گره بزن تو مشتم.خوبه خوبه....یادته همه میگفتن ما عاشق و معشوقیم...خوب هستیم مگه نه؟ تو که فراموشم نمیکنی؟تو تویی که من عشق رو با تو یاد گرفتم.میگفتی سمیرا تحمل اشکهاتو ندارم.بابا! اگه گاهی گریه میکنم  تو روتو برگردون.منم تحمل غصه ات رو ندارم....یه وقت غصه تنهایی منو نخوریا! من خوبم و تنها ملالم ندیدن توست که اونم لنگون لنگون تحمل میکنم . بابا! سپید موی عاشقم! آخر زمستان است و همه جا بوی عید میدهد و همه جا بوی عیدهای با تو.اسفند دارد نفسهای آخرش را میکشد امروزاین خانواده کوچکت با هم به سرمزارت آمدیم میدانم که میدانی.ناقلای من ...من حتی وقتی زیر پایت نشسته بودم میتوانستم حست کنم که خوشحالی و داری به این جمع عاشق ۵ نفره ات مینگری.بابایی من...نمیتونی زیرش بزنی من حتی بوی تنت رو هم سر مزارت حس میکردم و لبخند میزدم تا ببینی سمیرای کوچکت را نمیتوانی گول بزنی.میدانی گاهی اوقات شبها وقتی آرام دراز کشیده ام و تنها رهایی مرا در برگرفته و همان لحظه که محمد دستهایش را آرام بر دستهایم میکشد عجیب حس دستهای تو را دارد حتی لمس نوک انگشتهایش مرا به درون تو میبرد.میدانم در آن لحظات تو آمده ای و در وجود محمد رخنه کرده ای تا عزیز کوچکت را لمس کنی.و من چقدر حتی صدایت را نیز میشنوم.

بابا! من باز جر زدم و بیشتر با تو حرف زدم و باز هم حرص سهیلا را درآوردم.س خداحافظ تا سال بعد.مواظب خودت باش.لحظه سال تحویل تنها نمون...