سلام آقا!
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱  کلمات کلیدی: مذهبی ، دل نوشته

بچه که بودم تو را با پدربزرگ شناختم.برای من که در دنیای کودکانه ام  تنها مرد روی زمین ٬ پیر سپید موی قصه هایم بود تو کسی نبودی جز همان او...بعد تر ها کمی که بزرگتر شدم در لابلای نام مرتضی که نام پدر بزرگ بود نام علی را شناختم.تو و او هر دو یک نام داشتید.شاید هم هر دو یکی بودید نمیدانم. در قصه های کودکانه ام میشنیدم که علی یتیم نواز بود.علی کسی بود که بچه های تنها را در دامانی پر مهر کاشانه بود.پس برای من٬برای سمیرای کوچک تنها٬برای من بی پدر٬ پدربزرگ علی بود.پدربزرگی که مرا چون فرزندی به آغوش گرفت و بزرگ کرد.پدربزرگی که دهان بر دهانم گذاشت و با نفس حقش به من زندگی داد.علی ٬مرتضی بود و مرتضی ٬علی!!!

بزرگتر که شدم میدیدم پدربزرگ در یک شب از شبهای سال پای رادیو مینشیند و هق هق آرامی میکند.در آن شب فهمیدم که علی شهید شده است.آقا تو را از آنجا کم کم پیدا کردم.فهمیدم به غیر از پدر بزرگ مرد دیگری هم بوده که یتیم نوازی میکرده و دستهایش بوی خدا میداده است.و من در آن شبها در آغوش مادربزرگ فرو میرفتم و برایش شعر تازه ای که از کیهان بچه ها یاد گرفته بودم میخواندم:

....در میان سفره اش او بجز نمک نداشت....کاش زندگی کنیم مثل حضرت علی....

و مادربزرگ با این ابیات جسته و گریخته گریه میکرد....

بعد تر ها فهمیدم مولا کیست...وقتی پدربزرگ برای همیشه رفت.وقتی تازه فهمیدم درد بی پدر شدن یعنی چه.وقتی چشمهای اشک آلودم بدنبال دستی میگشت تا از سر مهر آنها را پاک کند.تازه فهمیدم علی کیست...

آقا!تو را به تمام مردیت قسم دستهای خداییت را از سر ما برندار که جر تو یاوری نداریم در شبهای دلتنگیمان.من برای تو همیشه همان سمیرای کوچکی هستم  که دربدر نامت کوچه های تنهایی را مینوردم تا سرانجام در کوچه ای بنبست بدستت آورم و در آغوشت فرو روم.آقا ! آن وقت تو دیگر مال من خواهی بود مگر نه؟؟؟؟

*دیروز سالگرد پرواز پدر بزرگم بود و امروز سالگرد پرواز مولایم علی...