صفحه کلید
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

ببین میگم دوست دارم...یک بار دیگه ایمیلشو خوند و نفهمید چی میخونه.مسنجرش که بالا اومد قلبش انگار بالا اومد. یه نگاه کرد دید چراغش خاموشه.تکیه داد به صندلی و آه کشید.یک دفعه صدای بازشدن در پیجید تو اطاق.اومد و چراغش روشن شد.قلبش پاییین ریخت .دستاش عرق کرد صورتش داغ شد و خودش لرزید.سالها بود که این مجموعه پیچیده حالات به سراغش نیومده بود.دستاش روی صفحه کلید میلرزید و شروع کرد:سلام..و جواب گرفت .پرسید:کجا بودی؟ ....و جواب گرفت.پرسید میدونی چه حالی دارم؟... و جواب گرفت.احساس تهوع و سرگیجه داشت.یادش نمیومد دفعه آخر کی بود و کجا که اینطور دلش از سینه بیرون میزد.اما مهم فقط حس گس این لحظه بود که انگار خنده و گریه رو با هم داشت.

شنید:چته؟...و جواب داد.شنید:برات چیکار کنم؟...و جواب داد.شنید:دوست دارم....و....جوابی نداد .چیزی زیر پوستش لغزید و بالا اومد و احاطه اش کرد.چیزی مثل هاله وجود ٫گرم و پر انرژی بود.

نگاه به دستاش کرد که چین و چروک داشت.انگار روی صفحه کلید دلقکی میکرد.ناخنها کوتاه و شکسته بود انگار روی صفحه کلید خودفروشی میکرد.سرش را روی صفحه کلید گذاشت و از ته دل جوانی رفته اش را گریست

...

کسی فریاد زد:مامان...لباسم که اتو نشده مگه نمیدونستی امروز قرار دارم...هیچی حالیت نمیشه.

دیگری صدا کرد:مامان کفشام کجاست؟

و صدای مردانه ای او را به نام خواند:...بوی برنج ته گرفته میاد.کجایی پس؟

بلند شد.از درون شیشه به انعکاس پیکر خود نگریست و ...به آشپزخانه رفت!