شبهای سنتپترزبورگ
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به روسیه(مسکو - سنپترزبورگ)

۲۴/۵/۸۷ - خیابان نفسکی-سنتپترزبورگ

یکی از بهترین خیابانهای شهر برای پیاده روی خیابان نفسکی است.خیابانی طولانی که در دو طرف آن مغازه های مختلف و رستورانها و کافه های خیابانی وجود دارد که میتوانید عصرهای خود را با پیاده روی در آن سر کنید.البته روسیه کشور بسیار گرانی میباشد و باید فکر خرید را به طور کلی از سر بیرون کرده و تنها خود را سرگرم دیدن مغازه ها سازید.

در کنار یکی از پلهای پیاده رو چشممان به کلیسای زیبای شهر که در غروب سرخ فام خورشید منظره بسیار زیبایی ایجاد کرده بود٬افتاد.اینجا کلیسای رستاخیز یا خون ریخته شده نام دارد.کلیسایی با گنبدهایی رنگین که نماد شهر محسوب میشود.الکساندر دوم در حال قایق سواری بر روی این رودخانه بود که به همراه همسرش در همین نقطه ترور شد.فرزندش دستور داد به یاد خون ریخته شده پدر در همینجا کلیسایی را بنا کنند.

هنگام پیاده روی در خیابان نفسکی چشممان به کلیسای اسحاق خورد که قبلا راجع به آن صحبت کرده بودیم اما منظره آن از روبرو و در این غروب زیبا چیز دیگری است.البته غروب که میگویم منظورم ساعت ۱۰ شب است ها.....

شبهای سنپترزبورگ حقیقتا شبهای عشاق است.پیاده روی روی پلهای رنگارنگ نوا در حالیکه همه شهر با نور چراغهای رنگین روشن شده اند و آسمان بالای سرتان خیال سیاهی ندارد و نسیم خنکی چهره تان را مینوازد تجربه بی نظیری است.تلالو هزاران چراغ بر سطح آب و موجهای کوچکی که با هر نسیم ایجاد میشوند و این نورها را میرقصانند و پلهایی که مانند قصه های کودکان افسانه ایند و سنگفرشهایی که گاهی صدای سم اسبی بر آن شما را به قرنهای گذشته فرو میبرد و گردشگرانی که سر بر شانه یکدیگر در سکوت به آبها خیره شده اند همه با هم قصه ای میسازند به نام شبهای سنتپترزبورگ!

و این هم دومین موزه بزرگ جهان یعنی موزه هرمیتاژ است که در شب با صدها نور مهتابی همچون پری دریایی خفته در کنار آب دلبری میکند اساسی.........

 شبها بین ساعت ۱۰ تا ۱۱ یعنی همان زمان که خورشید افول میکند در کنار موزه هرمیتاژ و روی رودخانه نوا رقص فواره ها صدها جهانگرد را به اینجا میکشاند.فواره ها با صدای موسیقی تند و رقصان تن به رنگامیزی نورهای هزار رنگ میدهند و میرقصند و پایکوبی میکنند.

و سرانجام ساعت ۱۱:۳۰ شب ناگهان آسمان میترکد و من و محمد امین را که در مسیر نیم ساعته تا هتل قرار داشتیم دوباره خیس آب میکند.در تمام عمرم بارانی با این شدت را تجربه نکرده بودم.اینجا دیگر چتر هم بی فایده است.در زیر سقف یکی از ساختمانهای قدیمی چشمم به بانویی میخورد که کز کرده تا خود را از حمله بی امان باران حفظ کند.روسری به سر دارد و ایرانی به نظر میرسد.لبخند میرنم لبخند میرند.میگویم بیایید زیر چتر من تا با هم به هتل برویم.میگوید بی خوابی به سرش زده آمده تا هوایی تازه کند که با این سیل بی امان روبرو شده اما ترجیح میدهد بماند و با این باران شبی عاشقانه را تجربه کند.بانوی خیس عاشق را زیر باران میگذاریم و به سوی هتل میدویم.