فصل آخر
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، دل نوشته

بچه که بودم عشقم این بود که عید به عید مادر بزرگ در اون گنجه قدیمی ظروفش رو باز کنه و به من اجازه بده با یک ظرف آب و کف بیفتم به جون اون ظروف گل سرخی قدیمیش...انگاره های نقره...شمعدونیهای لاله صورتی و ده ها ظرف دیگه که وقتی تو دست میگرفتم دلم میلرزید که مبادا از تو دستهای کوچیک و خیسم سر بخورن رو قالی هزارنقش....

یه جام سبزرنگ بود که من با همه کوچکی عاشق اون بودم .بعد رو میکردم به مادر بزرگ و میگفتم اینو به من میدید؟و اون میخندید و میگفت تو عروس که شدی همش مال تو...و من کیفور میشدم و خودمو عروس میدیدم با یه تور بلند و کفشای تق تقی و یه داماد خوشگل و سر به زیر.

یادمه پدربزرگ کیف سیاهی داشت به قول خودش پر از آت‌آشغال.ساعتهای قدیمی...چوب سیگارای کهنه...فندکای طلایی ...تسبیحای شاه عباسی که یکی درمیون دونه ها شونو تو شلوغی روزگار گم کرده بودن...نمیدونم اون کیف چه سری داشت که درشو که باز میکردی یهو دلت به پرپر میفتاد.آخ که چه بویی از توش بیرون میزد.بویی که هیچ وقت نفهمیدم بوی چی بود اما سالهاست که هنوز گم گشته اون بو هستم همه جا...

یه بوفه بود با یک گرامافون قدیمی توش که تو عهد و روزگار من عمرش به سر رسیده بود و فقط حکم یه چیز زاید رو پیدا کرده بود و مادر بزرگ دنبال جایی بود که اونو دکش کنه اونجا....و صفحه های سیاهی که رو پشت بوم خونه داشتن حموم آفتاب میگرفتن و به مرور کج و کوله تر میشدن...دریغ!

و از همه مهمتر اون آلبوم سیاه رنگ بزرگی بود که توش پر خاطرات  آدمای جورواجور بود.آدمایی که وقتی مادریزرگ و پدربزرگ حوصله داشتند مینشستند و قصه اونها رو برای من تعریف میکردند.آدمایی که خیلیهاشون اون موقع دیگه نبودند وحالا خیلی خیلیهاشون دیگه نیستند.آدمایی که داستاناشون اشک به چشمای قشنگ مادربزرگ میاورد...

کجا رفت پدربزرگ............کجا رفت جوانی مادربزرگ..............

کجا رفت سمیرای کوچک بی دغدغه مادربزرگ و پدر بزرگ....

نمیدونم شما هم مثل من دیوانه خاطرات گذشته تان هستید یا نه.نمیدانم شما هم مثل من رویای زندگیهای قدیمی را در سر دارید یا نه...اما چه جوابتان مثبت باشد چه منفی این کتاب را بخوانید و لذت ببرید....

این قصه‌ی مکرر عشق است. هر کس خورشیدش را پیدا می‌کند،  بی‌اختیار چشم در چشم او می‌دوزد و برای ابد در ناامیدی غرق می‌شود... یوسف، خورشید رعنا بود. رعنا وقتی چشم در چشم خورشیدش دوخت که هنوز از غروب چیزی نمی‌دانست...
پسر وقارالسلطنه را درحالی پیدا کردند که روی صندلیش مرده و دست‌هایش به صندلی بسته شده بود. چیزی دزدیده نشده بود. همه‌چیز در جای خود بود؛  خصوصاً رازی که همه‌ی اهل خانواده می‌دانستند، اما حتا برای همدیگر تعریف نمی‌کردند. چیز دیگری هم در اتاق پیدا شد: دو بسته پاکت قدیمی که از شدت کهنگی، زرد و پوسیده شده بود. یکی از بسته‌ها پاکت کارت‌های عروسی بود و بسته‌ی دیگر،  نامه‌های یک دختر؛  عروسی‌ای که هرگز سر نگرفت و دختری که قرار بود با  او ازدواج کند و نکرد.