قصه من و تو و جوراب!
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

جوراب سفید و جوراب قهوه ای یواشکی به هم نگاه میکردند.آنها تازه داشتند حس جدید با هم بودن را تجربه میکردند.جوراب قهوه ای مغرور از به دست آوردن این جفت پای ظریف بود و جوراب سفید دلبرانه طنازی میکرد.و هردو شرمگین و شاد این حس بهارگونه عشقشان را با جمع تقسیم میکردند.

جوراب طوسی سخت و عاشقانه به جوراب زرد چسبیده بود.یک حس تابستانه بین آنها بود.جوراب زرد میخندید.این رامیشد از گرمی وجودش حس کردو جوراب طوسی همین را میخواست و سرخوش از داشتن یک جفت جوراب زرد عاشقانه بود.پاهایی متعلق به او به زندگیش .پاهایی همانقدر جوان و پویا و جسور از عاشقی.بین انگشتهای این دو جوراب زندگی جوانه میزد.

جوراب قرمز میدانست همیشه جوراب خاکستری در کنارش میماند.به پناهش اعتماد مردانه داشت.آخر سالها بود که جوراب خاکستری جا خالی نکرده بود مرد و مردانه...تا جوراب قرمز تن خسته اش را شبها بر انگشتهای های مردانه جوراب خاکستری گذارد و تنی بیاساید.وجوراب خاکستری هم میدانست که در شبهای زمستانی پاهایی گرم به استقبالش خواهد آمد. آخر این دو جوراب کهنه کار جمع بودند. 

جوراب سرمه ای میندیشید به پاهایی که جایی دیگر بود اما حسشان زیر جوراب سرمه ای میتپید.جوراب سرمه ای کمی سردش بود اما میشد این سرما را تنها با یک یاد ذوب کرد.و او ذوب میکرد....

دو جوراب دیگر مقابل هم غمگنانه به هم نگاه میکردند.آنها سالها با هم بودند.از روزی که پاهای کوچکی را حمل میکردند تا به امروز که ستون ایستایی دو رفیق بودند.اما این دو جوراب باور نداشتند که دیگر همدیگر را نخواهند دید.هر دو جوراب بغض کرده بودند اما حس مردانه شان مانع از ابراز احساسشان میشد.این را میشد از نگاهشان فهمید.اما هردو خوب میدانستند که رفتن پایان همه چیز نیست.رد پاهایشان تا ابد بر دل هم باقی خواهد ماند...

*اگه گفتی کدوم جوراب منم؟!