نیمه دیگر
ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

در چادر شبی تیره مخفی است

نیمه دیگرم را میگویم

چون صورتکی جذامی....

و من آن را چون کودکی شیرخواره زیر سینه میگیرم....و بزرگش میکنم

کودکی انگار زاییده هم آغوشیم با کفتار

مخفیش میدارم و عزیزش میدارم

و تو عاشق نیمه دیگر منی

و میندیشی زنی که دوستش میداری اوست

و تنها خودم میدانم کیم!

من در لابلای نیمه دیگرم مخفیم

گاهی که صدا میزنی نام من را

دو نیمه از جا میجهند

اما نیمه راستم به نیمه چپم باج میدهد و ساکتش میکند

و نیمه چپم در خلوتم مرا لو میدهد.

و من از پس این فرزند ناخللف برنمیایم

مثل مادری که از کودک نا اهلش کتک میخورد

و باز هم هر شب برای دیدنش تا سحر بیدار میماند....

و آیت الکرسی میخواند

تا او یک بار دیگر به خانه برگردد

من هم

در زیر چادر شبی تیره

سینه در دهان نیمه دومم میگذارم

حتی اگر سینه ام را گاز بگیرد