سلامی دوباره
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

از تو ممنونم

بعد از 2 هفته دوری از تو امشب برگشتم و چقدر خوشحالم.در پی رفت و آمد مکرر برق بود که ناگهان کامپیوتر و مدم و خطوط تلفنمان همه با هم منهدم شد و من برای دو هفته نتوانستم سری به خانه مجازیم بزنم. میگویند عدو شود سبب خیر...در این بود که فهمیدم چقدر عاشقم.ابروهایت را بالا نبر.من عاشق تو هستم.تویی که میایی و مهمان من در این خانه مجازی میشوی.من فهمیدم که اگر تو نباشی چقدر حس تنهایی  میکنم.به تو عادت کرده ام.اینکه بدانم در اوج لذت و یا قعر دلتنگیهایم کسی مرا میخواند. کسی مرا در دالان احساسم دنبال میکند.چقدر لذت میبرم از امدنت به دلم.چقدر حس رضایتمندی به من میدهی که وقتی نیستم تو هم دلت برایم تنگ میشود.

اینکه کسی در این دنیا هست که دلش برایت تنگ شود حس بی نظیری است . و من عاشقانه از تو تشکر میکنم و تو را در آغوشم میگیرم و دمی در این فضای مجازی با بوی تنت حال! میکنم.من امشب دوباره برگشتم تا بگویم :"از تو ممنونم" و  به خودم ثابت کنم که تنها نیستم.

 

هیچ کس نبود

فضا خالی بود

دلهره ای مداوم میرفت و میامد

مهمانم رفت بود.نیامده رفته بود

سفره نان باز بود.بشقاب خالی و لیوانی در کنارش دست نخورده مانده بود

و من که مات و مبهوت به تکه نان کپک زده روزهای انتظار خیره بودم

تنم بوی کهنگی گرفته بود

روحم  بوی ترشیدگی گرفته بود

تا اینکه کسی نامم را صدا زد:"هی سمیرا! کجایی؟"

و کسی دیگر گفت:"چرا نیستی؟"

و کسی دیگر سراغ از خطوط نوشته هایم گرفت...

و مرا زنده کردند با نفس گرمشان

بلند شدم.

سفره نان مانده روزهای انتظار را به حیاط بردم و تکاندم

گنجشکها به سر و کول نانها هجوم آوردند.

و جای خالی مهمان نیامده ام را با صدای جیک و جیکشان پر کردند...