عشق چوب کبریتی
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام...تو را به لهجه کودکیم صدا خواهم زد...ای عشق چوب کبریتی من....

و من دوباره از تو لبریز میشوم...آنقدر که تو را در کام وجود خواهم کشید....

ای بینام آشنای من....تو را در تردیدم چه بنامم؟... ای خود خود من...تو را در سکوت حس میکنم..

به بلندای تمامی لالاییهای سرزمین مادریم....برایت شعر خواهم خواند...مرا بپذیر که از تو سرمستم....ای عشق...ای عشق کوچک بزرگ.... تو را به پهنای حس مادری فریاد خواهم زد....

من در تن تمامی مادران سرزمینم پنهان میشوم...آغوش میشوم... بوسه میشوم...برای ناب ترین حسی که برایم به ارمغان آوردی...ای عشق چوب کبریتی من...

انگشت به سویت دراز میکنم .... و در لابلای امواج پوست تنم روح تو را میجویم...ای ناشناس آشنای من... ای آشنا با تن من و نزدیکتر از پیراهنم....تو را دریک قدمی زندگی یافته ام...تو را در آن لحظه ناب عشق به ارمغان گرفته ام...و از تو آموختم شکل جدید بودنم را...من با تو کس دیگر شدم...با تو زن بودم و مادر شدم...سپاس ای عشق چوب کبریتی من.... پیش من بمان.باشد؟