میابمت!
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

تمام ناتمام من با تو تمام میشود 

 شاعر بی نام و نشان صاحب نام میشود.

تمام من به نام تو شعر دوباره میشود

بند سکوت کهنه ام چهار پاره میشود

تمام نه تمام نه که جام ناتمام لب ریخته ام

تمام نه تمام نه که ناتمامی از تو آویخته ام

در این حریر خانگی روی ترانه شسته ام

تمام خون من شبی پر از ستاره میشود

از تو بر این ترانه ها نور ستاره میچکد

بر این بلند بی صدا غزل دوباره می چکد

...بعضی ها معتقدند که ما آدمها  هریک همزادی در این جهان داریم.تکه ای از ما که با او تمام میشویم.بعضی ها میگویند همزاد تکه ای از وجود ما ٫ خویشتن ماست که نمونه بیرونی ندارد باید در درونمان به دنبالش باشیم.هرچه که هست باشد اما یک چیز مسلم است ما نیمه تمامیم و به ناگاه در لحظه ای شگرف کامل میشویم و این لحظه برای هر کسی متفاوت است.همسر ،فرزند ، مادر، دوست، معشوق و یا یک نیمه گمشده.هر یک میتواند ما را به آن حس تمامیت برساند.خوشبخت کسی است که در همین جهان با همزادش یکی شود.پس بگرد.جستجو کن و بیاب تکه گم شده ات را.شل سیلوراستاین میگوید:قطعه گم شده تنها نشسته بوددر انتظار کسی که از راه برسد و اورا با خود ببرد...

و اینگونه راه به جایی نتوان برد.باید بلند شد قل خورد و رفت.مطمئن باش انقدر به این دروآن در خواهی خورد تا صیقل بیابی سرانجام روزی بدون اینکه بفهمی درون تکه ای دیگر پیوند خواهی خورد و تمام میشوی...به همین سادگی.

*حرف آخر...هرچه گفتم بهانه ای بود برای نوشتن آن غزل...جدی نگیرید!