صبح جمعه
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

بلند که میشوم یکهو دلم پر میزند برای خدا....ساعت را به فراموشی میسپارم....نوید میدهم که هنوز جا دارم برای دو رکعت عشق بازی با خدا...سحر از پشت پنجره به سجاده ام نور میریزد تا من  چشمهای خدا را ببیبنم...تسبیح که میگردانم از خدا باردار میشوم...

در رخوت پس از آن فرو رفته ام...رخوتی با سرخوشی آمیخته!...و من مست کرده ام...دور خود میچرخم و پنجره را میگشایم...در هجوم صدای گنجشک٬گوشهایم را به دست بهار میسپارم... پوست تنم  به هوا بوسه میزندو هوا میخندد...و با خنده هوا برگ تکان میخورد...و من با هر تکان برگ ٬تکان تکان میخورم...انگار  فضا٬ در یک سمفونی جاریست...

آب به پای گلدانهایم میریزم...اسفند به روی آتش میگذارم و دود میکنم به فضای خانه ام...چشم حسود کور٬کور٬کوور...و به ثانیه ای نکشیده از خودم شرمنده میشوم و میگویم:دور٬دور٬دوور...

کتری به روی آتش میگذارم...چای غرغر میکند به هوای رهایی...دانه ای هل٬چای را سرحال میاورد...نان برکت میدهد آشپزخانه مرا...بساط ناشتایی آماده است...

به پشت میز میروم...کاغذ و قلم برمیدارم و شروع میکنم:بلند که میشوم یکهو دلم پر میزند برای خدا....ساعت را به فراموشی میسپارم.........................................

ناگهان مرد من بیدار میشود...صدایش که میپیچد:سمیرا......صبح من آغاز میشود!

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

**عکس بالا ٬ متعلق به دوست عزیز ٬آقای امین نظری است.