ایستایی
ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

شکسپیر:عشق مانند یک جنگ است.آسان شروع میشود.ناگهان پایان میگیرد و به سختی خاطراتش فراموش میشود.

...ماشین ترمز کوتاهی کرد و دخترک سرما زده سوار شد.مرد خندید و سعی کرد در دستهایش سرمای دخترک را ذوب کند.انگار می خواست تلخی لحظه را بشکند اما نگاه تلخ تر دخترک او را وادار به سکوت کرد.مرد به عروس خیالیش نگریست  که فردا شب عروسک مرد دیگری خواهد بود.هجوم ناگهانی تمامی خاطرات با هم بودنشان دلش را به درد آورد.تازه دانست که دارد خودش و زنده بودنش تمام میشود.دلش میخواست زمان  بایستد تا دخترک برای همیشه در همین جا ثبت شود به نام خودش و به نام هستیش.اما خواستن یک چیز بود و شدن چیزی دیگرو او خوب میدانست. این را از همان اولین نگاه به دخترک میدانست که این لحظه خواهد آمد دیر یا زود و دریغ که چقدر زود دیر شد…

 

    ... ماشین ترمز کوتاهی کرد وپشت چراغ قرمز ایستاد.پسرک دست فروش به شیشه سمت دخترک کوبید و در نگاه خسته دخترک گلهای نرگس غوطه ور شدند.مرد شیشه را پایین کشید و گلهای نرگس بر روی پاهای دخترک قرار گرفتند.بوی نرگس مثل یک شعر در ماشین خوانده شد به روی لبهای دخترک نشست به قلب مرد فرو رفت و جاودانه شد.

 

  ... ماشین ترمز کوتاهی کرد و ایستاد.دخترک دلش به خداحافظی نبود.اما چاره ای هم نبود باید تمام میشد حتی اگر به قیمت یک عمر تنها زیستن بود.دخترک نیز میدانست از روز اول که این داستان روزی به کوچه ای بن بست ختم میشود و از آن روز میترسید.اشکهایش که سرازیر شد خود را در آن آغوش امن رها کرد و مثل همیشه خود را کودکی تصور کرد که در پناه آرمیده است.برای آخرین بار بوی تن مرد را به کام گرفت و اشکهایش را بر روی گونه زبر مرد به جای گذاشت .پیاده شد و به سوی خانه رفت در حالیکه شب از صدای هق هقش بیدار شده بود...

 

    ... ماشین ترمز کوتاهی کرد و ایستاد.مرد به خستگی از ماشین پیاده شد.دسته گل نرگس دخترک را دید که بر جای مانده بود.گل را برداشت و به سمت خانه به راه افتاد.در باز شد.پدر در آغوش کوچک پسرک معصومش فرو رفت .گل نرگس به صورت پسرک خندید…و جاودانه شد...